ه‌ سر آمد.
فاطمه‌(رض) به‌ سن‌ ازدواج‌ رسيده‌ بود، هر كسي‌ مي‌خواست‌ با او ازدواج‌ كند و براي‌ اين‌ كار دو علّت‌ ديده‌ مي‌شد؛ يكي‌ به‌ خاطر اينكه‌ اين‌ دختر، دختر سيد اولين‌ و آخرين‌، سرور كائنات‌ حضرت‌ محمد مصطفي‌ (ص) بود كه‌ استاد و پدر مشفق‌ صحابه‌ به‌ شمار مي‌آمد. دوم‌، به‌ خاطر كمالات‌ و شايستگي‌هايي‌ كه‌ فاطمه‌ي‌ زهرا در اين‌ دو دهه‌ از زندگي‌اش‌، از رسول‌الله (ص) كسب‌ كرده‌ بود و نيز تربيت‌هاي‌ دلسوزانه‌ و كم‌نظير خديجه‌ي‌ كبري‌ ـ رضي‌الله عنهاـ كه‌ خود در ميان‌ زنان‌ جامعه‌ي‌ آن‌ روزي‌ از ويژگي‌هاي‌ خاصي‌ برخوردار بود.
هر مردي‌ در مدينه‌ دوست‌ داشت‌ با فاطمه(رض)‌ ازدواج‌ نمايد و به‌ اين‌ همه‌ شرف‌ و بزرگواري‌ و قرابت‌ با رسول‌ الله (ص) دست‌ يابد.افراد زيادي‌ براي‌ خواستگاري‌ از فاطمه(رض)پيش‌قدم‌ شدند كه‌ هر كدام‌ به‌ شكلي‌ جواب‌ رد را مي‌شنيدند، اما از مهم‌ترين‌ اين‌ افراد مي‌توان‌ به‌ ياران‌ نزديك‌ و جان‌ بر كف‌ رسول‌ الله (ص) همچون‌ ابوبكر صديق‌، عمر فاروق‌ و عبدالرحمن‌ بن‌ عوف‌ (رض) اشاره‌ كرد كه‌ جواب‌ ردّ دادن‌ به‌ آنان‌ كار آساني‌ نبود و هر فرد ديگري‌ به‌ جاي‌ رسول‌ الله (ص) مي‌بود به‌ خاطر احسانات‌ و جان‌فشاني‌هاي‌ ابوبكر (رض) و مخصوصاً اينكه‌ به‌ تازگي‌ عايشه‌ (رض) را به‌ ازدواج‌ او در آورده‌ بود، شايد تسليم‌ مي‌شد و جواب‌ رد نمي‌داد، اما تقدير الهي چیز دیگری می خواست!فاطمه‌ي‌ زهراء (رض)
از خود دفاع‌ مي‌كند

تحقيق‌ و گردآوري‌:
ايوب‌ گنجي‌وقتي‌ ابوبكر و عمر (رض) دو تن‌ از وزراي‌ رسول‌ الله (ص) ديدند كه‌ اين‌ ازدواج‌ براي‌ آنان‌ ممكن‌ نيست‌، خواستند كه‌ از ميان‌ چهار وزير محبوب‌ رسول‌ الله (ص) كه‌ به‌ نحوي‌ در همان‌ وقت‌ها هم‌ اين‌ سرّ كه‌ چهار يار نبي‌ (ص) چهار وزير و خليفه‌ي‌ راشد او خواهند بود، خودنمايي‌ مي‌كرد، آنان‌ ديدند، عثمان (رض)‌، اُم‌ كلثوم(رض)را در نكاح‌ دارد، پس‌ نمي‌تواند فاطمه‌(رض) را نيز داشته‌ باشد. به‌ همين‌ جهت‌ ذهن‌شان‌ به‌ سمت‌ يار چهارم‌ خويش‌ و همسنگر قديمي‌شان‌ يعني‌ علي‌ مرتضي‌ (رض) رفت‌.
