 براي هميشه حكم ننموده تا اينكه اگر عثمان او را برگردانده باشد معصيت باشد. و اگر عثمان براي حكم اذن داده باشد رأيي بوده كه صلاح حال او را ديده شايد خطا در اجتهاد و يا صواب باشد، و مروان با همه عيبهايش در ظاهر و باطن مسلمان و قاري قرآن بود و فقه دين را تحصيل ميكرد. پس براي عثمان در اينكه او را كاتب خود قرار داده گناهي نيست و مروان قبل از فتنه مورد عيبجويي و گناهي نبود كه مانع از كتابت او براي عثمان باشد. (بعلاوه در مورد فتنه بايد گفت نسبتهايي كه به او داده و گفته اند او بنام عثمان نامه جعل نموده صحت آن معلوم نيست بلكه آن نسبتها را براي بدنامي او ساخته اند).و اما قول او كه او ابوذر را كتك زد و او را به ربذه تبعيد نمود، در جواب گفته ميشود، پس از عبدالله بن صامت روايتي به ثبوت رسيده كه گفت: مادر ابوذر قسم به خدا خورد كه عثمان ابوذر را به ربذه نفرستاد و ليكن رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به ابوذر فرمود: ((هرگاه مدينه بنايش به كوه سلع رسيد از آن خارج شو)). و حسن بصري گويد: عثمان او را خارج نكرد و شكي نيست كه ابوذر مرد صالح و زاهدي بود اما سكونت او در ربذه و مرگ او در آنجا بسبب چيزهايي بود كه بين او و بين مردم وجود داشت زيرا مذهب او بذل زيادي از حاجت بود كه امساك مال زيادتر از حاجت را، گنج ميدانست كه موجب داغ نهادن در دوزخ به همان زيادي ميدانست و اين گفته ي خداوند را در آيه ي 34 و 35 سوره ي توبه كه مي فرمايد: (وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلا يُنْفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ يَوْمَ يُحْمَى عَلَيْهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هَذَا مَا كَنَزْتُم لانْفُسِكُمْ فَذُوقُوا مَا كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ) تلاوت ميكرد و قول رسول خدا صلى الله عليه و سلم  را ياد ميكرد كه فرمود: ((اي اباذر من دوست ندارم نزد من كه كوه احدي طلا از سه روز برآن بگذرد در حاليكه دينار از آن نزد من بماند))، و نيز قول رسول خدا صلى الله عليه و سلم  كه: ((اكثر اهل نجات قيامت همانا كمترين مالها هستند))، و چون عبدالرحمن بن عوف وفات كرد و مالي گذاشت ابوذر آنرا از كنز شمرد و آنرا مورد عقاب ميدانست، و عثمان با او مناظره كرد تا آنكه كعب وارد مجلس ايشان شد و در اينمورد با عثمان موافق و هم عقيده بود، پس ابوذر او را كتك زد و بين او و معاويه نيز در شام نزاعي به همين سبب واقع شد، و اما خلفاي راشدين و ساير امت، پس برخلاف رأي ابوذر مي باشند و گويند كنز آنست كه زكات آن داده نشده باشد، و خدا قسمت مواريث را در قرآن ذكر فرموده و ميراث مالي است كه شخص از خود بجا ميگذارد. و براي صحابه در زمان پيامبر صلى الله عليه و سلم  مالها بود، و پيغمبر صلى الله عليه و سلم  بر آنان انكار نكرد و جماعتي از انبياء داراي مال بودند، و ابوذر آنقدر در انكار خود وسعت داد تا اينكه مباحات را از ايشان نهي نمود و اين طبق اجتهاد او بود كه مانند ساير مجتهدين داراي ثواب خواهد بود  رضى الله عنه ، سپس او كناره گيري را بخاطر اين جهت انتخاب نمود، و عثمان غرضي نسبت به ابوذر نداشت، و اينكه ابوذر از راستگوترين مردم بوده دليل نمي شود كه از همه افضل بوده است بلكه ابوذر مؤمني بود كه در او ضعف بود چنان در صحيح از پيامبر صلى الله عليه و سلم  نقد شده كه به او فرمود: ((من تو را ضعيف ميبينم و براي تو دوست ميدارم آنچه را براي خود دوست ميدارم بر دو نفر آمر نباش و بر مال يتيم توليت مكن)). و نيز فرمود: ((مؤمن قوي نزد خدا از مؤمن ضعيف بهتر و محبوبتر است)). پس بنابراين اهل شوري كه مؤمنان قوي نسبت به ابوذر بودند از ابوذر افضل بودند، و براي خلافت نبوت مؤمنين صالح و قوي مانند عثمان و علي و عبدالرحمن بن عوف از ابوذر و امثال او افضل ميباشد.