نت سزاوار است، ولي شيعيان تناقضشان از همه مردم بزرگتر است. و اما قول او كه ميگويد: ((چگونه طلحه و زبير و ديگران به خود اجازه دادند كه عايشه را اطاعت كنند و به چه رويي رسول خدا را ملاقات ميكنند با اينكه يكي از ما اگر با زن غير سخن گويد و او را از منزلش بيرون برد و با او مسافرت كند دشمنترين مردم نسبت به آن غير است)). در جواب گفته ميشود: اين سخن از تناقضات شيعه است زيرا ميخواهد بر طلحه و زبير طعن بزند در ضمن به عايشه عظمت داده كه همه مطيع او بودند، ولي نميداند كه اين طعن بر علي بيشتر وارد است، زيرا طلحه و زبير او را عظمت داده و موافق امر و نهي او بودند و او را مانند ملكه سلطنتي محترم داشتند و نزد او بدون اجازه ي او نمي آمدند و در لشكر آنان محرمي مانند عبدالله بن زبير پسر خواهرش كه او را سوار ميكرد داشت و سفر با محرم طبق كتاب و سنت جايز است، در اين صورت كه طلحه و زبير را مورد طعن قرار ميدهي پك نفر ناصبي نيز ميتواند علي را مورد طعن قرار دهد، و بگويد: كه به چه رويي علي رسول خدا صلى الله عليه و سلم  را ملاقات ميكند كه با زن او قتال نموده، و اعوان خود را بر او مسلط نموده كه شتر او را پي كنند و در ميان دشمنانش از هودج مانند اسيري كه دور او را گرفته و ميخواهند او را اسير كنند سقوط نمايد، معلوم است اين عمل بيشتر و بدتر از اين است كه او را مانند ملكه ي بزرگي به سفر برند. اما لشكري كه با او قتال كردند اگر محمد بن ابي بكر در ميان لشكر نبود اجانب به او دست درازي ميكردند و لذا عايشه نفرين كرد به آن دستي كه به سوي او دراز شد و گفت: ((دست كيست خدا آنرا به آتش ميسوزاند))، محمد گفت: ((اي خواهر در دنيا قبل از آخرت)) عايشه ((گفت بله در دنيا قبل از آخرت))، و او در مصر به آتش سوزانده شد. و اگر يك نفر ناصبي طعن بزند و بگويد شما ميگوييد زماني كه حسين رضى الله عنه  كشته شد با خانواده ي او همان كاري كردند كه شما با عايشه رضى الله عنه  كرديد كه دشمن بر او مسلط شد و او را به خانه اش بر گردانيدند و به او نفقه دادند مانند خانواده و اهل بيت حسين رضى الله عنه  پس اگر اسيري خانواده ي حسين رضى الله عنه  هتك حرمت پيامبر صلى الله عليه و سلم  بود، اسيري همسر رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بيشتر هتك حرمت براي رسول خدا است. شيعيان طعن ميزنند كه بعضي از اهل شام طالب كنيزي فاطمه بنت الحسين شد، و او گفت نه به خدا قسم مگر اينكه ما به دين كافر شويم، اگر اين واقعيت داشته باشد پس آنان كه از علي خواستند كه زنان اهل جمل و صفين را به ايشان به كنيزي دهد و اموالشان غنيمت شود جرم بيشتري مرتكب شده اند آنكه طالب كنيزي فاطمه بنت الحسين شد، مرد مجهول بدون شوكت و بدون حجت بود و اظهار تدين نميكرد ولي در لشكر علي رضى الله عنه  آناني كه خون مسلمين را حلال ميدانستند بدتر از آنان بودند كه در لشكر بني اميه بودند. و از آنچه خوارج بودند كه از دين مارق شدند و بدتر از لشكريان معاويه بودند. و لذا رسول خدا صلى الله عليه و سلم  امر به قتال ايشان كرده بود و صحابه بر قتال آنان اجماع كرده اند و رافضه از آنان نيز بدتر، ظالمتر، نادانتر، و نزديكتر به كفر، از آنها بودند، و ليكن ناتوانتر از آنها بودند. و به واسطه ي همين افراد خوارج و روافض علي ضعيف شد و نتوانست در مقابل طرف خود مقاومت كند، مقصود در اينجا اين است كه اينان عيبجويي از طلحه و زبير ميكنند و همين عيبها به علي و اصحاب او برميگردد. پس