اين‌ اقدام‌ دلالت‌ بر دلسوزي‌ و شفقت‌ و صداقت‌ ابوبكر و عمر ك نسبت‌ به‌ حضرت‌ علي‌ (رض) دارد، مسئله‌اي‌ كه‌ كتاب‌هاي‌ شيعه‌ و سني‌ آن‌ را نقل‌ كرده‌اند (1). 
روزي‌ ابوبكر صديق‌، عمر فاروق‌ و سعدبن‌ معاذ (رض) نزد حضرت‌ علي‌ (رض) رفتند و در مورد خواستگاري‌ از فاطمه‌(رض)او را تشويق‌ كردند.
حضرت‌ عمر (رض) در مورد سبقت‌ او در اسلام‌، قرابت‌ و خويشاونديش‌ با رسول‌ الله(ص) و همچنين‌ محبتش‌ در قلب‌ پيامبر (ص) تا حدي‌ كه‌ او را جزو اهل‌ بيتش‌ قرار داده‌، سخن‌ گفت‌.
حضرت‌ ابوبكر صديق‌ (ص) فرمود: به‌ نظر من‌ هر چه‌ زودتر نزد پيامبر (ص) برو و در امر خواستگاري‌ تعجيل‌ كن‌. حضرت‌ علي‌ (رض) نيز فرمود: اين‌ كار آرزوي‌ من‌ است (2). 
-----------------------------------------------------------
1) زندگاني‌ فاطمه‌ زهرا، نصيرپور، تاريخي‌ يعقوبي‌ و...
2) نساء حول‌الرسول‌، محمد قطب‌: ص‌ 426 ـ 425. زندگاني‌ فاطمه‌ي‌ زهراء، نصيرپور: ص‌ .40هنگامي‌ كه‌ حضرت‌ علي‌ (رض) صداقت‌ و دلسوزي‌ شيخين‌ (ابوبكر و عمر (رض)) را در ارشاد و راهنمايش‌ در مورد خواستگاري‌ كردن‌ از فاطمه(رض)مشاهده‌ كرد، با عجله‌ به‌ سوي‌ خانه‌ شتافت‌ و سر و صورتي‌ صفا داد و لباس‌هاي‌ تميزتر پوشيده‌ و با ذكر و دعا به‌ سوي‌ منزل‌ پيامبر (ص) گام‌ نهاد.
علي‌ (رض) سلام‌ كرده‌ و اجازه‌ ورود خواست‌، به‌ او اذن‌ ورود داده‌ شد، نزديك‌ پيامبر(ص) رفت‌ و با حيا و شرم‌ عجيبي‌ نشست‌، از خجالتي‌ و حياي‌ فراوان‌، چهره‌اش‌ سرخ‌ شده‌ بود، سرش‌ را به‌ زير انداخت‌ و ساكت‌ ماند، او نتوانست‌ چيزي‌ بگويد، تا اينكه‌ پيامبر (ص) پرسيد: 
«اي‌ پسر ابوطالب‌! آيا به‌ خاطر نيازي‌ آمده‌اي‌؟! خجالت‌ نكش‌! حرف‌ دلت‌ را بزن‌!»
علي‌ (رض) لب‌ به‌ سخن‌ گشود: 
يا رسول‌الله! پدر و مادرم‌ فدايت‌ باد! من‌ در منزل‌ شما بزرگ‌ شده‌ام‌، با مهرتان‌ پرورش‌ يافته‌ام‌، مهربان‌تر و نيكوتر از هر پدر و مادري‌ در تربيتم‌ كوشش‌ نموديد، از فيض‌ وجودت‌ بهره‌ها برده‌ و هدايت‌ يافتم‌، اي‌ رسول‌ خدا! سوگند به‌ پروردگار كه‌ سرمايه‌ي‌ دو سرايم‌ تويي‌.
(هر چند از مال‌ دنيا چيزي‌ ندارم‌، اما با توكّل‌ بر پروردگار كه‌ وعده‌ي‌ كمك‌ داده‌ است‌) تصميم‌ به‌ ازدواج‌ گرفته‌ام‌ و... 
