 افترا بسته است و واي بر افتراگويان مُنكِر هنگام سپري شدن دوران بنده و حبيب و بر گزيده ام موسي، همانا تكذيب كنندة هشتمين، تكذيب كنندة همة اولياء من است و علي ولي و ياور من است و كسي است كه بر او بارهاي نبوت را مي گذارم(؟!!) و انجام دادنش را به او وامي گذارم, او را عفريت گردنكشي مي كشد و در شهري كه عبد صالح ذو القرنين ساخته است در كنار بدترين مخلوقم دفن مي شود(130)، و فرمان پابرجاي من است كه چشمش را به فرزندش و خليفة پس از وي، محمد روشن سازم كه او وارث دانشم و معدن حكمتم و جايگاه رازم و حجتم بر بندگان من است و بهشت را جايگاهش قرار داده و او را شفيع هفتاد تن از افراد خاندانش كه سزاوار آتش دورخ اند، قرار مي دهم و پايان كار پسرش علي را كه ولي و ياور من و شاهد در ميان مخلوقم و امين وحي(؟!) من است، قرين سعادت سازم. از او دعوت كنندة به راهم و خازن دانشم(131)، حسن را به وجود آورم و آن را به پسرش كه رحمتي براي جهانيان است كامل سازم، او داراي كمال موسي و نورانيت عيسي و شكيبايي ايوب است. در زمان او دوستانم خوار گردند و سرهايشان همچون سر تُرك و ديلم هديه داده مي شود و كشته شده و به آتش مي سوزند و ترسان و مرعوب و هراسان خواهند بود، و زمين از خونشان رنگين مي شود و ناله و زاري از زنانشان برآيد. آنان به راستي دوستانِ من اند و با آنهاست كه هر فتنة كور و تاريك را دفع كرده و تزلزلها را بردارم و زنجيرها و قيود را برگيرم. درود و رحمت پروردگارشان بر آنهاست و آنان هدايت شدگان اند. عبد الرحمان سالم مي گويد ابو بصير گفت: اگر در طول عمرت جز اين حديث را نشنيده باشي، تو را كفايت مي كند، پس آن را جز از اهلش پنهان دار!"
اين حديث نيز در بي اعتباري چون حديث سابق است زيرا در آن حضرت صادق چون كسي كه خود در قضيه حضور دارد مي گويد قال ابي لجابر و نمي گويد سمعت أبي يا عن فلان بلكه در تمام عبارت حديث چون شخص حاضر كه خود ناظر جريان بوده مي فرمايد « فمشي معه أبي» پدرم با او رفت تا منزل جابر رسيد، جابر صحيفه را آورد تا آخر ... كه حضرت صادق قسم مي خورد كه به خدا سوگند هيچ حرفي با آنچه پدرم خواند اختلاف نداشت، و بديهي است اينگونه سوگند از كسي بجا و رواست كه خود كاملاً شاهد و ناظر ماجري بوده است، نه از كسي كه حاكي واقعه و ناقل كلام ديگري است و اين به طور يقين و مسلم حديث دروغي است زيرا بنابر اتفاق تواريخ حضرت صادق در سال 83 تولد يافته و چنانكه معلوم شد جابر در سنة 74 الي 77 فوت كرده و هرگز حضرت صادق را درك نكرده و حديث معروف از رسول خدا كه به جابر فرمود تو از فرزندان حسين، محمد بن علي بن الحسين را خواهي ديد و نامي از حضرت صادق برده نشده نيز مؤيد اين مدعي است هر چند بدان احتياجي نيست زيرا تولد امام صدق در سال 83 بوده و فوت جابر در 74. پس چگونه حضرت صادق چنين بيان مي كند چون كسي كه ناظر در تمام جريان است؟ و بر فرض محال كه چنين جرياني واقع شده باشد باز نفس حديث آن را تكذيب مي كند زيرا حضرت باقر در سنة 58 هجري متولد شده و فوت جابر در 74 مي باشد و در اين سال حضرت زين العابدين حيات داشته زيرا آن حضرت در سنة 94 يا 95 فوت شده با وجود امام زين العابدين اين قبيل اظهارات از حضرت باقر بعيد است.