و اما قول او كه عثمان حدود را ضايع گذاشت و عبيدالله بن عمر را در مقابل هرمزان غلام علي نكشت، در جواب گوييم: اين دروغ است هرمزان مولي يعني غلام علي نبود و عمر بر او منت گذاشت و او را آزاد كرد و او اسلام آوردو علي در بندگي او و آزاد كردنش هيچ سعي نداشت، در حديث و تاريخ آمده كه ع( اگر هرمزان مسلمان شد سزاوار بود كه به ايران برگردد و اهل وطن خود را به اسلام دعوت كند و سعي در نشر اسلام نمايد، نه آنكه در مدينه بماند و با ابولؤلؤ قاتل عمر سر و سري داشته باشد كه موجب قتل خليفه گردد. بهر حال ابن شيعه كه اشكال كرده دلش به حال هرمزان نسوخته، بلكه چون دشمني با خليفه رسول صلى الله عليه و سلم  دارد، ميخواهد عبيدالله فرزند عمر كشته شود.) بيدالله بن عمر هنگام قتل عمر، هرمزان را ديده بود و هرمزان در قتل عمر معاونت داشت و هنگاميكه عمر به ابن عباس گفت تو و پدرت دوست ميداشتيد كه بزرگان اسراي كفر در مدينه زياد شوند، ابن عباس گفت آيا ايشان را بكشيم؟ گفت: نه آيا پس از آنكه به زبان شما آشنا شدند و به قبله ي شما نماز خواندند آنان را مي كشيد؟ پس ابن عباس با اينكه فقيه بود اجازه مي خواهد كه ايشان را بكشد چون متهم به فساد بودند، پس چگونه عبيدالله بن عمر قتل هرمزان را معتقد نباشد. و ابن عباس از عبيدالله بن عمرو از بسياري مردم كه از عمر اجازه قتل كفار عجم كه در مدينه متهم به فساد بودند فقيه تربود و با آن هم اجازه قتل ايشان را مي خواست، پس چگونه عبيدالله بن عمر به جواز قتل هرمزان معتقد نباشد، پس چون او را كشت و مردم با عثمان بيعت كردند، با مردم در قتل عبيدالله مشورت كرد، عده اي گفتند او را مكش زيرا ديروز پدر او كشته شد و او اگر امروز كشته شود فسادي در آن خواهد بود، و ليكن اين قاتل، معتقد به حلال بودن قتل هرمزان بود، و گويا مردم در شبهه ي جواز قتل عبيدالله و بيگناهي هرمزان بودند اگر فرض شود كه هرمزان معصوم الدم بود و ليكن با شبهه، قصاص از قاتل دفع ميشود چنانكه اسامه گوينده ي لا إله إلا الله را كشت به خيال اينكه او از ترس گفته است، پيغمبر صلى الله عليه و سلم  او را سرزنش كرد و او را قصاص نكرد، به اضافه هرمزان ولي نداشت كه مطالب قصاص باشد، و امام ولي دم بود حق داشت او را قصاص و يا عفو كند و يا ديت او را بپردازد، بهر حال اگر عثمان او را عفو كرده باشد خون او مباح نيست و عجيبتر اين است كه اين شيعيان براي خون هرمزان متهم غوغا مي كنند ولي براي خون عثمان كه امام مسلمين بوده و به صبر كشته گرديده حرمتي قائل نيستند، در حاليكه از پيغمبر صلى الله عليه و سلم  نقل شده كه فرموده: ((هر كس از سه چيز نجات پيدا كند نجات حاصل كرده از موت من، و از قتل خليفه ي مظلوم و از دجال)).و اما در مورد وليد و اجراي حد بر او توسط علي، پس گفته مي شود. علي به امر عثمان بر وليد حد جاري نمود چنانكه در اخبار صحيح آمده است و قول او كه گويد علي گفته حد الهي باطل نگردد در حاليكه من حاضر باشم، در جواب گفته ميشود:اول: اين دروغ است و اگر به فرض راست باشد، از بزرگترين مدح براي عثمان است كه سخن علي را قبول نمود و او را از اجراي حد منع نكر