نهج البلاغه ي منسوب به علي رضى الله عنه  روايت نمود، كه فرمود: فاز المهاجرون الأولون بفضلهم فلا يجدر بمن ليست له مثل سوابقهم في الدين ول مثل فضائلهم أن ينازعهم الأمر الذي هم أهله. يعني: مهاجرين اولين بجهت فضلشان فيروزي يافتند، پس كسي كه داراي سوابق آنان در دين نيست و فضايل آنان را ندارد حق ندارد در امري كه خاص آنان است (يعني تعيين خليفه) با ايشان نزاع كند، و چنانكه گفته شد خداي تعالي در آيات زيادي از مهاجرين و انصار مدح و تعريف نموده و در سوره ي توبه آيه ي 100 به سابقين اولين از مهاجرين و انصار بدون قيد و شرط وعده ي بهشت داده است ولي در مورد ساير صحابه پس وعده ي بهشت چنانكه ذكر شد مشروط است. و لذا علي رضى الله عنه  شوري و حق انتخاب خليفه را فقط متعلق و مخصوص مهاجرين و انصار اوليه ميدانست. از اين جهت وقتي معاويه براي علي نامه نوشت كه بعضي از صحابه رسول صلى الله عليه و سلم  با من همراهند، علي رضى الله عنه  در جواب او مرقوم فرمود: ويحكم هذا للبدريين دون الصحابه يعني: تعيين خليفه حق بدريين يعني سابقين اولين ميباشد نه غير ايشان و نه همه ي صحابه، و همچنين در تاريخ آمده كه پس همه مردم چه اصحاب و چه غير آنها به طرف او شتابان آمده و به وي گفتند دست خود را دراز كن تا با تو بيعت كنيم، حضرت قبول نكرد و فرمود: ليس ذلك اليكم، إنما ذلك إلي أهل بدر، فمن رضي به اهل بدر فهو خليفة، كه خلاصه فرمود اهل بدر يعني مهاجرين و انصار اولين بايد مرا انتخاب كنند.)لذا بعضي از علماء گفته اند كسي كه علي را بر عثمان مقدم بدارد به مهاجرين و انصار بدبيني كرده و عيبجويي نموده است. در صحيحين از ابن عمر روايت شده كه گفت: ما در عهد رسول خدا صلى الله عليه و سلم  برتري ميداديم و مي گفتيم ابوبكر سپس عمر سپس عثمان سپس اصحاب رسول را وا مي گذاشتيم و برتري بين ايشان نميداديم اين نقل كاشف از نظر صحابه در عهد پيغمبرشان است و اثر آن ظاهر گرديد. زيرا ايشان با عثمان بدون ترس و واهمه بيعت نمودند و اتفاق كردند و چنان بودند كه خداي تعالي در سوره ي مائده آيه ي 54 ايشان را وصف كرده كه: (يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ) تا آنجا كه ابن مسعود گفته:. صاحبان مرتبه عاليه بر ما والي شدند در حاليكه ميان ايشان عباس بن عبدالمطلب بود و نيز در ميان ايشان نقبايي مانند عباده بن الصامت و ابو ايوب انصاري بودند و هر يك از ايشان و غير ايشان اگر سخن حقي مي گفت پذيرفته مي شد و عذري براي سكوت نداشت، در عهد رسول خدا صلى الله عليه و سلم  درباره ي كساني كه متولي امري مي شدند سخن مي گفتند و ضرري بر ايشان نمي رسيد، طلحه در والي شدن عمر زماني كه ابوبكر او را جانشين خود و كانديدا نمود اشكال كرد. و اسيد بي حضير در امارت اسامه بن زيد در عهد رسول خدا صلى الله عليه و سلم  سخن گفت، و با عمر در عزل و نصب امراء سخن مي گفتند و عثمان پس از ولايت و شوكتش و با كثرت انصارش و ظهور بني اميه درباره ي والي قرار دادن و عطا كردن او مردم با او سخن مي گفتند، سپس آخر الأمر چون از بعضي شكايت كردند او را عزل نمود، و چون از بعضي افراد كه مال مردم را ميگرفتند شكايت كردند آنها را منع نمود و خواسته هاي مردم را اجابت كرد، و مردم در زمان ولايت او در عزت و رفاه بودند پس چگونه سخن صحابه و بزرگان پيشوايان ايشان را نشنود، و در زمان ولايت او فتوحات و خيرات به قدري شد كه وصف ندارد و آنچه از