املاً و تماماً مانع از عرض اندام سايرين و توجه اصحاب به غير آن جناب شود و چنان ديگران را تحت الشعاع قرار دهد كه به چشم نيايند. لذا مقيد نبودند كه قطعاً و حتماً آن حضرت زمامدار شود و بسا كه به گمان خود پيران تجربه يافته را بر جوانان فاضل و مجاهد ترجيح مي دادند و بدين جهت به ديگري پرداختند، مع ذلك در ميان صحابة رسول كساني يافت مي شدند كه فقط علي (ع) را از هرجهت براي مامات لايقتر مي ديدند و خود جناب امير المؤمنين نيز در تمام احتجاجات و گفتگوها، خود را اولي و احق از ديگران به مقام امامت يا خلافت مي دانست و حتي خطبة شقشقيه نيز كه بسيار مورد توجه و علاقة طرفداران «ولايت منصوصه» است، جز اين معني ومقصود را نمي رساند كه خود را اولي از ديگران مي داند و مي فرمايد: [لقد تقمَّصها فلان وإنه ليعلم أن محلي منها محل القطب من الرحى، ينحدر عني السيل ولا يرقى إلى الطير..] = فلان پيراهن خلافت را پوشيد در حاليكه مي داند جايگاه من از خلافت همچون جايگاه قطب (مركز) آسياب است زيرا سيل علم و حكمت از دامن كوه وجودم سرازير است و پرنده هم به قلة دانش من نمي رسد!!  
حاشا كه علي (ع) كه در نامة 27 نهج البلاغه مي فرمايد: "نهى الله عنه من تزكية المرء نفسه" = "خداوند از خود ستايي نهي فرموده، اينچنين از خود تمجيد نمايد!!  اما در همين خطبه نيز حضرتش خود را كوه علم و حكمت و قلة بلندِ فضل و دانش مي داند، لذا خود را به امامت امت لايقتر مي داند، و سخني از نص نمي آورد(82).
2) ايضاً در نهج البلاغه (نامة 62 ) مي فرمايد : [فلما مضى تنازع المسلمون الأمر من بعده فوالله ما كان يُلقى في روعي ولا خطر على بالي أن العرب تزعج هذا الأمر مِن بعدِهِ مِن أهل بيته] = "چون رسول خدا از دنيا رفت مسلمانان در امر حكومت و زمامداري پس از آن حضرت به منازعه و رقابت پرداختند و به خدا سوگند در دل من اين انديشه نمي گذشت كه عرب اين امر را بعد از آن جناب از اهل بيت او بيرون كشند... ».
در اين فقره تعجب مي كند كه چگونه عرب خلافت را از اهل بيت رسول خدا گرفتند بدون آنكه به نص استناد كند، يا آنرا حق الهي و منصوص خود شمارد.
3) سيد ابن طاووس در كتاب «الطرائف» و علامه مجلسي در «بحار النوار» (ج 6/ص 310) از «أبي الطفيل» رويات مي كند كه مي گويد: [ ... فسمعت علياً يقول: بايع الناس أبا بكر وأنَا والله أولى بالأمر منه..] = "شنيدم كه علي مي فرمود با ابو بكر بيعت كردند در حاليكه به خدا سوگند من از ابو بكر در خلافت سزاوارتر بودم... ".
4) در كتاب «كشف المحجَّة» ابن طاووس وز در كتاب «الغارات» ثقفي در نامه اي كه آنحضرت بعد از قتل «محمد بن أبي بكر» براي پيروان خود نوشته و دستور داده كه در تعقيب هر نماز جمعه بر مردم خوانده شود مي فرمايد: [ فلما رأيت الناس قد انثالوا على بيعة أبي بكر أمسكت يدي وظننت أني أولى وأحق بمقام رسول الله منه ومن غيره..] = "همينكه ديدم مردم براي بيعتِ ابو بكر هجوم آوردند دست خود را عقب كشيدم در حاليكه مي دانستم من از او و ديگران به مقام رسول خدا اولي و سزاوارترم...".
5) در خطب اي كه در كتب «الغارات» (ج1/ص 202) و در كتاب «كشف المحجّة» سيد ابن طاووس و نيز در «بحار الأنوار» ( ج8/ص 175 چاپ تبريز) آمده در مذمت قريش مي فرمايد: [... أجمعوا على منازعتي حقّاً كنت أولى به منهم ] = " قريش در منازعه با من در حقيكه من از ايشان بدان اولي بودم اجماع نموند...".
