نجم، آیه 62.
[3]- بخاری داستان به سجده افتادن مشرکان را به اختصار از قول ابن مسعود و ابن‌عباس آورده است؛ نک: «باب سجدةالنجم» و «باب سجودالمسلمین و المشرکین» (ج 1، ص 146) و «باب ما لقی النبی و اصحابه من المشرکین، بمکة» (ج 1، ص 543).
[4]- سیرةابن‌هشام،‌ج 1، ص 364؛ زاد المعاد، ج 1، ص 24، ج 2، ص 44.هجرت دوم به حبشه
بار ديگر، مسلمانان آمادة مهاجرت شدند، و اين بار دامنة هجرت وسيع‌تر بود؛ اما، اين هجرت دوم از هجرت اول بسي‌ دشوارتر بود. قريشيان بيدار کار بودند و تصميم گرفته بودند که به هيچ وجه نگذارند اين هجرت صورت بگيرد. در عين حال، مسلمانان سرعت عملشان بيشتر بود؛ خداوند نيز دشواري‌هاي اين سفر را براي آنان آسان ساخت، و پيش از آنکه قريشيان بتوانند بر آنان دست يابند، در پناه نجاشي پادشاه حبشه قرار گرفتند.

اين بار، شمار مهاجران مسلمانان هشتاد و سه مرد و هجده يا نوزده زن بود. شمار مردان با احتساب عمّار ياسر است که البته حضور وي در اين سفر مسلمانان به حبشه مورد ترديد است [1].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- نک: زاد المعاد، ج 1، ص 24.نيرنگ قريشيان به مهاجران
بر مشرکان مکّه گران آمده بود که مهاجران مسلمان براي جان و مال و دينشان مأمن مناسبي پيدا کرده باشند. دو مرد هشيار و آگاه را که عبارت بودند از عمرو بن عاص و عبدالله بن ابي‌ربيعه- و هنوز اسلام نياورده بودند- برگزيدند، و هداياي گرانبهايي براي نجاشي و اسقف‌هاي دربار حبشه همراه آن دو گسيل داشتند. عمروعاص و عبدالله بن ابي‌ربيعه آن هدايا را به اسقف‌ها رسانيدند، و دلايل و براهيني را که براي اثبات ضرورت بازگردانيدن مهاجران مسلمان داشتند در اختيار آنان گذاشتند، و اسقفان با همديگر يک سخن شدند بر اينکه نجاشي را وادار کنند مهاجران مسلمان را بازگرداند. همينکه مقدمات کار فراهم شد، عمروعاص و عبدالله بن ابي‌ربيعه نزد نجاشي بار يافتند، و هداياي خود را تقديم کردند، و باب مذاکره را با او گشودند، و به او گفتند: پادشاها، تني چند از بردگان نابخرد ما به کشور شما پناهنده شده‌اند. اينان از دين قوم و قبيلة خودشان خارج شده‌اند و به دين شما داخل شده‌اند. اينان براي خودشان ديني من درآوردي ابداع کرده‌اند که نه ما آن را مي‌شناسيم و نه شما! هم اينک، اشراف قوم، پدران و عموها و خويشاوندان اين مهاجران، ما را به نمايندگي نزد شما فرستاده‌اند تا ازشما درخواست کنيم که اينان را به نزد قوم و قبيلة ايشان بازگردانيد؛ آنان بهتر مي‌دانند که چگونه بايد از اين جماعت مواظبت کنند، و با گفتار و کردار اين جماعت آشناترند، و نيک مي‌دانند که بايد با آنان چه بکنند!

اُسقفان گفتند: اين دو تن راست مي‌گويند. مهاجران را به ايشان واگذار، تا آنان را به نزد قوم و قبيله خودشان و سرزمين خودشان بازگردانند!

امّا، نجاشي دريافت که بايددر اين قضيه تحقيق کند، و اطراف و جوانب کار را به دقت بسنجد، و سخنان طرفين را بشنود. به دنبال مسلمانان مهاجر فرستاد و آنان را به دربار فراخواند. آنان نيز حاضر شدند، و بنا را بر آن نهاده بودند که جز سخن راست چيزي نگويند؛ هرچه بخواهد بشود!

