پيامبر را ديده و از او حديث شنيده" نيست؛ بلكه ملازمان و خواص ياران آن حضرت مراد است, چنانكه در سيرة ابن هشام (ج2,ص431) آمده رسول خدا (ص) به هنگام نزاع خالد بن وليد و يكي از صحابه, خالد را از شتم آن صحابي (عبد الرحمن بن عوف) نهي فرمود با اينكه خالد هم ايمان آورده بود و رسول خدا را ديده بود و هم از او حديث شنيده بود, ولي پيامبر به خالد فرمود:"مهلاً يا خالد! دع عنك اصحابي فوالله لو كان لك احد ذهباً ثم انفقته في سبيل الله, ما أدركت غدوة رجل من أصحابي و لا روحته= درنگ كن, اي خالد! از اصحابم دست بردار, سوگند به خدا, اگر به اندارة كوه احد طلا مي داشتي و در راه خدا انفاق مي كردي, يك صبح و شام يكي از اصحابم رادر نمي يافتي! ( به ثواب يك روز آنها ني رسيدي)." (x)با رجوع به مدارك اصلي و اساسي تشيع, به وضوح مشاهده مي شود كه در اين منابع, ائمه با صفات و خصوصياتي معرفي شده اند كه قرآن حتي براي پيامبران أولو العزم, يا به عبارت ديگر براي فرستادگاني كه داراي نبوت تشريعي بوده اند, قائل نيست, تا چه رسد به انبيائي كه فقط حائز مقام نبوت تبليغي بوده اند!؟
اگر به مهمترين مجموعة حديثي يعني "اصول كافي" (قسمت كتاب الحجَّة) نظري بيفكنيم براي ائمه ويژگيهاي بسياري نقل شده است. از جمله اينكه: 
1ـ به هنگام ولادت مختون بوده و دست بر زمين گذاشته و شهادتين مي گويند و آية هجدهم سورة آل عمران را تلاوت مي كنند! (حديث 996 و 1003)(40) و ممكن است حتي در سه سالگي عهده دار تبليغ و تعليم دين به امت شوند (حديث 833 و 836)(41) و هر يك صفحه اي مخصوص به خود دارند!! كه به اجراي مطالب آن مأمورند!(42) (حديث 732 و 737 به روايت صفواني)(43).
2ـ با ملائكه ارتباط مستمر دارند (احاديث 583 إلي 585)(44) و چون "محدث" اند صداي فرشتگان را مي شنوند (احاديث 434 إلي 437)(45) و (703 إلي 707)(46) و خزانه دار علم پروردگارند (احاديث 672 إلي 677)(47) و از گذشته و حال و آينده نكته اي بر آنان پوشيده نيست!! (احاديث 500 إلي 504)(48) و (599)(49) و (653 و 656)(50)
3ـ اعمال عباد صبح و شام به آنان عرضه مي شود (حديث 575 تا 578)(51)
4ـ الواح و عصاي حضرت موسي (ع) و انگشتر حضرت سليمان (ع) و بسياري از وسائل انبياء سلف نزد آنان است (احاديث 611 إلي 619)(52)  
5ـ از گلي خلق شده اند كه جز انبياء احدي از آن گل آفريده نشده است!! (حديث 1004)(53) از پشت سر همچون از روبرو مي بينند و محتلم نمي شوند و با آنكه مدفوعشان بوي مشك مي دهد ولي با اين وصف, زمين موظف است كه آن را بپوشاند و فروبَرَد!! (حديث 1004)(54) به همة زبانها سخن مي گويند و حتي زبان پرندگان و چارپايان و ديگر جانداران را مي فهمند!! (حديث 744)(55)
6ـ همچون انبياء مؤيد به روح القدس اند. (احاديث 807 إلي 814)(56)
7ـ و دريك كلام به منزلة كساني چون حضرت يوشع (ع) به شمار مي روند و حتي (در حديث 702)(57) از قول حضرت صادق (ع) نقل شده است كه: " الأئمّة بمنزلة رسول الله (ص) إلا أنهم ليسوا بأنبياء ولا يحلّ لهم من النساء ما يحل للنبيّ فأمّا ما خلا ذلك فهم فيه بمنزلة رسول الله (ص) = ائمة منزلت رسول خدا را دارند ولي پيامبر نيستند و آنچه در مورد زنها براي پيغمبر حلال است [و آن حضرت مي تواند بيش از چهار زن اختيار فرمايد] براي ايشان حلال نيست, اما جز اين, ايشان به منزلت رسول خدايند"!
