ه در مسئله توارث و يا فدك و يا امامت شده شروع آن اختلاف و صد مذهب ايجاد كرده است، اگر باور نداري به كتاب فرق الشيعه از سعد بن عبدالله اشعري و يا به كتاب المقالات والفرق كه هر دو تاليف علماي خود شيعه است مراجعه نما.) اما اختلاف در فدك حل شد و چنانكه قبلا نوشتيم فدك حكم اموال خالصه را داشته و اختلاف زائل گرديد. ولي اختلاف در ميراث اخوه و اجداد و اعمام و در مسئله ي حماريه و ميراث جده با فرزندش و حجب مادر اخوين را و مانند اين مسائل هنوز باقي است. اختلاف در اين مسائل اعظم است، زيرا نزاع كرده و اتفاق نكردند، به اضافه اختلاف در يك قضيه و در يك مال كم هر چه بوده گذشته است و خليفه و فاطمه رضى الله عنه  هر دو از دنيا رفته اند( و شرح فدك قبلا ذكر شد و احتياجي به تكرار نيست.) و ابوبكر و عمر رضى الله عنه  از مال خدا آنقدر به اهل بيت رسول به صد مقابل فدك دادند، ولي اهل جهل و غرض و شر، هر روز هاي و هوي و جنجالي بپا ميكنند، در حاليكه علي رضى الله عنه  بعدا به خلافت رسيد و فدك و غير فدك زير حكم او وارد شد و او بين ورثه ي پيامبر صلى الله عليه و سلم  قسمت نكرد، و به اولاد فاطمه عطا نكرد بنا بر رأي شما اين مظلمه را علي چرا برطرف نكرد؟ گويد: ((اختلاف ششم در قتال مانعين زكات است كه ابوبكر با ايشان قتال كرد و عمر در خلاقت خود اسيران و اموال ايشان را به خودشان رد كرد و محبوسين را رها نمود)).گوييم: اين از دروغهاس روشنس است كه بر هيچ كس مخفس نيست، زيرا ابوبكر و عمر و ساير اصحاب رضى الله عنه  بر قتال مانعين زكات اتفاق كردند و به قول رسول خدا صلى الله عليه و سلم  استدلال كردند كه فرمود: ((من مأمور شدم به قتال با مردم تا شهادتين بگويند، پس چون گفتند خونشان و اموالشان از من محفوظ است مگر بحق آن و حسابشان با خدا است)). پس رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرموده مگر بحق آن، و ابوبكر گفت از حق آن زكات است، پس اگر بزغاله اي را كه به رسول خدا صلى الله عليه و سلم  ادا ميكردند از اداي آن خودداري كنند بخاطر اين جلوگيري و خودداري با ايشان قتال خواهم كرد.و همچنين رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((من مأمور شدم به قتال با مردم تا اينكه شهادتين بگويند و نماز را بپا دارند و زكات دهند، پس چون چنين كنند خونشان و اموالشان از من محفوظ است مگر به حق آن)) بنابراين ابوبكر با ايشان قتال كرد با موافقت عمر و ساير صحابه، و ايشان بعد از خودداري از زكات به زكات اقرار نمودند و اولادي از ايشان اسير نشد و احدي از ايشان حبس نگرديد و در مدينه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و سلم  و در زمان ابوبكر محبس و زنداني نبود، پس چگونه او ادعا مي نمايد كه ابوبكر مرد و ايشان در حبس او بودند؟!!گويد: ((اختلاف هفتم در كانديدا و پيشنهاد دادن ابوبكر، عمر را به خلافت است، پس بعضي از مردم به او گفت مرد خشن و سختگيري را بر ما والي نمود)).در جواب او گفته ميشود شمردن اين گونه امور از اختلاف دلالت به جهل و هوا پرستي گوينده ي آن مي كند، و چنين سخني كه بعضي به ابوبكر گفته دليل بر اختلاف نيست، پس بعضي از اصحاب در امارت اسامه و پدرش زيد در زمان پيغمبر صلى الله عليه و سلم  نيز طعن زدند، پس چه شد؟ به اضافه كسي كه اين سخن را به ابوبكر گفت طلحه بود، و خودش پشيمان شد و آمد با عمر بيعت كرد و بسيار عمر را تعظيم مي كرد و بزرگ ميشمرد، و كس ديگري هم كه مخالف نبود، پس شما در پي چه مي گرديد؟ چنانكه كساني كه اسامه و پدرش را طعن زدند از طعن خود پشيمان و به اطاعت خدا و رسول برگشتند.