نجاشي گفت: اين دين جديد که به شما به خاطر آن با قوم و قبيلة خودتان از درِ تفرقه درآمده‌ايد چيست؟ و چرا شمابه دين من يا به دين يکي از اين ديگر ملت‌هاي شناخته شده در نيامده‌ايد؟

جعفربن ابيطالب- که سخنگوي مسلمان بود- گفت: پادشاها، ما قومي جاهليت مآب بوديم؛ بت‌ها را مي‌پرستيديم و گوشت مردار مي‌خورديم؛ و به انواع فحشا آلوده بوديم، و به قطع رحم عادت داشتيم، پيمانهاي حمايت و پناهندگي را به راحتي مي‌شکستيم: و نيرومندان ما ناتوان ما را مي‌بلعيدند. اوضاع و احوال ما بدين منوال بود، تا آنکه خداوند فرستاده‌اي را از ميان ما بسوي ما مبعوث گردانيد که اصل و نَسَب و صدق و وفاداري و امانت و نجابت او را نيک مي‌شناسيم. وي ما را به سوي خدا فراخواند تا به توحيد و بندگي او درآييم، و هر آنچه را که ما و پدران و نياکان ما از قبيل سنگ و چوب و انواع بُتان مي‌پرستيده‌ايم، رها سازيم. به ما دستور داد که راستگو باشيم؛ امانتدار باشيم؛ صلة رِحَم کنيم؛ حقّ همسايگي را رعايت کنيم، حريم‌ها را نشکنيم؛ خون‌ريزي نکنيم؛ از فحشا و دروغ و تهمت و افترا، خوردن مال يتيم، و نسبت ناروا به زنان شوهردار دادن، نهي فرمود، و ما را امر فرمود که خداي يکتا را بپرستيم، و شريکي براي او قائل نشويم؛ و ما را به نماز و زکات و روزه فرمان داده است، .... و عبادات و آيين‌هاي اسلامي را برشمرد... ما او را تصديق کرديم، و به او ايمان آورديم، و او و دين خدا را که براي ما آورده بود پيروي کرديم. به عبادت خداي يکتا روي آورديم، و براي او شريکي قائل نشديم، و حرام‌هاي خدا را بر خويشتن حرام گردانيديم، و حلال‌هاي خدا را براي خويشتن حلال دانستيم. قوم و قبيلة ما دست تجاوز به سوي ما دراز کردند، و ما را زير شکنجه قرار دادند، ودر صدد بر آمدند که ما را از دينمان برگردانند و به پرستش بتان باز گردانند، و از پرستش خداي متعال بازدارند؛ تا دوباره پليدي‌ها را براي خودمان حلال گردانيم! وقتي به ما جفا کردند، و بر ما ستم روا داشتند، و بر ما سخت گرفتند، و مانع از انجام وظايف ديني ما شدند، به سوي سرزمين شما فراز آمديم، و شما را بر ديگران ترجيح داديم، و به پناهندگي نزد شما راغب شديم، و اميد بدان بستيم که در قلمرو فرمانروايي شما مورد ستم قرار نگيريم، پادشاها!

نجاشي خطاب به جعفربن ابيطالب گفت: از آن مطالبي که او از جانب خدا آورده است چيزي نزد تو هست؟ جعفر گفت: آري. نجاشي گفت: براي من بخوان! جعفر آياتي را از آغاز سورة مريم براي او خواند. بخدا، نجاشي آنقدر گريست که ريش‌هايش خيس شد. اسقفان دربار نجاشي نيز وقتي آياتي را که جعفر تلاوت مي‌کرد شنيدند، آنقدر گريستند که مصحف‌هايي که در دست داشتند خيس شد. آنگاه نجاشي به عمروعاص و عبدالله بن ابي‌ربيعه روي کرد و گفت: اين، با آنچه عيسي آورده، از يک کانون نور آمده است! به راه خويش بازگرديد که بخدا اين جماعت را تحويل شما نمي‌دهم؛ هرگز!

آن دو از نزد نجاشي بيرون شدند. عمروبن‌العاص به عبدالله بن ابي‌ربيعه گفت: به خدا، فردا صبح مطلبي را نزد نجاشي پيش مي‌کشم که زراعتشان را از ريشه بخشکاند! عبدالله بن ابي‌ربيعه به او گفت: مکن؛ که آنان خويشاوندان ما هستند، هرچند با ما مخالفت کرده‌اند! اما، عمروعاص بر رأي خويش پافشاري مي‌کرد. فردا صبح، عمروعاص به نجاشي گفت: پادشاها، اينان درباره عيسي‌بن‌مريم سخنان هولناک مي‌گويند! نجاشي نزد مسلمانان فرستاد، و از آنان پرسيد که دربارة عيسي مسيح چه مي‌گويند. به وحشت افتادند، ولي بنا را بر آن گذاشتند که جز راستي و درستي پيش نگيرند؛ هرچه مي‌خواهد بشود! وقتي بر نجاشي وارد شدند و نجاشي سؤال خودرا مطرح کرد، جعفر گفت: دربارة عيسي مسيح، ما همان را مي‌گوييم که پيامبر ما گفته است: او بندة خدا و فرستادة 