6) در نهج البلاغه (خطبة 74) حضرت هنگاميكه مردم با عثمان بيعت كردند فرمود: [لقد علمتم أني أحق بها من غيري والله لأسلمن ما سلمت أمور المسلمين] = "شما مي دانيد كه در خلافت از ديگران سزاوارترم، به خدا سوگند به خلافت عثمان تا زمانيكه امور مسلمين صحيح و مطابق مصالح باشد گردن مي نهم"..
7) در كتاب «سليم بن قيس الهلالي» در يك حديث طولاني اين جملات از قول آنجناب ديده مي شود: [.. فـوَلّـَوْا أمرهم قبلي ثلاثة رهط ما بينهم رجل جمع القرآن ولا يدَّعي أن له علماً بكتاب الله وسنَّة نبيِّه وقد علموا أني أعلمهم بكتاب الله وسنَّة نبيِّه وأفقههم وأقرؤهم لكتاب الله وأقضاهم بحكم الله...] = "مردم قبل از حكومت من امر زمامداري خود را به سه نفر (ابو بكر و عمر و عثمان) دادند كه هيچ يك از آنان قرآن را جمع آوري نكرده بود، و ادعا نمي كرد كه او را به كتاب خدا و سنت رسولش علمي هست، در حاليكه مي داسنتند من از آنان به كتاب خدا و سنت رسولش داناتر و فقيهتر و به قرائت كتاب خدا واردتر و به قضاوت به حكم خدا داناتر از ايشانم".  و اين معني در بسياري از كلمات آن حضرت مشهود است. و اگر كسي طالب تمام آنها باشد، مي تواند به كتب معتبرة فريقين مراجعه كند. ما نيز در كتاب حكومت در اسلام (ص 41 تا ص 149) اقوال آنجناب را در اين خصوص از كتب معتبرة شيعه آورده ايم، كه در تمام آنها حضرت پيوسته خود را احق و اولي از ديگران مي داند و هرگز به نصي از جانب خدا و رسول استناد نمي كند،  و نمي فرمايد خلافت حقِّ الهي من است، زيرا رسول الله مرا در غدير خم به خلافت نصب كرده و هركه غير از من خلافت كند به فرمان الهي كفر ورزيده است، پس معلوم مي شود نصي در اين باره نبوده، چه در غدير و چه در غير غدير، اما مذهب سازان و تفرقه جويان در امت اسلام در مقابل حقايق روشن و دلائل مذكوره سخناني سست و بي پايه يافته اند از قرار زير:

الهوامش
 (76) عمر خود معتقد بود كه : «من بايع رجلا من غير مشورة من المسلمين فإنه لا بيعة له ولا الذي بايعه» = كسي كه بدون مشورت با مسلمانان با كسي بيعت كند، بيعت او و فرد مورد بيعت هر دو ساقط است= (سيرة ابن هشام، ج 4، ص 307).
(77) در كتب تاريخ از جمله «تاريخ ابن الأثير» و در سيرة ابن هشام (ج4، ص  316) دربارة احوال عرب در زمان رحلت رسول الله چنين آمده است: «لما توفي رسول الله  ارتدت العرب واشرأبت اليهودية  والنصرانية ونجم النفاق وصار المسلمون كالغنم المطيرة في الليلة الشاتية لفقد نبيهم» = هنگاميكه رسول خدا (ص) وفات يافت عرب از دين بازگشت و يهوديت و نصرانيت سر برآورد ونفاق آشكار شد و مسلمين با از دست دادن پيامبرشان همچون گله اي در شب سرد و باراني بودند". ونيز آمده است كه: «إن أكثر أهل مكة لما توفي رسول الله هموا بالرجوع عن الإسلام وأرادوا ذلك، حتى خافهم عتاب بن أسيد فتوارى، فقام سهيل بن عمرو فحمد الله وأثنى عليه ثم ذكر وفاة رسول الله وقال إن ذلك لم يزد الإسلام إلا قوة.» = بيشتر اهالي مكه به هنگام رحلت رسول خدا (ص) قصد بازگشت از اسلام داشتند و مي خواستند مرتد شوند به حدي كه [والي مكه] عتاب بن اسيد ترسيد و متواري شد و سهيل بن عمرو [به جاي او] خداوند را ستود و پروردگار را ثنا گفت و وفات پيامبر (ص) را اعلام كرد و گفت اين واقعه جز بر قوت اسلام نيفزوده.....".
(78) بحار الأنوار، ج 18، ص 513.
(79) در خطبة شصت و هفتم نهج البلاغه آمده است كه چون علي (ع) از اخبار سقيفه مطلع شد، از مهاجرين دربارة سخنان انصار پرسيد و سپس در تأييد موضع مهاجران فرمود: چرا با آنان به سفارش پيامبر (ص) كه فرموده بود «با نيكوكاران انصار به نيكويي رفتار شود و از جرم بدكاران