ي ديده نشده بود.و اما قول او كه عثمان مال را در ميان خويشان خود قسمت نمود، اين عمل صله ي رحمي بود از مال خودش و اما آن مقدار از مال كه بخصوص از مال او نبوده، پس اگر گناهي بوده مورد عقاب آخرتي نيست زيرا از موارد اجتهاد او بوده است. چون مورد نزاع است كه آنچه پيغمبر در زمان حيات اختيار داشت، آيا والي امر پس از او نيز اختيار دارد يا خير؟ دو قول است. و همچنين در حق ولي يتيم نزاع دارند كه آيا ميتواند از مال يتيم اخذ كند هرگاه غني باشد و با اينكه غني است اجرت گيرد؟ و ترك افضل است و يا واجب؟ دو قول است. و كسي كه براي ولي يتيم با غني بودنش اخذ از مال يتيم را تجويز نموده براي عامل بيت المال و براي قاضي و غير از ايشان از واليان جايز دانسته چنانكه براي عمال زكات جايز دانسته اند كه براي او چيزي با غني بودنش قرار دهند. خدا درباره ي ولي يتيم در سوره ي نساء آيه ي 6 فرموده: (وَمَنْ كَانَ غَنِيّاً فَلْيَسْتَعْفِفْ وَمَنْ كَانَ فَقِيراً فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ) و نيز بعضي از فقهاء گفته اند كه سهم ذوي القربي كه در آيه ذكر شده براي خويشان و نزديكان زمامدار است چنانكه ابوثور و حسن بصري گفته، و پيغمبر صلى الله عليه و سلم  به خويشان خود به حكم ولايت آنرا ميداد و حق نزديكان او به وفات او ساقط شد، و قولي گفته كه حق ساقط او را صرف اسلحه جنگي و مصالح مسلمين بايد نمود چنانكه ابوبكر و عمر اين كار را كردند، و گفته شده اين از چيزهايي است كه عثمان تأويل كرده و از عثمان نقل شده كه آنرا در مقابل عمل خود مي گرفته و اين براي او جايز بوده است، و اگر چه كار ابوبكر و عمر افضل باشد، پس براي او جايز بوده كه بگيرد و از آنچه مخصوص خودش مي شده به خويشان خود دهد به قول كسي كه جايز ميداند، مختصر آنكه عموم كساني كه پس از عمر متولي شدند خويشان خود را به امور و يا به مال اختصاص مي دادند و علي نيز خويشان خود را توليت داد.و اما قيام اهل كوفه عليه سعيد بن عاص و اخراج او از آن شهر دلالت بر گناه او ندارد، زيرا به مجرد اخراج كسي از يك شهر او را نميتوان گناهكار خواند مگر بينه اي باشد زيرا مردم بر بسياري از واليان خود قيام نموده اند، و همانا اهل كوفه از عيبجوترين مردم براي امراي خود بودند ولي مانند سعيد كجاست( سعيد بن عاص از عاليترين فصحاي قريش بوده و عثمان او را وقت كتابت قرآن خواست و عربيت قرآن را بر زبان او اقامه كرد زيرا لهجه او شبيه ترين لهجه به رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بود، و از صدق ايمان به جايي رسيد كه عمر روزي به او گفت من پدرت را نكشتم و همانا دايي خود عاص بن هشام را به رساندم، سعد گفت اگر كشته باشي تو بر حق و او بر باطل بود، و همين سعيد بن عاص فاتح طبرستان است و با جرجانيان جنگ كرد و حذيفه و غير او از بزرگان صحابه در لشكر او بودند و از شرافت او همين كافي است كه زني كنيزي را خدمت رسول خدا صلى الله عليه و سلم  آورد و گفت من نذر كرده ام اين كنيز را به گراميترين عرب بدهم، رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: به اين جوان بده و او سعيد بن عاص مجاهد فاتح بود يعني همين كسي كه شيعه از او عيبجويي كرده و اگر نزد شيعيان اقامه قرآن بر زبان او فخري نباشد، شهادت رسول خدا صلى الله عليه و سلم  كه اينكه او گراميترين عرب است از بزرگترين مفاخر دنيا و دين است جز اينكه او يك عيب داشت و آن اين است كه او يكي از كساني است كه ايران را از مجويست نجات داد و به اسلام وارد نمود به