با اين اوصاف, طبعاً أئمه بالاتر و والاتر از انبياء مبلغ اند و يا لا أقل به هيچ وجه من الوجوه از مبعوثين به رسالت تبليغي كمتر نيستند و اين با ختم نبوت ابدا موافق نيست, بلكه عهد قبل از پيامبر خاتم (ص) به چنين كساني نياز بيشتري داشت, ولي حضورشان پس از سد باب نبوت و رسالت, چنانكه خواهيم گفت, بي وجه است و گفتن اينكه اين بزرگواران نبي نيستند صرفا يك تعارف تو خالي يا در واقع بازي با الفاظ است كه در ترازوي بحث علمي وزني ندارند, بديهي است عصمت و علم لدني و ارتباط ائمه با ملائك و مفترض الطاعه بودنشان و .... همان اوصاف و خصوصيات انبياء است و صد البته با تغيير لفظ, حقيقت امور تغيير نمي كند و نمي توان با تغيير نام از نبي به امام, لا أقل مانع از حمل احكام انبياء مبلغ, بر آنان شد. و بدين سبب حضور آنان در ميان امت با خصوصياتي كه مدعيان ولايت منصوصه قائل اند اصولاً با دوران بلوغ بشريت مناسبت ندارند, يعني عصري كه حركت امت براي كسب تجربه در مسير ادارة امور خويش بر اساس تعاليم شريعت و عصر تبليغ و تعليم دين توسط مؤمنان امت آغاز مي شود و بشر در اين طريق نيز مسئوليت پذيرفته و مورد امتحان و افتتان قرار مي گيرد. 
به نظر ما, مدعيان, معناي ختم رسالت و نبوت را چنانكه بايد در نيافته اند و إلا اين اندازه در باب امامت منصوصه عناد و لجاج نمي كردند. از اينرو بي فايده نيست مطالبي را از فاضل معاصر "مرتضي مطهري" كه جزوه اي در موضوع "ختم نبوّت" تأليف كرده – و البته خود نيز بدون توجه به لوازم نظرية خويش به ولايت منصوصه معتقد است – بيآوريم باشد كه مورد توجه عميق قرار گيرد, ايشان مي نويسد: 
«رسالت پيامبر اسلام با همة رسالتهاي ديگري اين تفاوت را دارد كه از نوع قانون است نه برنامه. قانون اساسي بشريت است» (ص26)،  «وحي اين پيغمبر در سطح قانون اساسي كلي هميشگي است» (ص30)، «و پيغمبر خاتم آن است كه همة مراحل را طي كرده و راه نرفته و نقطة كشف نشده از نظر وحي باقي نگذاشته است» (ص34) البته «وحي عاليترين و راقي ترين مظاهر و مراتب هدايت است. وحي, رهمنونيهايي دارد كه از دسترس حس و خيال و عقل و علم و فلسفه بيرون است و چيزي از اينها جانشين آن نمي شود. ولي وحيي كه چنين خاصيتي دارد وحي تشريعي است نه تبليغي, وحي تبليغي بر عكس است. تا زماني بشر نيازمند به وحي تبليغي است كه درجة عقل و علم و تمدن به پايه اي نرسيده است كه خود بتواند عهده دار دعوت و تعليم و تبليغ و تفسير و اجتهاد در امر دين خود بشود. ظهور علم و عقل و به عبارت ديگر رشد و بلوغ انسانيت, خود به خود به وحي تبليغي خاتمه مي دهد و علماء جانشين چنان انبياء مي گردند» (ص47)  «در حقيقت يكي از اركان خاتميت بلوغ اجتماعي بشر است, به حدي مي تواند حافظ مواريث عملي و ديني خويش باشد و به نشر و تبليغ و تعليم و تفسير آن بپردازد.» (ص13).
اگر مي بينيم كه پيامبر بني اسرائيل, "طالوت" را به أمر إلهي به عنوان زمامدار معرفي مي كند – يعني همان كاري كه مدعيان در مورد ائمه مي پسندند – علاوه بر اينكه اين كار هم به تقاضاي امت انجام مي شود (=البقره/246) ولي به هر حال جزء آن دسته از كارهايي است كه «در دورة كودكي بشر اجباراً وحي انجام مي داده است» (ص87).  و متعلق به دورة نياز بشر به هر دو قسم نبوت است و از آن روست كه «بشر چند هزار سال پيش نسبت به حفظ مواريث عملي و ديني ناتوان بوده است و از او جز اين انتظاري نمي توان داشت» (ص12) و هنوز به حدي از بلوغ اجتماعي و سياسي و فرهنگي نرسيده بود كه خود بتواند ميراث انبياء را دست نخورده حفظ كند و «تحريف و تبديلهايي در تعليمات و كتب مقدس پيامبران رخ مي داده است» كه «آن كتابها و تعليمات صلاحيت خود را براي هدايت مردم از دست مي داده اند» (ص11) و علاوه بر آن بشر هنوز توان آنكه خود به تبليغ و 