نواخته شد، و صداي اسب‌سواري را شنيد که مي‌گفت: اُقدُم حَيزوم! حيزوم، جلو برو! [حيزوم نام اسب جبرئيل است]. آن رزمندة مسلمان به فرد مشرکي که پيشاپيش او مي‌رفت، نگريست؛ ديد که بر پشت روي زمين افتاد. باز، نگريست، ديد بيني‌اش شکافته و صورتش بشدت مجروح شده است چنانکه گويي تازيانه بر آن اصابت کرده است؛ آنگاه سر و صورت و بيني‌اش متلاشي گرديد. مرد انصاري نزد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آمد و آنچه را که ديده بود باز گفت. حضرت رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(صدقتَ؛ ذلك من مدد السماء الثالثة)[3].

«راست مي‌گويي، اين بر اثر امداد آسمان سوم بوده است!»

نيز، ابوداود مازني گويد: من داشتم مردي از مشرکان را تعقيب مي‌کردم تا گردنش را بزنم. سر آن مرد پيش از آنکه شمشير من به وي اصابت کند از تنش جدا شد و به کناري افتاد. دريافتم که ديگري جز من او را کشته است!

نيز، مردي از انصار، عبّاس بن عبدالمطلب را به اسارت گرفت و آورد، عباس گفت: اين مرد بخدا مرا اسير نکرد؛ مرا مردي طاس که از زيباترين مردم بود و بر اسب ابلق سوار بود، اسير کرد، و من اينک او را در ميان اين جماعت نمي‌بينم! مرد انصاري گفت: من او را اسير کردم اي رسول خدا! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود:

(اُسکُت، فقد أيدکَ الله بملَک کريم).

«خاموش باش، که خداوند تو را با فرشته‌اي گرامي تأييد فرمود است!»

علي گويد: رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- روز بدر به من و ابوبکر گفتند:

(معَ أحدِکُما جبريل، و مع الاخَر ميکائيل؛ و اسرافيل ملکٌ عظيم، يشهد القتال أو: يکون في القتال»)[4].

«با يکي از شما دو تن جبرئيل همراه است، و با ديگري ميکائيل؛ اسرافيل نيز فرشته‌اي بزرگ است که شاهد صحنة نبرد است- يا: در نبرد شرکت دارد-!»
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صحيح مسلم، ج 2، ص 139؛ مشکاة المصابيح، ج 2، ص 331.
[2]- صحيح البخاري، کتاب التفسير: «باب قوله: «سيهزم الجمع و يولون الدبر»، ح 4875؛ مسند الامام احمد، ج 1، ص 329.
[3]- قريب به اين مضمون را مسلم روايت کرده است:ج 2،ص93، ديگران نيز روايت کرده اند.
[4]- اين روايت را امام احمد در مسند خود (ج 1، ص 147) و بزار (ح 1467) و حاکم نيشابوري در مستدرک (ج 3، ص 134) آورده‌اند و حاکم آن را صحيح دانسته، و ذهبي نظر او را تأييد کرده است. ابويعلي نيز در مسند خود (ج 1، ص 284، ح 340) اين روايت را نقل کرده است.پادشاهان سرزمين شام
در همان دوراني که موج هجرت‌ها و کوچ قبائل مختلف همه‌جا را فراگرفته بود، تيره‌هايي از قضاعه نيز به نواحي اطراف شام سفر کردند، و در آنجا رحل اقامت افکندند. اين مهاجران از بني سليح بن حلوان بودند، که بني ضجعم بن سُليح، معروف به «ضجاعِمه» از آنان‌اند. روميان آنان را دست نشاندة خود گردانيدند، تا عرب باديه را از کارشکني بازدارند، و از آنان پشتوانه‌اي بر عليه پارسيان براي خود بسازند، و از ميان آنان پادشاهي بر آنان گماشتند، و سالها اين پادشاهي استمرار يافت، و يکي از مشهورترين پادشاهان ايشان زيادبن هَبوله بوده است، و زمان حکومت آنان را از اوائل قرن دوم ميلادي تا پايان آن- تقريباً – برآورد کرده‌اند. با ورود آل‌غسّان به سرزمين شام، پادشاهي ايشان منقضي گرديد. آل‌غسان بر ضجاعمه چيره شدند، و بر هرآنچه در اختيار آنان بود دست يافتند، و بر آنان پيروز آمدند. امپراطوري روم نيز آنان را به عنوان پادشاهان عرب بر سرزمين شام مسلّط گردانيد. پايتخت اين پادشاهان شهر بصري بود. غساسنه پياپي با عنوان کارگزاران سلاطين روم بر سرزمين شام حکومت مي‌کردند، تا آنکه در سال سيزدهم هجرت واقعة يرموک اتفاق افتاد، و آخرين پادشاه آل غسّان به نام جبله بن ايهم در عهد اميرالمؤمنين عمربن خطاب -رضي الله عنه- به فرمان اسلام گردن نهاد[1].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- تفصیل مطالب را می‌توان نزد طبری، مسعودی، ابن قتیبه، ابن خلدون، بلاذری، بن‌اثیر و دیگران یافت.
عقب نشيني ابليس
ابليس- که چنانکه پيش از اين آورديم، به صورت سُراقه بن مالک بن جُعشم مُدلِجي ظاهر شده بود و از آغاز تا اين وقت، از آنان جدا نشده بود؛ وقتي کارزار فرشتگان را با مشرکان ديد؛ گريخت و عقب‌نشيني کرد. حارث بن هشام- که فکر مي‌کرد او سراقه است- به دامن جامة او چسبيد. ابليس مشتي بر سينة حارث زد و او را بر زمين افکند، آنگاه گريزان از اردوگاه بيرون شد. مشرکان به او گفتند: کجا اي سُراقه؟! مگر نگفته بودي که همراه و پشتيبان مايي، و هرگز از ما جدا نخواهي شد؟! ابليس گفت:

