د که به محل قتل حارث‌بن عُمَير بروند، و اهالي آنجا را بسوي اسلام دعوت کنند؛ اگر پذيرفتند، پذيرفتند؛ و اگر نپذيرفتند، بر عليه آنان از خداوند مددجويند و با آنان کارزار کنند؛ و نيز به آنان فرمودند:

(اغزوا باسم الله، في سبيل‌الله، من کفر بالله! لا تغدروا، ولا تغلوا، ولا تقتلوا وليداً ولا امرأة، ولا کبيراً فانياً، ولا منعزلا بصومعة، ولا تقطعوا نخلاً ولا شجرة، ولا تهدموا بناء)[3].

«بنام خدا در راه خدا با کسان که کافر به خدا شده‌‌اند بجنگيد! نيرنگ نزنيد؛ غارت نکنيد؛ نوزادان و زنان را نکشيد؛ متعرض پيران سالخورده نشويد؛ به گوشه‌گيران صومعه نشين کاري نداشته باشيد؛ و متعرض نخلستان‌ها و باغستان‌ها نشويد؛ و ساختمان‌ها را تخريب نکنيد!»

وداع پيامبر با سپاهيان اسلام
وقتي که سپاهيان اسلام عازم خروج از مدينه شدند، مردم همه گرد آمدند، و با فرماندهان سپاه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- وداع کردند و به آنان درود و بدرود گفتند، و در آن حال و احوال، يکي از اميران سپاه- عبدالله بن رواحه- گريست. مردم گفتند؛ علّت گريستن شما چيست؟ گفت: هان، بخدا، من نه به دنيا فريفته‌ام و نه به شما وابسته‌ام! اما، شنيدم رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آيه‌اي از کتاب خدا مي‌خواندند که در آن از آتش دوزخ چنين ياد شده بود:

﴿وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْماً مَّقْضِيّاً﴾[4].

«و هيچيک از شما نيست که وراد آن نشود؛ اين قضيه در نزد خداي تو حتمي و قطعي شده است!»

نمي‌دانم چگونه خواهم توانست پس از ورود به آتش دوزخ از آن خارج گردم؟! مسلمانان گفتند: خداوند با شما باشد؛ به سلامت برويد؛ خداوند از شما دفاع کند، و شما را پيروز و غنيمت گرفته به نزد ما بازگرداند!

عبدالله بن رواحه گفت:

و ضربة ذات فرغ تقذف الزبدا
بحربة تنفذ الاحشاء والکبدا
يا ارشد الله من غاز وقد رشدا
  
 لکنني أسأل الرحمن مغفرة
او طعنة بيدي حرّان مجهزة
حتي‌يقال اذا مروا‌علي‌جدثي

«امّا من، از خداوند رحمان طلب مغفرت مي‌کنم، و طالب ضربتي عميق از شمشير هستم که مغز سرم و مغز استخوانهايم را متلاشي کند؛

يا زخمي از سرنيزه به دست سرنيزه افکني ماهر و کارآمد، با نيزه‌اي که دل و روده و جگرم را بيرون بريزد؛

تا آن زمان که بر آرامگاه من بگذرند، بگويند: خدايا، چه رزمنده‌اي يافته‌اي! که واقعاً راه يافته است!»

آنگاه، مسلمانان براي بدرقة فرماندهان سپاه اسلام از مدينه بيرون شدند، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز آنان را بدرقه فرمودند تا به ثنيةالوداع (تپة خداحافظي) رسيدند، و در آنجا درنگ کردند، و با سپاهيان خويش وداع کردند [5].

حرکت سپاه اسلام
سپاه اسلام به سمت شمال به راه افتادند و رفتند تا به مَعان در سرزمين شام، همساية شمالي اراضي حجاز، رسيدند. در آنجا نيروهاي اطلاعاتي به فرماندهان سپاه خبر رسانيدند که هراکليتوس در مآب در سرزمين بلقاء با سپاهي متشکل از يکصدهزار جنگجويان رومي فرود آمده و يکصد هزار تن از طوايف لَخم و جُذام و بَلقَين و بَهراء و بَلِي به آنان پيوسته‌اند.

تشکيل شوراي مشورتي
مسلمانان هرگز در محاسبات خويش، برخورد با چنين لشکري بي‌حد و حصر را که در اين سرزمين دوردست ناگهان در برابر آن قرار گرفته بودند، نياورده بودند. آيا سپاه کوچکي که بيش از سه هزار تن رزمنده ندارد، مي‌تواند بر چنين لشکري بزرگ و بي‌کران همانند درياي خروشان که دويست هزار رزمنده با خود دارد، يورش ببرد؟! مسلمانان سرگردان شدند، و در مَعان دو شب را به انديشه در اين امر گذرانيدند، و در اين زمينه به بحث و مشورت و تبادل‌نظر پرداختند. آنگاه گفتند: به رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نامه مي‌نويسيم و آمار دشمن را به اطلاع ايشان مي‌رسانيم. يا براي ما نيروي کمکي اعزام مي‌کنند، يا فرمان خويش را به ما ابلاغ مي‌فرمايند، و ما نيز اجرا خواهيم کرد.

