تعليم شريعت و بسط معارف إلهي اقدام كند, نيافته بود و حتي در مورد تعيين مصاديق, محتاج دستگيري شرع بود. ولي با نزول آية "إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ = همانا ما خود قرآن را فرو فرستاديم و همانا ما حافظ آنيم" (الحجر/9) و اعلام عدم وقوع تحريف, «علت عمدة تجديد پيام و ظهور پيامبر جديد منتفي گرديد» (ص12). به قول اقبال لاهوري متفكر پاكستاني «زندگي نمي تواند پيوسته در مرحلة كودكي و رهبري شدن از خارج باقي بماند, الغاي كاهني و سلطنت ميراثي در اسلام, توجه دائمي به عقل و تجربه در قرآن و اهميتي كه اين كتاب مبين به طبيعت و تاريخ به عنوان منابع معرفت بشري مي دهد همه سيماهاي مختلف انديشة واحد ختم رسالت است» (ص52)(58) و اين به معناي آن است كه پس از ختم نبوت و رسالت, بشر پا به مرحلة تازه اي گذاشته است كه مي تواند از اين پس در ادارة امور خويش بر مبناي تعاليم و احكام دين، بر پاي خويش بايستد و امت قوة تشخيص و انتخاب مدير صالح براي ادارة جامعة اسلامي را بر مبناي اوامر و نواهي شرع واجد است(59) و بهمين جهت در نهج البلاغه (خطبة اول) مي خوانيم: « مِنْ سَابِقٍ سُمِّيَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ أَوْ غَابِرٍ عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَهُ عَلَى ذَلِكَ نَسَلَتِ الْقُرُونُ ومَضَتِ الدُّهُورُ وسَلَفَتِ الآبَاءُ وخَلَفَتِ الأبْنَاءُ. إِلَى أَنْ بَعَثَ اللهُ سُبْحَانَهُ مُحَمَّداً رَسُولَ الله (صلى الله عليه وآله) لإنْجَازِ عِدَتِهِ وإِتْمَامِ نُبُوَّتِهِ.. » = "هر پيامبري به پيامبر پيشين خود قبلاً معرفي شده است و آن پيامبر پيشين او را به مردم معرفي كرده و بشارت داده است. بدين ترتيب نسل ها پشت سر ديگر آمدند و روزگاران گذشت تا اينكه خداوند محمد (ص) را بنا به وعده اي كه كرده بود براي اتمام جريان نبوت فرستاد".
اما قرآن و پيامبر خاتم نسبت به دوران بعد از خود هيچ پيامبر يا مبلغ يا معلم إلهي را كه با افراد بشر تفاوت هايي داشته باشد به طور رسمي و شرعي معرّفي نفرموده است، زيرا دوران بلوغ بشريّت آغاز شده و انسان بايد در راه تحقق مقاصد شرع، قدم در راه كسب تجربه بگذارد و بقية سير تكاملي خويش را با توجه به تعاليم شريعت ، خود بپيمايد.
با توجه به اين مطالب است كه معتقديم نصّ از جانب خدا بر حكومت افراد معين در تمام ازمنه و دهور بر عموم مسلمين اگر پيش از ختم نبوّت انجام مي شد – كه البته در آن زمان هم با اين طول و تفسير و صفات خارق العاده و عجيب كه مدعيان براي دورة پس از پيامبر خاتم قائل اند، نبوده است -  بي وجه نبود، اما بعد از ختم نبوت و رسالت – اعم از نبوت تشريعي و نبوت تبليغي – معقول و ممكن نيـست.
همچنين نصي بر حكومت افرادي معدود – مثلاً هفت يا يازده يا دوازده تن و يا ........ -  كه مدتي محدود زندگي مي كنند، براي حكومت هزاران سال تا قيامت نيز مطابق با واقعيت و معقول نيست، زيرا دين اسلام دين ابدي است و همواره به حاكم و رهبري كه مجري احكام نوراني شرع باشد نيازمند است، و چنانكه مي دانيم تعطيل احكام شرع و لو براي يك لحظه جايز نيست، وقطعاً شريعت مقدسة اسلام امت را بلا تكليف نمي گذارد و قانون و طريقه اي اساسي براي حل مسائل مربوط به زعامت مردم تبيين فرموده.  حال هر سخني كه مدعيان در اين باب بگويند ما همان را در مورد كل دوران پس از پيامبر (ص) به آنان باز مي گردانيم. زيرا نمي توان بخشي از دورة پس از پيامبر (ص) را با بقية آن دور تا قيامت، متفاوت انگاشت، مگر به دليل شرعي كه البته جز ادعا چيزي در دست نيست.
