ه دلش را از ياد خويش غافل ساختيم و هوس خويش را پيروي كند، اطاعت مكن" (الكهف/28)، و«وَلَا تُطِيعُوا أَمْرَ المُسْرِفِينَ. الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَلَا يُصْلِحُونَ» = "فرمان مسرفاني را كه اصلاح نكرده و در زمين فساد مي كنند اطاعت نكنيد" (الشعراء/151 -152).  و براي عبرت امت از قول اهل دوزخ كه نادم شده اند مي فرمايد: «وَقَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا» = "و گفتند پروردگارا همانا سروران و بزرگانمان را اطاعت كرديم و آنان ما را گمراه كردند" (الأحزاب/67) و نيز مي فرمايد: « .... وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاء الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ» = "هوسهاي كساني را كه نمي دانند پيروي مكن" (الجاثية/18)،  و «فَلَا تُطِعِ المُكَذِّبِينَ. وَلَا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَّهِينٍ» = "پس تكذيب كنندگان را اطاعت مكن و هر پستي را كه سوگند بسيار مي خورد اطاعت مكن" (القلم/8 و 10) و نيز مي فرمايد: «فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِمًا أَوْ كَفُورًا» = "پس براي فرمان پروردگارت صبر كن و افراد گنه كار و كفران پيشه را اطاعت مكن" (الإنسان (الدهر)/24)، و به منظور تحذير امت، در مذمت كساني كه تابع نابكاران شدند مي فرمايد: «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُواْ مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُواْ وَرَأَوُاْ الْعَذَابَ ..» = "ياد آر آنگاه كه رؤساء و پيشوايان، چون عذاب را ببينند از پيروان خود بيزاري مي جويند" (البقره/166)،  ونيز مي فرمايد: «وَمَن .... وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ المُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ .....» = "و هر كه ....... را راهي جز راه مؤمنان پويد او را بدانچه دوست دارد واگذاريم و به دوزخ درآوريم" (النساء/115)،  و « ... وَاتَّبَعُواْ أَمْرَ كُلِّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» = "و هر زورگوي عنودي را پيروي كردند" (هود/59).
با توجه به اين تعاليم و نظائر آن اگر امامي منصوص و معصوم و واجب الاطاعه – چنانكه قائلين به امامت منصوصه معتقدند – تعيين شده باشد، ديگر اين اوامر و نواهي موردي ندارد،  زيرا همينكه خداوند همچون دوران قبل از ختم نبوت بفرمايد از فلان و بهمان و ..... و ..... اطاعت كنيد، ديگر نيازي نيست كه دستور هاي كلي ذكر شود كه راهنماي ابدي تشخيص مُطاع واقعي از كساني است كه شايستة اطاعت نيستند، در حالي كه اين تعاليم، قانون كلي و زمينه اي است براي رشد و تعالي امت دربارة تعيين زمامدار، براي ادامة مسير تكاملي حيات. و اين امت است كه بايد عزم تحقيق و تدقيق كند و لايق را از نالايق تميز دهد و مسئولانه از لايق اطاعت و حمايت و نسبت به نالايق مخالفت و سرپيچي نمايد.
آري با ختم نبوت، دوران مسئوليت فرا رسيده، در واقع اسلام به عنوان آخرين دين إلـهي، نسبت به لياقت بشر براي ادارة امور خويش بسيار خوشبينتر از آن است كه مدعيان ولايت منصوصه مي پندارند(60).
