رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- گذاشت، و ايشان را به حق خويشاوندي سوگند داد که ديگر ادامه ندهند؛ زيرا ترسيده بود که آن هشدار تحقق پيدا کند! آنگاه برخاست و نزد قريشيان بازگشت و گفت آنچه را که گفت[5].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سوره فصلت، آیات 1-5.
[2]- آیه 38.
[3]- سیرة ابن هشام، ج 1، ص 293-294؛ قسمتی از این روایت در معجم صغیر طبرانی نیز آمده است: ج 1، ص 265.
[4]- سوره فصّلت، آیه 13.
[5]- تفسیر ابن کثیر، ذیل آیه شریفه، ص 95-96.گفتگوي سران قريش با رسول خدا
گويا با آن نحوه پاسخگويي نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- به عتبه، و آن شيوه‌اي که آنحضرت با پيشنهادات عتبه برخورد کردند، اميد قريشيان بکلي قطع نشد. پاسخ آن حضرت نه در جهت پذيرش آن پيشنهادها صراحت داشت و نه در جهت ردّ آنها. ايشان در پاسخ سخنان عتبه، فقط آياتي را از قرآن کريم تلاوت فرموده بودند که عتبه چيزي از محتواي آنها درنيافته بود، و دست از پا درازتر بازگشت. سران قريش مسئله را در ميان خودشان به شور گذاشتند، و راجع به همة اطراف و جوانب قضيه نيک انديشيدند، و انواع موضعگيريهاي ممکن را با دقّت و تأمّل کافي بررسي کردند و سنجيدند. آنگاه، روزي، بعد از غروب آفتاب، پشت خانة کعبه گرد آمدند، و به دنبال پيغمبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرستادند، و ايشان را به جمع خويش فراخواندند. آنحضرت نيز شتابان آمدند و اميد خير داشتند. وقتي نزد قريشيان نشستند، همان مطالبي را که عتبه به آنحضرت داده بود، مجددا تکرار کردند. گويي فکر مي‌کردند که ايشان پيشنهادات مذکور را به خاطر آنکه عتبه به تنهايي مطرح کرده است جدّي نگرفته‌اند؛ حال، اگر همه با هم يک سخن با ايشان مطرح کنند، اعتماد مي‌کنند و مي‌پذيرند، اما، حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- خطاب به آنان فرمود:

( ما بي ما تقولون؛ ما جئتکم بما جئتکم به أطلب أموالکم ولا الشرف فيکم، ولا الملک عليکم؛ ولکن الله بعثني إليکم رسولاً، وأنزل علي کتاباً، وأمرني ان أکون لکم بشيراً ونذيراً، فبلغتکم رسالات ربي ونصحت لکم؛ فان تقبلوا مني ما جئتکم به، فهو حظکم في الدنيا والآخرة، وإن تردوا علي، أصبر لأمرالله حتى يحکم الله بيني وبينکم).

«هيچيک از چيزهايي که مي‌گوييد با من نيست! آنچه را که براي شما آورده‌ام، نياورده‌ام تا اموال شما را از دستتان بازستانم، يا در ميان شما جاه و مقام وموقعيتي کسب کنم، يا پادشاه و فرمانرواي شما بشوم! خداي يکتا مرا به عنوان رسول خود بسوي شما مبعوث گردانيده، و بر من کتابي فرو فرستاده، و مرا فرمان داده است تا شما را بشارت و هشدار دهم. اينک، پيامهاي خداي خويش را به شما رسانيدم و با شما از در نصيحت و خيرخواهي درآمدم؛ اگر آنچه را که براي شما آورده‌ام از من بپذيريد، در دنيا و آخرت برخوردار خواهيد بود، و اگر از من نپذيريد، شکيبايي مي‌ورزم تا فرمان خداوند در رسد، و خداوند ميان من و شما حکم کند!»

يا مطالب ديگري که به آن جماعت گفتند.

در يک مرحلة بعدي، از آن حضرت درخواست کردند که از خداي خودش بخواهد تا کوههاي اطراف مکه را به دوردست‌ها ببرد، و سرزمين آنها را گسترده سازد، و در شهر مکه و اطراف آن چشمه‌ها برشکافد و جوي‌هاي آب پديد آورد، و مردگانشان- بخصوص، قُصَي بن کلاب- را زنده گرداند؛ اگر قصي و ديگر نياکانشان او را تصديق کردند، آنان نيز به او ايمان بياورند. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- همان جواب مرحلة قبلي را به آنان دادند.