ديگر آنكه كلمات و عبارات حديث هم ناهموار است زيرا مي گويد حضرت باقر (ع) به جابر فرمود: "انظر في كتابك لأقرأه = نوشته ات را بنگر تا من آن را بخوانم" جابر به تصديق تمام مورخين و ارباب رجال در سنين آخر عمر حتي به تصريح پاره اي در سنة 60 و 61 هجري كور بوده است و در اربعين سال 61 هجري كه به زيارت قبر امام حسين (ع) رفته نابينا بوده و به "عطية عوفي" مي گويد دستم را بگير و به قبر برسان، پس چگونه مي توانسته به نوشتة خود نظر كند. "فنظر جابر في نسخته = جابر به آنچه در نسخه اش بود نگريست"!! چگونه جابر نابينا به نخسة خود نظر كرده؟ دروغ به اين واضحي؟!  سوم آنكه در لوح چنين آمده: "كتابٌ من الله لمحمدٍ نوره وسفيره وحجابه ودليله، نزل به الروح الأمين = نامه اي است از خداوند به نور و سفير و حجاب (!!) و راهمنايش محمد، كه روح الأمين آن را آورده است"! اين عبارات متضمن مشكلاتي است كه برخي از آنها بدين قرارند:
اولا: القابي اين چنين در نصوص معتبرة شرع ديده نمي شود و اصولا در آيات قرآن، پيامبر با چنين القابي ذكر نشده، بلكه اين لقبها پس او ورود تصوف در اسلام و نفوذ عرفان شرقي و حكمت غربي در ميان مسلمين شيوع يافته.
ثانيا: حجاب خدا بودن فضليتي نيست تا به پيامبر عظيم الشأن (ص) اطلاق شود.
ثالثا: نور كه مُظهِر است نه ساتر، سفير نيز بر فرستندة خويش دلالت مي كند و پنهان كننده نيست و لازمة راهنمايي نيز روشنگري است نه مخفي كردن، و اين صفات با حجاب بودن، آشكارا در تعارض است!
رابعا: اگر ائمه براي هدايت خلق تعيين شده اند، چرا در نامة خصوصي معرفي مي شوند و در قرآن مذكور نيستند تا همگان آنها را بشناسند و از هدايتشان بهره مند شوند و بر مردم اتمام حجت شود.
خامسا: عبارت "نزل به الروح الأمين = روح الأمين آن را آورده" در نامة خصوصي زائد است، زيرا پيامبر (ص)كه خود نامه را دريافت داشته، كاملا مي داند چه كسي آن را آورده و مُنكِر نيست.
سادسا: در سال شانزدهم بعثت و در نامه اي كه به عنوان نامة خصوصي براي پيامبر (ص) فرستاده شده و سايرين رسما مخاطب آن نيستند، خطاب "لا تجحد آياتي= نعمتهايم را انكار مكن" مناسب و بليغ نيست.
چهارم آنكه صدور جملة "فمن رجا غير فضلي أو خاف غير عدلي عذبته عذاباً لا أعذبه أحداً من العالمين = پس هر كه به غير فضل من اميدوار و يا از غير عدالتم بيمناك باشد او را چنان عذاب كنم كه احدي از جهانيان را آنگونه عذاب نكرده باشم" از كردگار عادل و خالق عالم و محيط بر احوال بندگان، بسيار بعيد است، زيرا اينگونه و عيد و تهديد، مخصوص فرد يا افراد اندك شماري است كه در موضوعي متفرد باشند از قبيل حواريون مسيح، ولي چنين اخطار و تهديدي در موضوعي كه اكثريت مصداق آن باشند از پروردگار صادر نمي شود و در اين مورد نيز چه بسيار افرادي كه به غير فضل خداوند اميدوارند و از غير عدل او بيمناك اند، در واقع عدل الهي كمتر از عدل غير او ترساننده است، زيرا عدالت خداوندي بهترين و عاليترين عدالتهاست بلكه بايد از عدل غير خدا كه مشوب به جهل و ضعف و ............ است ترسيد نه از عدل الهي، بنا بر اين باك نداشتن از عدل غير خدا كه براي بيمناك بودن سزاوارتراست و فقط از عدل خداوند رحمان رحيم رؤوف غفار ترسيدن كه و الاترين مرتبة عدالت است، توهين به مقام كبريايي است.
پنجم آنكه غير عدل يا ظلم است يا فضل و چون در مورد خداوند سبحان، ظلم منتفي است، غير عدل او، فضل اوست و فضل پروردگار قابل خوف نيست بلكه سزاوار اميدواري است.
ششم آنكه جاعل حديث نمي فهميده چه مي گويد و اصلا جملة "خاف غير عدلي" جمله اي مبهم و نارساست، مي توانست بگويد: "خاف عدل غيري". خلاصه آنكه بيان اين حديث چنان ناهموار و عاري از فصاحت است كه انتساب آن به خداوند مُنْزِل قرآن كريم، از مصاديق بار