ز پيغمبرشان ابوبكر و عمر است و اگر بخواهم سومي را نام ميبرم. چون روز احد ابوسفيان امير مشركين غلبه كرد، فرياد برآورد آيا محمد در اين قوم است؟ پيغمبر صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((او را جواب ندهيد))، پس گفت آيا ابن ابي قحافه ميان اين قوم هست؟ پيغمبر صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((او را جواب ندهيد))، پش گفت آيا ابن الخطاب ميان قوم هست؟ پيغمبر صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((جوابش را ندهيد)) پس ابوسفيان به اصحاب خود گفت: اين سه نفر را كفايت كردم، يعني. شما آنان را كشتيد، و عمر نتوانست خود داري كند، گفت: دروغ گفتي اي دشمن خدا، آنان كه نام بردي زنده هستند)) پس ملاحظه كن حتي رئيس مشركين سؤال نميكرد مگر از اين سه نفر، و اين دليل بر اين است كه حتي در نظر مشركين عظمت داشتند به خلاف ديگران كه چنين عظمتي نزد مشركين نداشتند. و همچنين جمله ي: ((هو ولي كل مؤمن بعدي)) دروغ بر رسول خدا صلى الله عليه و سلم  است. بلكه خود رسول صلى الله عليه و سلم  ولي هر مؤمني است چه در زمان حياتش و چه بعد از وفاتش و هر مؤمني نيز ولي آن حضرت در حيات و ممات ميباشد، پس ولايتي كه ضد عداوت است به زماني غير زمان ديگر اختصاص ندارد. اما ولايت به معني امارت همانا گفته ميشود: هو والي كل مؤمن (آنهم در زمان حيات طرفين). پس جمله ي علي ولي كل مؤمن بعدي، جمله اي نيست كه بتوان آنرا به رسول خدا صلى الله عليه و سلم  نسبت داد و نميتوان گفت پيامبر خدا صلى الله عليه و سلم  آنرا فرموده است، زيرا اگر مراد موالات و دوستي است، پس احتياج به كلمه ي بعدي ندارد و اگر مراد امارت است بايد گفته شود: }وال على كل مؤمن{. و اما قول رسول خدا صلى الله عليه و سلم  براي علي كه ((انت مني وأنا منك)) پس اين صحيح است، و در حديث است كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به زيد فرمود: انت اخونا ومولانا، و به جعفر فرمود: ((در خلقت و در اخلاق مانند مني، و در صحيحين آمده كه پيغمبر صلى الله عليه و سلم  به اشعريين كه گاه در جنگ پيشتاز و آنچه داشتند در يك جا جمع كرده و به تساوي قسمت ميكردند، فرمود: هم مني وأنا منهم يعني: ايشان از من و من از ايشانم، پس دانستيم كه اين جمله مدح است ولي هيچ دلالتي بر امامت ندارد. و همچنين رسول خدا صلى الله عليه و سلم  درباره ي جليبيب فرموده: هذا مني وأنا منه.خبر دهم استدلال به حديث ((إني تارك فيكم ما إن تمسكتم)).. و عدم صحت استدلال بر مطلوب:

گويد: ((خبر دهم كه همه روايت كرده اند آن كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((إني تارك فيكم ما إن تمسكتم به لن تضلوا كتاب الله وعترتي أهل بيتي ولن يفترقا حتي يردا علي الحوض. وقال: أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح من ركبها نجا ومن تخلف عنها غرق)) و آقاي اهل بيت خود علي است، پس اطاعت او بر همه واجب و او امام است)).گوييم: لفظ حديث مذكور در صحيح مسلم از زيد بن ارقم چنين است كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  در ميان ما در غدير خم ايستاد و خطبه خواند و فرمود: ((من در ميان شما چيزي ميگذارم كه اگر به آن چنگ زنيد گمراه نشويد: كتاب خدا.)) (و در سيره ي ابن هشام لفظ حديث بدين صورت آمده كه: (در ميان شما چيزي گذاشتم كه اگر به آن چنگ زنيد هرگز گمراه نخواهيد شد، امري روشن و آن كتاب خدا و سنت پيامبرش). و اما جمله ي: ((و عترتي)) را ترمذي از زيد بن الحسن الانماطي از جعفر بن محمد از پدرش از جابر روايت نموده و ابن ابي حاتم انماطي را منكر الحديث دانسته اند (و حتي در رجال شيعه او مذموم شناخته شده است و مقبول الحديث نيست) و ترمذي نيز از زيد بن ارقم روايت نموده است. و در ضمن رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرموده: ((دو چيزي كه يكي از آنها با عظمت تر و بزرگتر از ديگري است و آن كتاب خداست كه حبل ممدود از آسمان به سوي زمين است و ديگري عترم اهل بيتم و جدا نشوند تا اينكه بر حوض كوثر بر من وارد شوند، پس ببينيد چگونه درباره ي اين دو رفتار ميكنيد)) و ترمذي اين حديث را حسن شمرده است. و اما حديث كشتي نوح صحيح نبوده و در كتب معتمد نيست، و اسناد صحيحي براي آن شناخته نشده است، اگر چه آنرا امثال كساني روايت نموده كه احادث ساخته شده را روايت مي كنند. و قول رسول خدا صلى الله عليه و سلم  كه فرمود: ((اين دو جدا نشوند دليل است كه اجماع عترت حجت است)). و اين قول طايفه اي از اصحاب ما است. و عترت تمام بني هاشمند: اولاد عباس و اولاد علي و اولاد حارث بن عبدالمطلب و ساير فرزندان ابوطالب و غير ايشان و علي به تنهايي عترت نيست. و سيد عترت رسول خدا صلى الله عليه و سلم  مي باشد. و علماي عترت مثل ابن عباس و غير او پيروي علي را در آنچه ميگفت واجب نميدانستند. و خود علي نيز اطاعت خود را در آنچه فتوي ميداد واجب نمي دانست، و پيشوايان سلف از بني هاشم و غير ايشان نيز اطاعت و پيروي علي را در آنچه مي گفت واجب نميدانستند. بعلاوه عترت بر امامت علي و افضليت او اجماع نكردند بلكه ائمه و پيشوايان عترت مثل ابن عباس و غير او ابوبكر و عمر را مقدم ميداشتند. و پيشوايان عترت كه در بين اصحاب مالك و شافعي و احمد و غير ايشان بودند چندين برابر آنانند كه در بين اماميه ميباشند، و آنان ابوبكر و عمر را افضل دانسته اند، بلكه خود علي ميگفت افضل امت ابوبكر و عمرهستند و خلافت ايشان حق است. و همچنين تمام علماي اهل بيت از بني هاشم از تابعين و تابعين تابعين از اولاد حسين بن علي و اولاد حسن و نيز حسن و حسين و علي بن الحسين و فرزندانش و نواده اش جعفر بن محمد همه ابوبكر و عمر را افضل از علي ميدانستند، و چنين نقلي از ايشان بابت و متواتر است. دار قطني كتابي تصنيف نموده در ثناء صحابه بر خويشان رسول صلى الله عليه و سلم  و ثناء خويشان رسول بر صحابه، و همچنين هر كس از اهل حديث در سنت كتابي تصنيف نموده چنين مطالبي را ذكر نموده است. به اضافه اجماع امت كه عترت نيز بعضي از امت است، بر آنست كه افضل امت ابوبكر است پس اگر طايفه اي اجماع ايشان حجت باشد واجب است متابعت افضل ايشان كه ابوبكر است. و اگر اجماع حجت نباشد آنچه كه شما ذكركرديد در امامت علي حجت نيست و باطل است (در مورد حديث ثقلين بايد دانست كه در كتب بسيار قديمي مثل سيره ي ابن هشام و موطأ مالك و تاريخ طبري حديث ثقلين بصورت ((كتاب خدا و سنت رسول)) ذكر شده و در صحيح مسلم فقط كتاب خدا ذكر شده است چنانكه عبارت ذكر گرديد. ثانيا: حديث ((كتاب الله وسنتي)) با قرآن منطبق و با آن موافق است و همه قبول دارند، كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  كتاب و سنت را باقي گذاشته است. ثالثا: آنچه ما ميبينيم كه موجب هدايت بوده و خواهد بود كتاب خدا و سنت رسول است چنانكه حضرت علي نيز در نهج البلاغه ي منسوب به او در عهد نامه ي مالك اشتر و خطبه ي 127 و در خطب ديگر قرآن و سنت را موجب هدايت و حجت دانسته و دستور داده تا در رفع گمراهي به آن دو رجوع شود. و هر كس ميداند كه اگر به اين دو چنگ زند و به اين دو عمل كند از گمراهي نجات پيدا كرده و به سعادت ميرسد. چهارم: ما ميبينيم اكثر آنچه در كتب شيعه از عترت رسيده برخلاف قرآن و عقل و سنت رسول م