اين دوره، عصري است كه بشر بايد در زمينة ادارة جامعة خويش امتحان و افتتان شود، كه چگونه تعليمات شرع را در مورد مدير اجتماع، اجرا مي كند و چگونه بر كار او نظارت خواهد كرد. و چگونه مسئوليت هايش را در برابر رهبري كه خود با بيعت خويش برگزيده است، ايفاء مي نمايد.
دوره اي فرا رسيده كه بشر مي تواند با توجه به اوامر و نواهي شرع، امام خويش را بشناسد و ناگزير بايد زحمت و مسئوليت انتخاب امير امت را به عهده بگيرد و با موازين شرع، صالح را از طالح و متقي را از فاجر تميز دهد. زيرا آيات قرآن در تبعيت از ابرار و عصيان در برابر فجار اوامر فراواني دارد:
اولاً، در اطاعت مطلق، جز خدا و رسول خدا را مُطاع نمي شناسد، و بدون قيد و شرط مي فرمايد: «قُلْ أَطِيعُواْ اللهَ وَالرَّسُولَ» = "خداوند و پيامبر را اطاعت كنيد" (آل عمران/32).
و اشخاص ذيل را نيز لايق اطاعت مي شمارد: «وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ المُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللهُ عَنْهُمْ ...» = "پيشآهنگان نخستين از مهاجرين و انصار و آنان كه با نيكي كردن آنان را پيروي كردند، خداوند از ايشان خوشنود است" (التوبه/100) ونيز مي فرمايد: «... أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ يَهِدِّيَ إِلاَّ أَن يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» = "آيا آنكه به حق هدايت مي كند سزاوارتر است كه پيروي شود، يا كسي كه ره نمي يابد مگر آنكه خود هدايت شود، شما را چه مي شود؟ چگونه حكم مي كنيد" (يونس/35).  و مي فرمايد: « ... وَاتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيَّ ... » = "راه كسي را كه به سويم بازگشته پيروي كن" (لقمان/15)، و مي فرمايد: «... فَبَشِّرْ عِبَادِ. الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللهُ... » = "بندگاني را كه سخن را مي شنوند و بهترينش را پيروي مي كنند بشارت ده، كه آنان را خدايشان هدايت فرموده" (الزمر/18) ،  وفرموده: «وَقَالَ الَّذِي آمَنَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشَادِ» = "كسي كه ايمان آورده بود گفت: اي قوم مرا پيروي كنيد تا شما را به راه رشد وهدايت رهنمون شَوَم" (غافر/38)، و در سورة نساء آية 59 ، اطاعت فرمانداران را كه مطيع خدا و رسول باشند واجب شمرده است، البته مشروط بر آنكه در صورت بروز اختلاف بين فرمانداران و مردم، هر دو طرف به فرمان خدا و رسول گردن نهند.
ثانياً، در عصيان و نافرماني فجار و كساني كه مطيع خدا و رسول نيستند مي فرمايد: « ... وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءهُم مِّن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذَاً لَّمِنَ الظَّالِمِين» = "اي پيامبر اگر پس از آنكه دانش برايت آمده، هوسهايشان را پيروي كني، همانا از ستمگران خواهي بود" (البقرة/145)، و نيز مي فرمايد: « ...  وَلاَ تَتَّبِعُواْ أَهْوَاء قَوْمٍ قَدْ ضَلُّواْ » = "از هوسهاي و اميال گروهي كه گمراه شده اند، پيروي مكنيد" (المائده/77)، و مي فرمايد: « ... وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاء الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا... » = "هوسهاي كساني را كه آيات ما را تكذيب كرده اند، پيروي مكن" (الأنعام/150)، و فرموده: «.... وَلاَ تَتَّبِعْ سَبِيلَ المُفْسِدِينَ » = "راه مفسدان را پيروي مكن" (الأعراف/142)، و « .... وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ ...» = "كسي را 