عبدالله بن رواحه با اين نظر مخالفت کرد، و سپاهيان را به کارزار تشويق کرد و گفت: اي قوم من، بخدا، اين چيزي که اينک خوش نداريد، همان است که در طلب آن عزيمت کرده‌ايد: شهادت! ما در برابر سپاه دشمن با تکيه بر عِدّه و عُدّه و کثرت رزمندگان نمي‌جنگيم؛ تنها تکيه‌گاه ما همين دين اسلام است که خداوند ما را به واسطة آن کرامت فرموده است. بياييد به راه بيفتيم. ما احدي الحُسنَيين را در پيش داريم: يا پيروزي يا شهادت! و بالاخره، همگي اتفاق‌نظر پيدا کردند و بر اجراي پيشنهاد عبدالله بن رواحه عزم جزم کردند.

پيشروي سپاه اسلام بسوي دشمن
سپاهيان اسلام، پس از آنکه دو شب را در معان به بررسي کارها و سنجش اوضاع گذرانيده بودند، بسوي سرزمين دشمن پيش رفتند تا با لشکريان هراکليتوس در يکي از دهکده‌هاي بلقاء که آن را «مَشارِف» مي‌گفتند، روياروي شدند. آنگاه، دشمن نزديک‌تر شد، و مسلمانان در مُؤتَه موضع گرفتند، و در آنجا اردو زدند، و براي کارزار آماده شدند، و قُطبَه بن قتادة عُذري را بر ميمنة سپاه، و عباده بن مالک انصاري را بر ميسرة سپاه گماردند.

آغاز نبرد و جايگزيني فرماندهان
طرفين در موته با يکديگر روياروي شدند، و کارزاري سخت درگرفت. سه هزار رزمندة مسلمان در معرض حملات شديد دويست هزار جنگجوي رومي قرار گرفته بودند. نبردي شگفت بود که دنياي آن روز با ناباوري و سرگشتگي به آن مي‌نگريست؛ اما، آنگاه که باد ايمان به وزش درآيد، شگفتي‌هاي بسيار رُخ نمايد!

زيد بن حارثه «حب رسول‌الله»[6] رايت را به دست گرفت، و با شجاعتي وصف‌ناپذير، و شهامتي بي‌نظير که جز در ميان قهرمانان مسلمان همانند نداشت، نبرد را آغاز کرد، و آنقدر جنگيد و جنگيد تا در ميان نيزه‌هاي فراوان که از سوي دشمن بر سر او مي‌باريد، غوطه‌ور گرديد و بي‌هوش بر زمين افتاد.

بي‌درنگ، رايت جنگ را جعفربن ابيطالب به دست گرفت، و او نيز کارزاري بي‌نظير را آغاز کرد، تا آنکه سنگيني کارزار او را از پاي درانداخت. خود را از اسب ابلق خويش بر زمين افکند و اسب را پي کرد. آنگاه به جنگيدن ادامه داد تا دست راست وي قطع شد. رايت جنگ را به دست چپ سپرد، و همچنان مي‌جنگيد تا دست چپ وي نيز قطع شد. رايت جنگ را با دو کتف خويش گرفت، و همچنان آن را برافراشته نگاه مي‌داشت تا به قتل رسيد. گويند: يک جنگجوي رومي بر او ضربتي با شمشير وارد کرده و پيکر او را به دو نيم کرده است، و خداوند در برابر دو بال پيکر او که از دست داد، دو بال در بهشت به او پاداش داد، تا با آن دو بال به هر جا که مي‌خواهد پرواز کند؛ و بهمين جهت، «جعفر طيار» ناميده شد، و همچنين «جعفر ذوالجناحين» لقب گرفت.

* بخاري از نافع روايت مي‌کند که ابن عمر براي او چنين بازگفت که در آن روز، وي بر بالين جنازة جعفر ساعتي درنگ کرده است و پنجاه زخم نيزه و شمشير را برشمرده است که هيچيک از آن زخم‌ها بر گردة او نبوده است! [7]

*به روايت ديگر، ابن عُمَر گفت: در آن جنگ من همراه سپاه اسلام بودم. براي يافتن جعفربن ابيطالب به جستجو پرداختيم؛ و