(در اين‌ لحظه‌ افزون‌ بر سرخ‌ رويي‌ و شرم‌ و حيا، عرق‌ از صورت‌ و پيشاني‌ علي‌ (رض) چكيدن‌ مي‌گيرد و با گير زبان‌ و آرام‌ و صداي‌ خفيف‌ مي‌گويد:)
اگر مصلحت‌ باشد و فاطمه‌ را به‌ عقدم‌ درآوريد، سعادت‌ بزرگي‌ نصيبم‌ شده‌ است‌.
پيامبر (ص) خوشحال‌ شد و فرمودند: بگزار از فاطمه بپرسم... تا اینکه ازدواج صورت 
گرفت (1).
-------------------------------------------------------
1) الإصابة: ج‌8، ص‌ 158. طبقات‌ ابن‌سعد: ج‌8، ص‌20. أسدالغابة: ج‌5، ص‌ 364.روز بعد، حضرت‌ علي‌ (رض) دوباره‌ نزد پيامبر (ص) رفته‌ و در مورد نتيجه‌ي‌ پيشنهاد و نيز تاريخ‌ عقد سؤال‌ كرد.
پيامبر (ص) قبل‌ از آن‌ با فاطمه‌ ـ رضي‌الله عنهاـ در مورد پيشنهاد علي‌ مشورت‌ نموده‌ و نظر او را جويا شد و فرمود: آيا اجازه‌ مي‌دهي‌ تو را به‌ عقد علي‌ در آورم‌؟
فاطمه‌ ـ رضي‌الله عنهاـ كه‌ علي‌ را از دوران‌ كودكي‌ مي‌شناخت‌، جواني‌ كه‌ زير نظر پيامبر (ص) تربيت‌ يافته‌ بود، جوان‌ صادقي‌ كه‌ در شب‌ هجرت‌ جان‌ عزيزش‌ را در كفه‌ي‌ اخلاص‌ گذاشت‌ و بزرگ‌ترين‌ خدمت‌ را به‌ پيامبر (ص) نمود. آري‌! فاطمه‌ خيلي‌ خوب‌ علي‌ را مي‌شناخت‌، چرا به‌ اين‌ وصلت‌ راضي‌ نباشد؟! چگونه‌ فاطمه‌ از آن‌ روي‌ مي‌گرداند؟! او به‌ خاطر شرم‌ و حيا ساكت‌ ماند، و نمي‌توانست‌ خواست‌ قلبي‌اش‌ كه‌ رضايت‌ به‌ اين‌ پيوند بود را مطرح‌ كند، اما حركتي‌ كه‌ ناشي‌ از نارضايتي‌ باشد، از خود بروز نداد.
پيامبر (ص) در سكوت‌ پر صلابت‌ فاطمه‌ي‌ زهرا رضايتش‌ را دريافت‌ و متوجه‌ شد كه‌ به‌ خاطر شرم‌ و حيا لفظاً چيزي‌ نمي‌گويد وگرنه‌ بر انجام‌ اين‌ كار تمايل‌ قلبي‌ دارد.
رسول‌ الله (ص) با چهره‌اي‌ نوراني‌ و بشاش‌ و با قلبي‌ مسرور و خوشحال‌ رو به‌ علي‌ كرد و فرمود:
آيا چيزي‌ براي‌ مراسم‌ ازدواج‌ و مهر همسرت‌ داري‌؟
علي‌ با صداقت‌ تمام‌، خويشتن‌ را نگريست‌ و دريافت‌ كه‌ جز محبّت‌ الله و رسول‌ الله(ص) چيزي‌ در بساط‌ ندارد، جواب‌ داد: يا رسول‌ الله! خودت‌ وضعيت‌ مرا مي‌داني‌، غير از يك‌ شتر ماده‌ و شمشيرم‌، سرمايه‌اي‌ ندارم‌!
رسول‌ الله (ص) فرمود: پس‌ آن‌ زرهي (1) كه‌ از غنايم‌ بدر به‌ تو بخشيديم‌! آن‌ را چه‌ كار كردي‌؟
علي‌ جواب‌ داد: هنوز آ