محقق بودن تاريخ كه او فاتح طبرستان بوده و احاديث او در صحيح نسائي و جامع ترمذي ذكر شده است. ولي شيعيان اعتنايي به صحيح مسلم و ساير جوامع سنت محمديه ندارند و به دروغهايي كه در كتابهاي خودشان مانند كافي آمده اكتفا كرده اند، و از مفاخر سعيد چيزي است كه اگر شيعيان بشنوند از حسد و كينه مي  ميرند و آن اين است كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به عيادت او رفت و سر او را با پارچه اي بست. و روايت شده كه محمد بن عقيل بن ابي طالب از پدر خود پرسيد گراميترين عرب كيست؟ او گفت سعيد بن عاص تو را كافي است، و او معروف به كرم و نيكي بود حتي اگر سائلي از او سؤال ميكرد و او نداشت، براي او چيزي مينوشت و خواسته هاي او را بر عهده مي گرفت و چون وفات كرد هشتاد هزار دينار مقروض بود كه فرزندش اداء كرد او داراي حلم و وقار بود، و اگر كسي را دوست و يا دشمن داشت ذكر نمي كرد. و در سنه ي 53 در قصر خود به عقيق درگذشت.) پس قيام مردم عليه شخصي او را گناهكار نميكند چنانكه بر سعد بن ابي وقاص نيز قيام نمودند و او كسي است كه شهرهاي زيادي را فتح نمود و لشكر كسري را در هم شكست. و بعلاوه اگر فرض شود كه سعيد گناهي بجا آورده پس چنين چيزي موجب نميشود كه بگوييم عثمان به گناه او راضي بوده است چنانكه نواب علي نيز گناهان بسياري بجا آوردند.و اما قول او كه عثمان سراً با ابن ابي سرح مكاتبه كرد كه بر ولايت خود مستمر باش برخلاف آنچه از عزل او نوشته بود، گفته ميشود كه اين دروغ است و به تحقيق عثمان قسم خورد چنين چيزي هرگز ننوشته است با آنهم كلام او بدون قسم صدق و درست مي باشد. نهايت چيزي كه در اينمورد ممكن است گفته شود آن است كه آنرا مروان بدون اطلاع او نوشته، و چيزي كه موجب قتل مروان باشد ثابت نشده است زيرا به مجرد تزوير كسي مستوجب قتل نمي شود. تازه به فرض گيريم كه در اين قضيه عثمان نيز خطا كار بوده و گناهي براي او باشد، در اين صورت ضرري ندارد زيرا ما او را معصوم نميدانيم و بعلاوه براي او سوابقي است كه موجب مغفرت است و او از بدريين كه گناهانشان مورد مغفرت و آمرزيده است( كتاب و نامه اي كه مي گويند عثمان به ابن ابي سرح نوشته و از قرائن تاريخي معلوم ميشود آن نامه از طرف توطئه چيان و دشمنان شوكت اسلامي بوده است زيرا پس از آنكه عثمان قول نمود به عرض شاكيان برسد، و مامورين خود را عوض كند و عراقيين به طرف عراق، و مصريين به طرف مصر برگشتند، نامه اي بنام علي بن ابي طالب به عراقيين رسيد كه به مدينه برگرديد و نامه اي هم بنام عثمان، كه قاصد و برنده ي نامه تظاهر به اختفاء ميكرد بدست مصريين رسيد كه حاكم مصر يعني ابن ابي سرح نوشه كه در حكومت خود ثابت باش، و اين نامه موجب مراجعت مصريين به مدينه شد و هر دو گروه مصري و عراقي با هم وارد مدينه شدند، علي بن ابي طالب فرمود چرا برگشتيد؟ گفتند براي نامه شما فرمود: من از اين نامه خبري ندارم معلوم شد اين نامه ها هر دو مجعول و بهانه برگشت غوغا چيان بوده و وحدتي بين آنان بوده است، به اضافه در آن وقت ابن ابي سرح در مصر نبوده كه عثمان به او نامه بنويسد. زيرا او قبلا از عثمان اجازه خواسته و در بين راه فلسطين و مدينه بوده است. و چون خبر قتل عثمان را شنيد، همان بين راه در عقبه بين عسقلان و رمله منزل گرفت. از جمله قرائن تزوير آن است كه زعماي غوغا در مدينه سكني كرده و به عراق و مصر بر نگشتند و براي ادامه ي غوغا مانده بودند.اما عبدالله بن سعد بن ابي سرح مردي صحابي است، برادر شيري عثمان، و عثمان روز فتح مكه ا