در مرحلة سوم، از آن حضرت درخواست کردند که از خداي خودش بخواهد تا فرشته‌اي را برانگيزاند و همراه وي بنزد آنان بفرستد تا پيامبري ايشان را تأييد کند، و مردم بتوانند از آن فرشته، راستگويي پيامبر را جويا شوند؛ و براي ايشان باغها و گنج‌ها و کاخ‌هاي ساخته شده از طلا و نقره تدارک کند؛ حضرت رسول‌ -صلى الله عليه وسلم- باز هم همان جواب پيشين را به آنان دادند.

در مرحله چهارم، از آن حضرت درخواست عذاب کردند؛ از ايشان خواستند که بنا به گفته‌ها و وعده و وعيدهايش قطعاتي از آسمان را بر سر آنان بکوبد. پيغمبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: «ذلک إلي الله؛ إن شاء فعل» اين کار با خداست؛ اگر بخواهد انجام مي‌دهد! آنان نيز در جواب آنحضرت گفتند: مگر خداي شما نمي‌دانست که ما با شما مي‌نشينيم، و از شما مي‌پرسيم و درخواست مي‌کنيم؟ تا به شما تعليم بدهد که چگونه به ما پاسخ بدهيد، و به شما بگويد تا براي ما باز گوييد که اگر ما نپذيريم با ما چه خواهد کرد؟!

بالاخره، با شدت هرچه تمام‌تر آنحضرت را تهديد کردند، و گفتند: با تو بگوييم! بخدا، ما دست از سر تو برنمي‌داريم و کارهايي را که بر سر ما آورده‌اي ناديده نخواهيم انگاشت، تا آنکه ما تو را از سرِ راه خودمان برداريم، يا تو ما را از سر راه خودت برداري!

رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- از نزد آنان برخاستند و نزد خانوادة خويش بازگشتند. بسيار اندوهگين و متأسف شده بودند از اينکه نتايج خيري که بدان دل بسته بودند، از دست رفته بود[1].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- روایت ابن اسحاق در سیره ابن هشام، (ج 1، ص 295-298)، و روایت ابن جریر و ابن‌المنذر و ابن ابی حاتم در الدّرالمنثور (ج 4، ص 365-366) با تلخیص.تصميم قطعي ابوجهل بر قتل پيامبر
همينکه پيامبر گرامي اسلام از نزد آنان برخاستند و رفتند، ابوجهل با يک دنيا کبر و نخوت يارانش را مخاطب قرار داد و گفت: اي جماعت قريش، محمد نپذيرفت، و همچنان بناي آن را دارد که دين و آئين ما را نکوهش کند؛ و پدران و نياکان ما را دشنام دهد؛ و افکار و عقايد ما را سفيهانه و نابخردانه قلمداد کند؛ و به خدايان ما ناسزا بگويد! اينک، من با خداوند عهد و پيمان مي‌بندم که با تخته‌سنگي که حتّي خودم تاب و توان جابه‌جا کردن آن را نداشته باشم، در کمين او بنشينم، و همينکه به نماز ايستد و به سجده برود، آن تخته سنگ را دفعتاً بر سر او بکوبم! آن وقت، اگر خواستيد مرا تسليم خونخواهان وي کنيد، و اگر هم خواستيد از من حمايت و دفاع کنيد. بعد از آنکه من محمد را کشته باشم، بني عبدمناف هر کار که مي‌خواهند بکنند!! سران قريش همگي گفتند: بخدا، ما تو را در برابر هيچ‌چيز به هيچکس تحويل نمي‌دهيم؛ برو و مقصودت را عملي کن!

فردا صبح، ابوجهل تخته سنگي را با همان اوصاف که گفته بود آماده کرد، و در کمين پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- نشست و انتظار مي‌کشيد. آنحضرت بامداد آن روز نيز مانند روزهاي ديگر آمدند، و به نماز ايستادند؛ قريشيان نيز در قالب انجمن‌ها و جمعيت‌هاي متعدّد در گوشه و کنار نشسته بودند، و منتظر بودند ببينند ابوجهل چه مي‌کند. همينکه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- سر به سجده نهادند، ابوجهل آن تخته سنگ سهمگين را روي دستانش بلند کرد، نزد آن حضرت آمد. وقتي به نزديکي ايشان رسيد، عقب عقب بازگشت، در حالي که رنگ از رخسارش پريده و سخت وحشت‌زده بود، و هر دو دستش روي آن تخته‌سنگ خشک شده بود؛ و به همين حال بود تا وقتي که 