از کردارهاي پيشين خود دست بکشد!»

در آن حال، کعب بن زهير قصيدة مشهور خود را خواند، که نخستين بيت آن چنين بود:

     بانت سعاد فقلبي اليوم متبول

متيم أثرها لعم يفد مکبول

«سُعاد کوچ کرده است و دلم در فراق او اينک جريحه‌دار است و در پي او چونان اسيري که براي او فديه نداده باشند دست و پاي در غُل و زنجير دارد!»

از جمله ابيات اين قصيده که طي آنها از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- پوزش مي‌طلبد، و آنحضرت را مي‌ستايد، ابيات ذيل است:

نبت أن رسول‌الله أوعدني 

والعفو عند رسول‌الله مأمول

مهلا هداک الذي اعطاک نافلة الـ... 

قرآن فيها مواعيظ وتفصيل

لا تأخذني باقوال الوشاة ولم 

أذنب ولو کثرت في الاقاويل 


    لقد أقوم مقاما لو يقوم به

أري واسمع ما لو يسمع الفيل

لظل يرعد الان أن يکون له

من الرسول باذن الله تنويل

حتي وضعت يميني ما أنازعه 

في کف ذي نقمات قيله القيل

فلهوا أخوف عندي إذ أکلمه

وقيل: إنک منسوب و مسئول


     من ضيغم بضراء الارض مخدره 

 في بطن عثر غيل دونه غيل

إن الرسول لنور يستضاء به 

مهند من سيوف الله مسلول

«با من گفته‌اند که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- مرا تهديد کرده‌اند! اما، از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- همواره اميد عفو و گذشت مي‌رود؛

آرام‌تر! همان خداوندي که پيشکش قرآن را به شما ارزاني داشته است که در آن موعظه‌هاي فراوان و تفصيل و تبيين مطالب موجود است شما را رهنمون گردد؛

مرا به گفته خبرچينان بازخواست نکنيد؛ من گناهي نکرده‌ام، هرچند درباره من حرف‌هاي زيادي زده باشند؛

من در مقامي قرار گرفته‌ام و چيزهايي را مي‌بينم و مي‌شنوم، که اگر فيل جاي من بود و مي‌شنيد؛

پيوسته بر خود مي‌لرزيد؛ مگر آنکه از جانب رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به اذن خدا براي او عنايت و رحمتي مي‌رسيد!

تا آنکه سرانجام، دست راست خويش را، بي‌هيچگونه مخالفت و نزاعي، در دست کسي قرار دادم که مردي انتقام گيرنده است، و قول و حرفش، قول قطعي است!؟

و او بدان هنگام که با او دارم سخن مي‌گويم، و به من مي‌گويد: چنين و چنان به تو نسبت داده‌اند، و چنين و چنان را بايد پاسخگو باشي! براي من پرهيبت‌تر و ترسناک‌تر است،

از شير نري که در بيشه‌اي پُر دار و درخت در وداي عَثّر کمين کرده باشد و درختان انبوه او را دربرگرفته باشد!؟

آري، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نور است که همگان از پرتو او روشني مي‌گيرند، و در ميان شمشيرهاي خدا، شمشيري ممتاز و از نيام برکشيده است!»

در ادامة قصيده، مهاجران قريش را ستوده است؛ زيرا، هيچيک از آنان به هنگام ورود کعب جز به خير و نيکي سخني نگفت، و در اثناي مدح و ثناي مهاجران، از آنجا که يکي از انصار از پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- اجازه خواسته بود که گردن وي را بزند، در پوشش مدح مهاجران به کنايه قصد تعريض به انصار را داشت؛ چنانکه گويد: 

يمشون مشي الجمال الزهر يعصمهم
  
 ضرب اذا عرد السود  التنابيل 

«همچون اشتران نر خوشرنگ راه مي‌روند، و هرگاه سياهان بد هيبت متعرض ايشان شوند، ضربات شمشيرشان از آنان پاسداري مي‌کند!»