اگر جواب گويند كه علي مجتهد بود و از طلحه و زبير سزاوارتر بود گوييم: بلي طلحه و زبير هم مجتهد بودند و اگر آنان گناه كردند گناه علي بزرگتر از گناه آنان بود، اگر بگويند آن دو باعث شدند و علي را مجبور به اين عمل كردند، آنان عايشه را به ميدان آوردند، پس آنچه علي كرد به آنان نسبت داده مي شود و تقصير به گردن آنان مي باشد، در جواب گفته مي شود، اين سخن شما مانند سخن معاويه است كه به او گفتند تو عمار را كشتي در حاليكه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به او گفته بود ((تو را گروه ستمگر مي كشند))؟ او جواب گفت همانا آنان كه عمار را آوردند و او را زير شمشير ما قرار دادند و او را كشتند، پس اگر سخن معاويه حجت نباشد و مردود باشد سخن آنان كه مي گويند طلحه و زبير عايشه را با احترام آوردند و علي هتك حرمت او نمود نيز مردود است، و اگر اين صحيح باشد پس حجت معاويه رضى الله عنه  نيز صحيح است رافضه و امثال آنها از اهل جهل و ظلم با دلايلي استدلال ميكنند كه مستلزم فساد قول و تناقض شان ميشود، و اگر مخالفين آنان به مثل آن دليل بر ضدشان استدلال كند باعث فساد قولشان مي شود، و اگر با مانند آن بر ضدشان استدلال نكنند خود بخود قولشان باطل ميشود، و در نهايت دليلي ندارند و فقط پيرو هوا و هوس مي باشند (وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ) . و اما قول او كه: ((چگونه ده هزار از مسلمين او را اطاعت كردند و او را به جنگ با علي مساعدت نمودند، ولي يكي از ايشان فاطمه را براي گرفتن حقش از ابوبكر ياري نكرد، و كسي يك كلمه نگفت)). گوييم: اين گفتار بزرگترين دليل عليه اوست، زيرا شكي نيست كه آن مردم رسول خدا صلى الله عليه و سلم  را دوست ميداشتند و او را بزرگ ميشمردند و خويشان و دختر او را بيشتر از عظمتي كه براي ابوبكر و عمر معتقد بودند تعظيم ميكردند، و شكي نيست كه براي بني عبد مناف و بني هاشم در جاهليت و اسلام بيشتر از بني تيم و بني عدي كه خانواده ي ابوبكر و عمر بودند، خاضع بودند، و لذا چون ابوبكر متولي خلافت شد پدرش ابو قحافه گفت آيا بني مخزوم و بني عبد مناف وبني عبد شمس راضي شدند؟ گفتند آري، گفت اين فضل خداست به هر كس بخواهد ميدهد، و لذا ابوسفيان نزد علي آمد و گفت: آيا راضي شديد كه خلافت در بني تيم باشد؟ علي در جواب او گفت: اي ابا سفيان اسلام مانند جاهليت نيست كه بزرگي و عظمت را به خانواده بداند بلكه عظمت در اسلام به ايمان و تقوي است، پس چون در ميان مسلمين كسي نبود كه بگويد فاطمه مظلومه شده، معلوم ميشود مظلومه نبوده، و ابوبكر به او ظلمي نكرده بود. و اگر فرض شود كه مسلمين از ياري فاطمه چنانكه گمان داري عاجز بودند پس ايشان از گفتار عاجز نبودند، با اينحال او را نصرت ندادند و چيزي نگفتند. در اينصورت معلوم ميشود و قطع و يقين ميكنيم كه به او ظلمي نشده بود. به اضافه ابوبكر متكبر و مانند كسيكه داراي دربار و دبدبه و ساواك و پاسدار باشد نبود و از شنيدن كلام كسي خودداري نميكرد و قلدر نبود و داراي جبروت نبود كه كسي از او بترسد، پس اتفاق همه بر عدم نصرت فاطمه با كثرت محبت ايشان به او و زيادي اسباب در طرفداري او معلوم و روشن مي گرداند كه به او ظلمي نشده بود. و هم چنين به علي نيز ظلمي نشده است، خصوصا كه بين قريش و انصار و عرب و بين علي رضى الله عنه  بدبيني وجود نداشت نه در جاهليت و نه در اسلام، و اما عمر پس شدت و سختگيري او بر اعراب و ديگران زياد بود و كلام مردم 