گويد: ((اختلاف هشتم در مورد شوري است كه پس از اختلاف بر خلافت عثمان اتفاق كردند)).گوييم: اين از هذيانات شماست كه اهل نقل بر كذب آن اتفاق دارند زيرا احدي در بيعت عثمان اختلاف نكرد، عبدالرحمن بن عوف سه روز باقي ماند و با مردم گفتگو نمود و خبر داد كه مردم از عثمان عدول نمي كنند و جز او كسي را نمي خواهند و اگر اختلافي بود نقل مي شد چنانچه كه از انصار در بيعت ابوبكر رضى الله عنه  نقل شده كه گفتند: يك امير از ما و يك امير از شما باشد، در حاليكه در اين مورد اختلافي نقل نشده است. امام احمد بن حنبل گفته اتفاقي بر بيعتي مانند اتفاق بر بيعت با عثمان نشده است، پس از سه روز مشاوره مسلمين يك دل و يك صدا و از صميم قلب او را انتخاب نمودند.گويد: ((اختلافات بسياري واقع شد از آن جمله رد حكم بن اميه و بر گردانيدن او به مدينه)).گوييم: اگر مانند اين را اختلاف بشماري بايد هر حكمي و هر قدمي و هر كاري كه شده آنرا مورد اختلاف قرار دهي و هر كاري كه او كرده و ديگران نكرده اند از اختلاف بشمري، و اين جز بهانه و اظهار عداوت چيزي نيست، اگر چنين چيزي را اخلاف بداني، پس اختلاف در مسائل مواريث و طلاق مهمتر است و ذكر آن صحيحتر و نافع تر است، و اختلاف در آن نزد اهل علم ثابت و ذكرش موجب بهره و نفع و مناظره بين مردم است. ولي آنچه او ذكر نمود بر فرض صحت، نفع و فايده اي ندارد اگر چه آنچه او در اين مورد مدعي است از نظر اهل علم مي باشد و پيغمبر صلى الله عليه و سلم  حكم را تبعيد ننموده بود.گويد: ((و از جمله اختلاف تزويج عثمان دختر خود را به مروان و دادن خمس غنائم افريقا را به او كه آن دويست هزار دينار بود)).گوييم: چه اختلافي شده در تزويج او دختر خود را به مروان، و از نقل آن چه چيزي حاصل مي شود، و اما ادعاي اين كه خمس غنايم افريقا كه دويست هزار دينار بود به او داد گفته مي شود چه كس چنين چيزي را نقل نموده است؟! و سند آن كجاست؟ و ما منكر نيستيم كه عثمان خويشان خود را دوست ميداشت وصله و عطاء به ايشان ميداد و علمايي كه مغرض نبودند در مسايل مورد اجتهاد او سخن گفته اند در حاليكه علي نيز به خويشان و دوستان خود ولايت و عطا ميداد و به اجتهاد خود قتال مي كرد و امر مشكل ديگري كه در زمان او جريان داشت ولي هر دوي ايشان از اهل بهشت ميباشند، و هيچكدام معصوم نبودند و كار آنان به ما و شما مربوط نيست.گويد: ((از جمله مأوي دادن اوست ابن ابي سرح را پس از آنكه پيغمبر صلى الله عليه و سلم  خون او را هدر ساخت)).گوييم: خون او را رسول خدا صلى الله عليه و سلم  هدر نمود ولي به شفاعت عثمان او را عفو فرمود: پس ديگر بعد از عفو ملامتي نيست، او اسلام آورد و هجرت كرد و براي پيغمبر صلى الله عليه و سلم  كتابت وحي نمود، سپس مرتد شد و به مشركين ملحق گرديد و بر پيغمبر صلى الله عليه و سلم  افتراء بست. پس حضرت رسول خون او را هدر نمود، و چون روز فتح مكه شد، عثمان او را خدمت رسول صلى الله عليه و سلم  آورد، حضرت از او اعراض كرد، پس عثمان گفت يا رسول الله با عبدالله بيعت كن، باز حضرت از او اعراض كرد، دو مرتبه و يا سه مرتبه، سپس با او بيعت كرد. سپس رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((آيا مرد رشيدي از شما نبود كه به من نظركند در حالي كه من از او اعراض كردم گردن او را بزند)) پس مردي از انصار گفت چرا به من اشاره نكردي؟ رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((براي پيغمبر سزاوار نيست كه با چشم اشاره كند)) سپس او اسلامش نيكو شد