بعدها، زماني که اسلام آورد و مسلماني نيک گرديد، در قصيده‌اي جداگانه انصار را نيز مدح کرد، و آن قصوري را که نسبت به آنان مرتکب گرديده بود، جبران کرد. در آن قصيده چنين مي‌گويد:

من سره کرم الحياة فلا يزل
ورثوا المکارم کابرا عن کابر
  
  في مقنب من صالحي الاخيار

 إن الخيار هم بنو الاخيار
 

«هر آنکس که زندگاني با کرامت را خوش دارد، بايد که همواره در ميان جماعتي از شايستگان انصار بسر برد؛

آنان ارجمندي و کرامت را نسل اندر نسل به ارث برده‌اند، و براستي که نيکان همواره فرزندان نيکان خواهند بود».
6- وَفد بني عُذرَه: اين وفد در ماه صفر سال نهم هجرت وارد مدينه شدند. دوازده تن بودند، از جمله حمزه بن نُعمان. وقتي از آنان پرسيدند: کيستند و از کجا مي‌آييد؟ سخنگوي آن هيأت گفتند: ما بني عُذره‌ايم، برادران مادري قُصَي! ماييم آن کسان که قُصي را ياري کرديم، و خزاعه و بني‌بکر را از وادي مکه بيرون رانديم! ما خويشاوندي‌ها و وابستگي‌ها با شما داريم! نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- از آنان استقبال کردند، و مژدة فتح شام را به آنان دادند، و آنان را از مراجعه به کاهنان نهي فرمودند، و از سربريدن حيوانات مطابق آيين جاهليت، بازداشتند. اعضاي اين هيأت همگي اسلام آوردند و چند روز در مدينه اقامت کردند و آنگاه بازگشتند.

 

7. وَفد بَلِي: اين وفد در ماه ربيع‌الاول سال نهم هجرت به ديدار رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آمدند، و سه روز در مدينه اقامت کردند. رئيس هيئت، ابوالضُبَيب دربارة مهماني دادن و پذيرايي کردن از آنحضرت سؤال کرد که ايا اجر و ثوابي دارد؟ رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(نعم، وکل معروف صنعته إلى غني أو فقير فهو صدقة).

«آري، و هر نيکي و احساني که در حقّ ثروتمند يا فقيري  روا داري صدقه محسوب مي‌گردد!»

همچنين، دربارة مدّت ميهماني سؤال کرد؛ فرمودند: (ثلاثة أيام) سه شبانه‌روز! دربارة گوسفند گمشده سؤال کرد؛ گفتند: (هي لک أو لأخيک أو للذئب) از آن توست يا، از آن برادر تو يا از آن گرگ! دربارة شتر گمشده سؤال کرد؛ فرمودند: (ما لک وله؟ دعه حتى يجده صاحبه) به آن چه کار داري؟! آن را واگذار تا صاحبش پيدايش کند!
8- وَفد ثقيف: ورود اين هيأت در ماه رمضان سال نهم هجرت بود. داستان اسلام آوردن آنان به اين شرح است که سر کردة آنان عُروه بن مسعود ثقفي پس از بازگشت حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- از غزوة طائف در ذيقعدة سال هشتم هجرت، پيش از آنکه به مدينه برسند، نزد آنحضرت رفت و اسلام آورد. آنگاه بسوي قوم خود بازگشت و آنان را به اسلام دعوت کرد، و از آنجا که سرور قوم خود بود، و همه گوش به فرمان او بودند، و او را از اشتران جوانشان بيشتر دوست داشتند، گمان مي‌کرد که از او فرمان مي‌برند. اما، همنيکه آنان را بسوي اسلام فراخواند، از هر سوي بر او تير باريدند، و او را به قتل رسانيدند. پس از آن چند ماه گذشت، و با يکديگر به رايزني پرداختند، و به اين نتيجه رسيدند که تاب و توان جنگيدن با اعراب ساکن اطراف منطقة خودشان را ندارند، و آنان هم با پيغمبر اسلام بيعت کرده‌‌اند. اين بود که همگي بر آن شدند تا مردي را به نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بفرستند. در اين‌باره با عبدياليل بن عمرو سخن گفتند، و پيشنهادشان را با او در ميان نهادند. وي نپذيرفت و از آن ترسيد که وقتي بازگردد، با او همان‌گونه رفتار کنند که با عروه کردند!؟ گفت: من چنين نکنم، مگر آنکه مرداني چند را همراه من بفرستيد! آنان نيز دو تن از هم‌پيمانانشان و سه تن از بني‌مالک را همراه او فرستادند، و جمعاً شش تن شدند که عثمان بن ابي‌العاص ثقفي يکي از آنان بود و از همة آنها جوانتر بود.

وقتي هيأت نمايندگي ثقيف بر رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- وارد شدند، براي آنان قبّه‌اي در گوشة مسجد زدند تا در آنجا اقامت کنند و قرآن بشنوند