 قرشي بودن و قرابت و خويشاوندي با پيامبر (ص) در امر احراز خلافت دخيل است، من بايد خليفه شوم، زيرا علاوه بر اينكه از قريش و از خاندان بني هاشمم ـ كه از ارجمندترين شعب قريش اند و از بني تيم بن مره گرامتي ترند ـ بلكه به لحاظ خويشاوندي نيز از ديگران به رسول الله (ص) نزديكترم زيرا علاوه بر قرابت سببي، قرابت نسبي نزديكي با آن حضرت دارم و بيش از سايرين عمرم را با پيامبر گذرانده و بيش از ديگران تحت ترتبيت و تعليم آن حضرت بوده ام. و از آنجا كه مطلوبيت درخت به ميوة آن است پس چرا درخت قرشي بودن را گرفته ايد ولي مرا كه ثمره و نتيجة آنم رها كرده ايد؟!  حديث "الأئمة من قريش" نيز فقط بدان معني است كه امام از قريش باشد نه اينكه امام را فقط قريشيان برگزينند و ساير اهل حل و عقد، از جمله انصار، اظهار رأي و نظر نكنند و ديگر اينكه من نيز از قريش بودم و لا أقل بايد رأي و نظر من نيز پرسيده مي شد. اما اگر مي خواهيد عدم انتخاب من يا عدم استفاده از رأي من موجه باشد ناگزيريد قرابت و خويشاوندي را مستند خلافت و زعامت قرار ندهيد، بنابر اين چرا انصار براي احراز خلافت نكوشند و چرا سخنان آنان مورد توجه قرار نگيرد؟
در واقع هدف آن امام همام ـ عليه آلاف التحيه و الثناء ـ اين نكته بود كه واجب است تمامي اهل حلّ و عقد در امر تعيين خليفه مشاركت كنند، نه فقط برخي از آنان، در نتيجه بايد دلائل و مستندات انصار ـ كه آنان نيز اهل حل و عقد بودند ـ منصفانه مورد تحقيق و مداقه قرار گيرد و پس از مطالعة جميع جوانب، در بارة انتخاب خليفه تصميم گيري شود و صرف قرابت و نسبت عشيره اي مانع از توجه به دعاوي و دلايل آنان نشود، فجزاه الله عن الاسلام خير جزاء.(103) مؤلف به اختلاف نظر أئمه اشاره كرده است كه ما در اينجا چند مورد را به عنوان نمونه مي آوريم، از جمله اختلاف علي (ع) با همسر بزرگوارش حضرت فاطمة زهرا – عليها السلام – است كه «علامة مجلسي» آنرا چنين گزارش كرده است: «عن حبيب بن أبي ثابت قال كان بين عليٍّ وفاطمة (ع) كلام فدخل رسول الله (ص) .... فأخذ رسول الله (ص) يدَ عليٍّ فوضعها على سرّته و أخذ يد فاطمة فوضعها على سرّته فلم يزل حتى أصلح بينهما ثم خرج فقيل له: يا رسول الله! دخلت وأنت على حال وخرجت ونحن نرى البشرى في وجهك؟ قال: وما يمنعني وقد أصلحت بين اثنين أحب من على وجه الأرض إليَّ» = "ميان علي و فاطمه اختلافي بود، پيامبر (ص) وارد شد......  و دست علي را گرفت و بر ران خود گذشت و دست فاطمه را گرفت و بر ران خود گذشت و همچنانكه داشت تا ميان آن دو را اصلاح فرمود، آنگاه بيرون آمد، گفته شد: اي رسول خدا با حالتي ناراحت داخل شده و در حاليكه ما شادماني را در رخسارت مي بينيم، خارج شده اي، فرمود: چرا چنين نباشد در حاليكه ميان دوتن كه عزيزترين افراد روي زمين نزد منند، اصلاح كرده ام". (بحار الأنوار، طبع جديد، تحقيق وتعليق محمد باقر بهبودي، ج 43، ص 146)  نمونة ديگر چنانكه علماء و مؤرخين ذكر كرده اند، اختلاف حضرت علي (ع) با پسر بزرگوارش امام حسن (ع) است: «دينوري» مي نويسد: «فدنا منه الحسن، فقال: (يا أبت أشرت عليك حين قتل عثمان وراح الناس إليك وغدوا، وسألوك أن تقوم بهذا الأمر ألا تقبله حتى تأتيك طاعة جميع الناس في الآفاق، وأشرت عليك حين بلغك خروج الزبير وطلحة بعائشة إلى البصرة أن ترجع إلى المدينة، فتقيم في بيتك، وأشرت عليك حين حوصر عثمان أن تخرج من المدينة، فإن قتل قتل وأنت غائب، فلم تقبل رأيي في شيء من ذلك). فقال له عليٌّ: (أما انتظاري طاعة جميع الناس من جميع الآفاق، فإن البيعة لا تكون إلا لمن حضر الحرمين من المهاجرين والأنصار، فإذا رضوا وسلّموا وجب على جميع الناس الرضا والتسليم، وأما رجوعي إلى بيتي والجلوس فيه، فإن رجوعي لو رجعت كان غدراً بالأمة، ولم آمن أن تقع الفرقة، وتتصدع عصا هذه الأمة، وأما خروجي حين حوصر عثمان فكيف أمكنني ذلك؟ ! وقد كان الناس أحاطوا بي كما أحاطوا بعثمان، فاكفف يا بنيّ عمّا أنا أعلم به منك).» = "امام حسن (ع) به حضرت علي (ع) نزديك شد و گفت: اي پدر هنگاميكه عثمان كُشته شد و مردم صبحگاهان به سويت آمده و از تو تقاضا كردند كه خلافت را به عهده بگيري، من به تو اشاره كردم كه نپذيري تا همة مردم در تمام آفاق از تو اطاعت كنند، ونيز هنگامي كه خبر خروج زبير و طلحه با عايشه به سوي بصره به تو رسيد، اشاره كردم كه به مدينه باز گردي و در خانه ات بنشيني و هنگاميكه عثمان محاصره شد به تو اشاره كردم كه از مدينه خارج شوي تا اگر او كُشته شود، در حالي كشته شده كه تو در مدينه نبوده اي، و تو در هيچ يك از اين امور رأيِ مرا قبول نكردي! علي (ع) پاسخ داد: اما دربارة اينكه منتظر بمانم تا همة مردم در تمام آفاق اطاعتم كنند، بيعت تنها حق كساني است از مهاجرين و انصار كه در حَرَميْن (= مكه و مدينه) حضور دارند و چون آنها راضي و تسليم شدند، بر همة مردم واجب است كه راضي و تسليم شوند. واما بازگشتم به خانه و نشستن در خانه، اگر اين كار را انجام مي دادم، دربارة اين امت نيرنگ و مكر كرده بودم و از اينكه تفرقه بيفتد و وحدت اين امت به پراكندگي تبديل شود آسوده خاطر نبودم. اما خروجم از مدينه هنگامي كه عثمان محاصره شده بود، چگونه برايم امكان داشت در حالي كه من نيز مانند عثمان مورد احاطة مردم قرار گرفته بودم؟!  پس اي پسر جان! خود را از سخن گفتن دربارة امري كه من از تو به آن داناترم باز دار" (أخبار الطوال، أبو حنيفة الدينوري، تحقيق عبد المنعم عامر وجمال الدين الشيال، ص 145).  نظير همين اعتراض و گفتگو را علامه مجلسي به نقل از شيخ مفيد آورده كه در حاشيه همان صفحه به «أمالي» شيخ طوسي، چاپ اول، ج2، ص 32،  و كتاب «نهج السعادة» نيز ارجاع داده شده، روايت مذكور چنين است: «فلما فرغ (أمير المؤمنين) من صلاته قام إليه ابنه الحسن بن علي (ع)  فجلس بين يديه ثم بكى وقال: يا أمير المؤمنين! إني لا أستطيع أن أكلمك و بكى. فقال له أمير المؤمنين: لا تبك يا بنيّ و تكلّم و لا تحنّ حنين الجارية. فقال: يا أمير المؤمنين! إن القوم حصروا عثمان يطلبونه بما يطلبونه إما ظالمون أو مظلومون فسألتك أن تعتزل الناس وتلحق بمكة حتى تؤب العرب وتعود إليها أحلامها وتأتيك وفودها فو الله لو كنت في جحر ضب لضربت إليك العرب آباط الإبل حتى تستخرجك منه ثم خالفك طلحة والزبير فسألتك أن لا تتبعهما و تدعهما فإن اجتمعت الأمة فذاك وإن اختلفت رضيت بما قسم الله وأنا اليوم أسألك أن لا تقدم العراق و أذكرك بالله أن لا تقتل بمضيعة فقال أمير المؤمنين (ع) أما قولك إن عثمان حصر فما ذاك و ما علي منه وقد كنت بمعزل عن حصره و أما قولك ائت مكة فو الله ما كنت لأكون الرجل الذي يستحل به مكة وأما قولك اعتزل العراق و دع طلحة و الزبير فو الله ما كنت لأكون كالضبع تنتظر حتى يدخل عليها طالبها فيضع الحبل في رجلها....» = "چون امير المؤمنين از نماز فراغت يافت فرزندش حسن بن علي – عليهما السلام – به سوي او رفت و در پيش روي او نشست سپس گريست و گفت: اي امير مؤمنا