علاوه بر اين پروردگار حكيم در قرآن كريم مؤمنان را به شوري و مشورت امر فرموده و البته يكي از اين امور، موضوع بسيار مهم حكومت و زعامت است، و در قرآن ضمن صفاتي كه براي مؤمنين مي شمارد يكي همان است كه مي فرمايد: «وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ ...» = "و امرشان بين خود به شوري و مشورت است" (الشوري/38).  از اين رو مؤمنان اصحاب از مهاجر و انصار كه در مدينه بودند بلا فاصله پس از رسول خدا (ص) به اين دستور عمل كرده و با شور و مشورت به تعيين امام و زمامدار امت اقدام نمودند، و اين مسلماً يك واجب شرعي بود(61)، و در اين مجادلات و مشاورات ابداً سخني از نص و منصوصيّت نرفت. بديهي است كه اگر امر امامت و حكومت اندك رابطه اي با نص مي داشت در بين آن همه مسلمانان صدر اول لا اقل اشاره اي به آن مي رفت، در حالي كه هيچ سخني از آن به ميان نيآمد، و حتي هيچ كس نگفت و كسي نخواست كه از طرف رسول خدا (ص) كسي به نام و نشان براي اين كار تعيين شود، چون چنين تقاضايي بر خلاف اصل تكليف بود، و آنان در دوره اي قرار داشتند كه مي توانستند از دستورات كلي شرع تفريع كنند و خود راي شرع انور را به دست آورند. اما اگر امامت امت به تعيين و نص إلـهي و در اشخاص معين بود، دگر اين اوامر و نواهي زائد بود و با وجود امام معصوم، عمل به اوامر شرع كه در سطور قبل ذكر شد، ممكن نبود، زيرا معصوم مطاع مطلق است، و ديگر اختياري براي كسي باقي نمي ماند كه نياز به شور و مشورت باشد. زيرا مشورت در صورتي است كه امت در تشخيص امام و قائد خويش - البته با رعايت موازين شرعي – مختار باشد و در صورت نصب إلـهي امام، مشورت زائد، بلكه كفر است!
در تمام حكومت هاي جهان از ابتداي تاريخ تا اين زمان – به جز انبيا كه حكومت فقط شأني از شؤون آنان است – سخني از زمامداري منصوصه نيست مگر در سلاطين مستبد عوام فريب و جباري چون فراعنة مصر و پادشاهان باستاني ايران و ميكادوهاي ژاپن و امپراطوران چين و ....  كه خود را فرزند آسمان و پسر خورشيد و داراي فره ايزدي و وارث پادشاهي دنيا معرفي كرده و بدين وسيله نسل بعد از نسل بر مردم سلطنت و فرمانروائي مي كردند، پر واضح است كه چنين ادعايي در ادوار تاريك و اعصار جهالت مقبول مي افتد، و با نور دين خاتم و شريعت كاملة اسلام، اين گونه عقايد رونقي نخواهد داشت.
چنانكه پيش از اين در همين فصل اشاره كرديم، حتى در شرايع سابقه نيز نص بر حكومت يك شخص غالباً در زمان حيات خود پيامبر (ص) بوده و وظيفة محدود و خاصي را بر عهدة او مي گذاشته و اصولاً از يك تن تجاوز نمي كرده است، و با اين طول و تفصيل كه مدعيان ولايت ادعا مي كنند، به هيچ وجه و در هيچ يك از اديان، سابقه نداشته است.

الهوامش
 (40) الأصول من الكافي, دار الكتب الإسلامية- طهران, ج اول كتاب الحجه, ص385 به بعد. 
(41) الكافي ص321 به بعد، حديث 10 و 13. 
(42)  چنانكه ملاحظه مي فرماييد بنابه احاديث وارده, امامي كه به طريق نص و انتصاب إلهي تعيين شده, تابع كتاب مخصوص است كه براي شخص او نازل شده و او مأمور است بدان عمل كند و چون او امر آن كتاب غيراز او امر قرآن است (زيرا اگر كاملا مطابق قرآن بود كه اختصاص آنن به يك امام معين معني نداشت) و از اين جهت كه مسلمين قاعدة بايد تابع قرآن و سنت قطيعه باشند, دچار وضع ناهنجاري مي شوند, زيرا قرآن و سنت قطيعة رسول, از آنان كاري مي خواهد و اما كار ديگري دستور مي دهد و اين مشكل بزرگي است!
(43) الكافي ص279 به بعد حديث 1 و 4 .  
(44)  الكافي ص 221 به بعد.
(45)  الكافي ص 176 و 177.
(46)  الكافي ص 270 به بعد.
(47)  الكافي ص 240 به بعد.
(48)  الكافي ص 192 به بعد.
(49)  الكافي ص 277.
(50)  الكافي ص 255  به بعد.
(51)  الكافي ص 219 به بعد. 
(52)  الكافي ص 213 به بعد.
(53) الكافي ص 389 .
(54)  الكافي ص 388.
(55) الكافي ص 285 .
(56) الكافي ص 271 به بعد.  
(57) الكافي ص 270.
(58) شمارة صفحاتي كه در متن اين فصل ذكر شده, همگي متعلق است به "ختم نبوت" از انتشارات صدرا, تأليف مرتضي مطهري.  
(59) البته اين به هيچ وجه بدان معني نيست كه در اين طريق بشر نيازمند كسب تجربه و حصول حذاقت نباشد و اعمال نخستينش به خوبي و دقت ك