﴿إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكُمْ إِنِّي أَرَى مَا لاَ تَرَوْنَ إِنِّيَ أَخَافُ اللّهَ وَاللّهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ﴾[1].

«من چيزي را مي‌بينم که شما نمي‌بينيد! من از خداوند مي‌ترسم، که خداي شديد العقاب است!»

آنگاه گريخت و رفت و رفت تا خود را به دريا انداخت.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سوره انفال، آيه 48.شکست قطعي لشكر مکه
نشانه‌هاي شکست و پريشاني در صفوف مشرکان پديدار گرديد. در برابر حملات شديد مسلمانان صفوفشان درهم مي‌شکست، و کارزار به پايانش نزديک مي‌شد. مشرکان دسته دسته به صورت پراکنده مي‌گريختند، و مسلمانان آنان را تعقيب مي‌کردند و اسير مي‌کردند و به قتل مي‌رسانيدند، تا آنکه شکست مشرکان قطعي گرديد.
پايداري ابوجهل
با همة اينها، طاغية اکبر ابوجهل، وقتي نخستين نشانه‌هاي پريشاني را در صفوف سپاه خويش مشاهده کرد، درصدد پايداري و ايستادگي در برابر سيل بنيان کن برآمد. لشکريانش را تشويق مي‌کرد، و با کبر و غرور و تندخويي به آنان مي‌گفت: اينکه سُراقه شما را تنها گذاشت و رفت، باعث شکست شما نشود! او با محمد قرار داشت! کشته شدن عتبه و شيبه و وليد نيز شما را به هراس نيافکند؛ آنان شتابزدگي کردند. سوگند به لات و عزّي، بازنمي‌گرديم تا اين جماعت را به ريسمان ببنديم! نبينم که مردي از شما مردي از آنان را بکشد! سعي کنيد زنده دستگيرشان کنيد، تا آنان را به سزاي کارهايشان برسانيم!؟

اما، ديري نپاييد که حقيقت اين کبر و غرور برايش آشکار گرديد. طولي نکشيد که صفوف مشرکان در برابر امواج حملة مسلمانان درهم شکست. آري، در کنار وي جماعتي از مشرکان برجاي مانده بودند که در اطراف وي چتري از شمشير ،و بيشه‌اي از نيزه‌ها پيرامون او فراهم آورده بودند؛ ليکن تندباد هجوم مسلمانان آن چتر حفاظتي و آن تأمينات رزمي را نيز متلاشي کرد، و طاغية بزرگ قريش در ميان عرصة نبرد ظاهر گرديد، و مسلمانان او را ديدند که بر اسبش سوار است، و هيولاي مرگ- به دست دو غلام انصاري- در انتظار او بود تا خون او را بياشامد!

 کشته شدن ابوجهل
عبدالرحمان بن عوف -رضي الله عنه- گويد: من روز بدر در صف رزمندگان بودم. سرم را برگردانيدم، ديدم طرف راست و طرف چپ من دو جوان کم سن و سال ايستاده‌اند که باورم نميشد آندو را در جبهة جنگ بنگرم. يکي از آندو دور از چشم ديگري، به من گفت: عموجان، ابوجهل را به من نشان بده! گفتم: پسر برادرم، با ا