امارت خويشان او و بسياري جوايز ايشان شد پس بعد از عثمان در ولايت علي نيز بوجود آمد( حتي مالك اشتر چون خبر شد كه علي رضى الله عنه ، عبدالله بن عبااس را والي بصره كرده غضب كرد، و گفت پس براي چه مردم عثمان را به قتل رساندند، يمن مال عبيدالله بن عباس و حجار مال قثم بن عباس و بصره مال عبدالله و كوفه مال علي. سپس سواره ي خود را خواست و از بصره مراجعت كرد.) بر علاوه ي فتنه اي كه ايجاد شد. و صحابه تمامشان بر دردها و حوادث ساكت نميشدند. آيا نمي بيني درباره ي جانشيني عمر با صديق سخن گفتند كه جواب خدا را چه مي گويي وقتي كه به سوي او بروي كه فقط خشن سخت گيري را جانشين ولايت كردي؟ گفت: آيا از خدا مرا ميترسانيد؟ مي گوييم بهترين مردم را والي گردانيدم با اينكه مردم بايد درباره ي كسي كه ممكن است والي شود و از ايشان انتقام كشد، احتياط كنند و عليه او چيزي نگويند. پس چگونه از عثمان طرفداري مي كردند با اينكه او كاري بدست نداشت معلوم ميشود او را براي استحقاقش مقدم داشتند. و اين چيزي است كه اگر شخص خبير تدبيركند علم و بصيرتش زياد مي شود.سپس گويد: ((و عمر درباره ي هريك از كساني كه براي شوري انتخاب كرده بود، عيبجويي كرد و اظهار كراهت كرد از اينكه امر مسلمين را پس از فوت خود گردن گيرد، سپس آنرا گردن گرفت به اينكه امامت را در شش نفر قرار داد)).در جواب گفته مي شود چنان عيبجويي كه ديگران سزاوارتر به امامت باشند نكرد، و همانا عذر خود را از عدم تعيين يك نفر بيان نمود. زيرا ميل نداشت چنين را گردن بگيرد، ولي ميدانسته احدي غير از ايشان استحقاق امامت را ندارد و اين از كمال عقل و دين او بود كه احتياط كرد و از خدا ترسيد و ترسيد كه عواقب و تبعات در تعيين يك نفر به گردن او باشد. لذا چنين چيزي را پيشنهاد نكرد. و اما تعيين شش نفر نزد او اضطراب و نگراني نداشت زيرا ميدانست كه آنان سزاوارترين و لايقترين مردم براي حكومت ميباشند و اين از تقواي او بود كه از قيامت و عواقب حساب ترسيد و خداي تعالي در سوره ي مؤمنون آيه ي 60 ميفرمايد:(وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ)گويد: ((پس تناقض گفت و خلافت را در چهار، سپس در سه نفر و سپس در يك نفر قرار داد، اختيار را به عبدالرحمن بن عوف داد پس از آنكه او را به ناتواني وصف كرد)).در جواب او گفته مي شود: كسي كه به نقليات استدلال ميكند بايد اثبات آن را بياورد و مدركي ذكر كند. و آنچه در صحيح بخاري و ساير كتب آمده اين چيزها در آن نيست بلكه ضد اينها است و در آنها آمده كه اين شش نفر خودشان واگذار به سه نفر نمودند. سپس آن سه نفر اختيار را به عبدالرحمن بن عوف دادند، و عمر در اين مورد دخالتي نداشت. و در حديث است كه وقتي مردم به عمر گفتند كسي را جاي خود تعيين و پيشنهاد كن عمر گفت: همانا امر امامت سزاوار اين شش نفر است كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  با رضايت كامل از ايشان فوت نمود، و ايشان علي و عثمان و طلحه و زبير و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن مالك مي باشند آري عمر رضى الله عنه  گفت: اگر سعد به خلافت رسيد كه رسيد، و گر نه هر كس والي شد بوجود او ياري جويد زيرا من او را بخاطر عجز و يا خيانت عزل نكرده ام، سپس گفت خليفه ي پس از خودم را به تقواي الهي وصيت مي كنم و او را نسبت به مهاجريني كه از خانه هايشان بيرون كرده شدند و اموالشان گرفته شد سفارش ميكنم