ه مباين خلق است و نه داخل و اين در عقلها محال است، و ليكن مي گويند: قول به محاليت و امتناع اين از حكم و هم است نه از حكم عقل، سپس در تناقض رفته و گفته اند: كه اگر فوق عرش باشد جسم خواهد بود زيرا از جانبي متميز است، به ايشان گفته شد: ببداهات عقلي اثبات موجودي فوق اين جهان، كه جسم نباشد، به عقل نزديكتر است از اثبات موجودي فوق اين جهان، كه جسم نباشد، به عقل نزديكتر است از اثبات موجودي قائم بالذات، كه نه مباين عالم باشد و نه داخل عالم.
و همچنين است لفظ جهت، گاهي مراد امر وجودي است مانند فلك اعلي، و گاهي امر عدمي است مانند وراء عالم، پس اگر معني دوم اراده شود ممكن است گفته شود كه هر جسم در جهتي است، و اگر معني اول مراد باشد محال است كه جسمي در جسم ديگر باشد، پس آنكه گويد حق تعالي در جهت است و اراده ي امر وجودي كند در نتيجه تمام ما سواي او مخلوق اوست و در جهت هستند، در اين صورت خطا گفته، و اگر امر عدمي و ما وراي عالم را مي گويد آري او فوق عالم است، درست گفته كه فوق عالم موجودي غير او نيست. پس خداي سبحانه و تعالي در داخل چيزي از موجودات نيست.از اشتراك اسماء اتحاد مسمي لازم نمي آيد:

و متكلمين در اسمائي كه هم خدا و هم بندگان به آنها ناميده مي شوند، كشمكش و اختلافي كرده اند مانند اسم موجود، حي، عليم، و قدير، بعضي گفته اند اينها مشترك لفظي (مشترك لفظي آن است كه يك لفظ بر دو معني جزئي معين اطلاق شود مانند سهيل كه هم به ستاره گفته مي شود و هم به سهيل بن عمرو كه مردي بوده است. ولي مشترك معنوي آن است كه يك معني بيش ندارد و آن معني كلي داراي افراد است مانند انسان كه يك معني كلي دارد كه حيوان ناطق باشد و آن بر تمام افراد انسان صدق مي كند و افراد انسان در خارج موجود است ولي آن معني كلي غير از وجود افرادش وجودي ندارد) هستند، تا از اثبات قدر مشترك بين خلق و خالق كه مشترك معنوي است حذر كنند، زيرا اگر دو در معني وجود شريك باشند، لازم است واجب از ممكن به چيز ديگري شناخته شود كه در اين صورت مركب مي شود، و اين قول بعضي از متاخرين مانند شهرستاني و رازي (در يكي از دو قول او) و آمدي است- با اينكه گاهي توقف نموده- و اين قول از اشعري و ابوالحسين بصري نيز نقل شده است، ولي اين نقل غلط است و اين را از اينرو به آنها منسوب كرده اند كه آنها به احوال قايل نيستند و مي گويند: وجود چيزي عين حقيقتش است، و نقل كنندگان گمان كرده اند كه كسي كه چنين بگويد، او را لازم آيد كه بگويد لفظ ((موجود)) مشترك لفظي است، زيرا اگر متواطيء مي بود قدر مشتركي بين آن دو وجود مي داشت كه در آن صورت يكي از ديگري بنا به خصوصيت حقيقتش متمايز مي بود؛ ليكن مشترك مميز نيست پس وجود مشترك حقيقت تميز دهنده نمي باشد.و رازي و آمدي و مانند ايشان گفته اند كه در اين مسئله قولي جزء اشتراك لفظي نيست ولي قول به اشتراك معنوي نيز قول كسي است كه وجود را كلي متواطي ميداند و مي گويد وجود زائد بر حقيقت است مانند قول ابو هاشم و پيروان او از معتزله و شيعه (يعني فلاسفه مآبان شيعه) و قول ابن سينا كه وجود را كلي متواطي ميداند. (در مشترك معنوي، معني يك امر كلي است كه آن كلي، گاهي متواطي است يعني افراد او همه در صدق كلي بر آنان مساويند مانند معني حيوان كه به هر فرد از افرادش بدون فرق اطلاق مي شود و گاهي آن كلي مشكك است. و كلي مشكك آن است كه افراد او در صدق معني كلي بر آنها فرق دارد مانند سفيد كه يك معني كلي است، بر برف و بر پنبه نيز اطلاق مي شود. و يا مانند نور كه به نور و غيره نيز اطلاق مي شود. ولي نور خورشيد برتر است و لفظ نور بر او بهتر اطلاق مي شود. اما كلي جز بوجود افرادش وجود ندارد و حق تعالي يك معني كلي نيست (كه بوجود افرادش وجود داشته باشد) بلكه يك وجود معين خاص واجب غني بالذات است. )و بعضي از باطنيه غلاة و جهميه گفته اند كه اين اسماء (وجود و حي و عليم) حقيقت است در بنده و مجاز است در پروردگار. و ابوالعباس الناشى ضد آنرا معتقد است (كه اين الفاظ در خالق حقيقت است و در مخلوق مجاز مي باشد.)گمان ابن حزم كه اسماء خداوند بر معني دلالت ندارد:

و ابن حزم گمان كرده كه اسماء الله دلالت بر معني ندارد، يعني ((عليم)) دلالت بر صاحب علم نمي كند و ((قدير)) دلالت بر قدرت ندارد بلكه اينها تنها نامهاي علم محض است و تمام اينها براي غلو در نفي تشبيه است كه نفي صفات از آن لازم مي آيد، و گمان كرده اند كه ثبوت كليات در خارج مشترك است، چنانكه رازي گمان كرده كه اگر اين شيء موجود باشد و اين شيء ديگري موجود باشد بطوري كه وجود شامل هر دو باشد، پس در اينصورت در بين هر دو موجود مشترك كلي در خارج مي باشد، كه بناچار بايد مميزي باشد كه آنرا از اين تميز دهد و مميز حقيقت هريك است، پس واجب ميشود كه آنجا موجود مشترك و حقيقت مميزه باشد. سپس اينان به تناقض گرفتار شده اند و وجود را به واجب و ممكن تقسيم مي كنند مانند ساير اسماء كلي، نه مانند لفظ مشترك بين دو معني جزئي مانند سهيل كه هم اسم ستاره اي و هم مردي بنام سهيل بن عمرو است كه گفته نمي شود كه به اين و آن تقسيم مي شود، بلكه گفته مي شود كه اين لفظ بر اين اطلاق مي شود، و اين لفظ بر اين. كه اين امري لغوي است نه تقسيم عقلي، ولي تقسيم وجود امري عقلي است، و بنابر اين كلي تركيب لازم مي آيد، بعضي براي رهايي از اين لفظ وجود را كلي مشكك قرار داده اند كه وجود واجب، اكمل از وجود ممكن باشد، چنانكه در لفظ سياهي و سفيدي گفته شده كه كلي سياهي هم بر مردمك چشم و هم بر قير اطلاق مي شود، و سفيد هم بر برف و هم بر عاج اطلاق مي گردد، و شكي نيست كه گاهي بعضي از معاني كلي بر برخي برتري دارد.و تخصيص اين نوع به لفظ مشكك يك امر اصطلاحي است، و لذا بعضي گفته اند مشكك نوعي از متواطي است، زيرا واضع لغت در برابر تفاوتي كه براي يكي حاصل باشد لفظي وضع نكرده، بلكه براي قدر مشترك كلي وضع كرده است.مختصر آنكه اختلاف در بين لفظي است، و جمهور گفته اند كه اين اسماء، كلي و عموم است چه متواطي نام بگذاري و چه مشكك، و تنها لفظ مشترك لفظي نيست كه اين مذهب اهل سنت و معتزله و اشعريه و كراميه است و ابن تيميه اين بحث را ادامه داده تا آنچه كه گويد: و چون اين مطلب روشن گرديد، پس مصنف شيعي و ديگران كه قول مُشبِهه را ذكر كرده اند اگر مقصودشان، اثبات اسمائي است كه بر خدا و خلق اطلاق مي شود، بنابراين طايفه ي او و همه ي مردم مُشَبهه مي باشند. و اگر مقصود اين است كه صفات رب و صفات عبد مثل هم هستند، در اين صورت ايشان سخني باطل گفته و به گمراهي رفته اند.و مشبهه در طايفه ي رافضه از ديگران بيشتر است و شما به الفاظي سخن ميزنيد كه معني و موارد استعمال آنرا نمي دانيد، و شما خود تصوري مي گذاريد و بعداً بناء به آن سخن ميزنيد.رد بر حلي در دعوايش كه اهل سنت مشبهه و ناصي هستند: 

و اگر مقصود شما(((شما)) در عبارت فوق و مانند آن خطاب به علامه حلي است.) از حشويه مُشَبّهه ي بغداد و عراق از حنابله است. بايد گفت كه شما در اشتباهيد زيرا 