و مرشد آنان مانند علي مدير آسمان و زمين است. بايد گفت خداوند اين دكانداران، كه اسلام را ضايع كردند هدايت نمايد.) اما كساني كه خرقه را نسبت به علي ميدهند آنرا به توسط حسن بصري نسبت ميدهند. متاخرين آنان به معروف كرخي نسبت داده اند، و گاهي مي گويند معروف، صاحب علي بن موسي الرضا بوده و از او خرقه گرفته در حاليكه اين سخن باطلي است زيرا معروف خانه نشين در بغداد بوده و علي بن موسي الرضا بغداد نرفته است بلكه از راه بصره به طوس نزد مأمون عباسي رفت. و سن معروف كرخي از علي بن موسي بيشتر بوده و شخص ثقه اي نقل نكرده كه معروف علي بن موسي را ديده باشد و يا چيزي را از او گرفته باشد و يا دربان او باشد و يا بدست او اسلام آورده باشد، و اما صوفيان ديگر مي گويند معروف از اصحاب داود طايي بوده. اين هم مدركي ندارد و ميگويند داود طايي از اصحاب حبيب عجمي بوده و اين هم نيز مدركي ندارد و گويند عجمي از اصحاب حسن بصري بوده است. بهر حال بوده يا نبوده و حسن بصري اصحاب زيادي داشته و گويند حسن بصري از اصحاب علي بوده و اين نيز باطل است. اصلا حسن بصري مجالست با علي نكرده و آنچه روايت شده كه علي داخل بصره شد و قصه گويان را از مسجد بصره خارج كرد جز حسن را، اين نيز دروغ است، بلكه حسن بصري علمي طلب نكرد مگر پس از وفات علي. و از اين واهي تر اين كه عده اي از درويشان خود را جوانان ناميده و لباس فتوت را نسبت به علي ميدهند به اسنادي كه معلوم البطلان است. و براي صوفيه خرقه هايي است كه نسبت به جابر داده و ما ميدانيم كه اصحاب رسول صلى الله عليه و سلم  هرگز خرقه نداشتند بلكه اصحاب و تابعين چنين لباسها و كارها و بدعتها نداشتند بلكه مؤدب به آداب رسول بودند، و بلاد اسلامي از اهل مدينه و اصحاب رسول، آداب ديني را فرا مي گرفتند، و چون علي رضى الله عنه  به كوفه رفت اهل آن دين خود را از ابن مسعود و سعد و عمار و حذيفه  رضى الله عنه  فرا گرفته بودند. و اهل بصره احكام دين خود را از عمران بن حصين و ابي موسي و ابي بكره و ابن مغفل رضى الله عنه  و كسان ديگر فرا گرفته بودند. و اهل شام دين خود را از معاذ بن جبل و ابي عبيده و ابي الدرداء، و عباده بن الصامت و بلال رضى الله عنه  را گرفته بودند. و اما كتب صوفيه و مدعيان زهد بسيار است و اخبار زياد در آنها از مهاجرين و انصار و ساير اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و سلم  نقل كرده اند و روايات چنداني از علي نقل نكرده اند و از روايات ديگران بيشتر آورده اند.گويد: ((اما علم فصاحت، پس علي منبع آن است حتي گفته شده كلام او فوق كلام مخلوق و پايينتر از كلام خالق است)).گوييم: شكي نيست كه علي از بهترين صحابه بوده و ليكن ابوبكر و عمر نيز حضور و غياب رسول خدا صلى الله عليه و سلم  خطبه ميخواند با آنكه عمر گفته من در روز سقيفه مقاله اي مهيا كرده بودم بسيار خوب چون خواستم بخوانم سخنراني ابوبكر مانع شد و من نخواستم او را خشمناك كنم و با او مدارا مي كردم، پس او به سخن درآمد و از من سنگينتر و بهتر تكلم نمود و آنچه من خوش داشتم و تهيه كرده بودم او بديهتا مانند آن و يا بهتر از آن را بر زبان آورد و انس بن مالك گويد: ما مانند روباه بوديم پس همواره ابوبكر در خطبه هاي خود به ما نيرو داد تا مانند شير شديم، و ثابت بن قيس خطيب رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بود چنانكه حسان بن ثابت و كعب بن مالك و عبدالله بن رواحه شعراي آن حضرت بودند. و زياد بن ابيه خطيبترين عرب و بليغترين ايشان بود تا آنكه شعبي گويد: احدي نيكوتر سخنراني نكرد مگر آنكه تمني مي كردم خاتمه دهد از ترس اينكه مبادا خطايي از او سر زند مگر زياد كه هر چه طولاني تر سخنراني مي كرد بهتر سخنراني ميكرد. و ام المؤمنين عايشه رضى الله عنه  از خطيبترين مردم و فصيحترين ايشان بود تا آنكه احنف بن قيس از بلاغت او تعجب ميكرد و ميگفت كلامي از مخلوق فصيحتر از ام المؤمنين عايشه نديدم. و ابن عباس رضى الله عنه  نيز از خطباء و بلغاء بود. خطباء بلغاء در عرب جماعتي بودند چه قبل از اسلام و چه بعد از آن. و عموما از علي فرا نگرفته بودند. و همانا فصاحت موهبت الهي است نه علي و نه ديگران به سجع و قافيه خود را به تكلف نمي انداختند بلكه طبعا فصيح بودند و تجنيس علم بديع را اعمال نمي كردند و علم بديع را متأخرين به تكلف آوردند. پس اينكه گفتي علي منبع فصاحت بود فقط ادعا است، بلكه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فصيحتر از او بود، فصاحت و بلاغت اعمال سجع و قافيه نيست بلكه رساندن مقصود است به بهترين عبارت. صاحب بلاغت كسي است كه معاني را به كاملترين معني به نيكوترين روش بيان نمايد.به اضافه غالب خطب وكلماتي كه صاحب نهج البلاغه به علي نسبت داده دروغ است و علي شأنش برتر است از بسياري آنچه در نهج البلاغه به وي نسبت داده شده. و ليكن شيعه آنها را جعل كرده و خيال كرده آنها مدح براي علي رضى الله عنه  مي باشد در حاليكه آنها نه راست و نه مدح.( كلمات نهج البلاغه بسياري از آن سخنان رسول خدا صلى الله عليه و سلم  است كه سيد رضي به علي نسبت داده، و مقدار ديگري از آن، سخنان از بزرگان ديگر بوده، و مقدار ديگر مجعولات است و مقداري هم از كلمات علي مي باشد.) و قول تو كه فوق كلام مخلوق است كلام زشت و سوء ادب نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و سلم  است و اين مانند گفته ي ابن سبعين است كه گفته است اين گفته به وجهي با كلام بشر شباهت دارد، و اين گفته ي تو به اين مي كشاند كه آنچه در دلهاي بشر است كلام خداوند قرار داده شود، كه مسلماني چنين نمي گويد. به اضافه معاني صحيحه اي كه در نهج البلاغه آمده در كلام غير علي بوده، ولي صاحب نهج البلاغه و امثال او كلام بسياري از گفته هاي مردم را گرفته و آنرا از كلام علي قرار داده است بعضي از كلمات حكايت شده كه علي آنرا گفته و بعضي نيز كلام حقي است كه گفتن آن شايان شأن علي رضى الله عنه  مي باشد، و حال آنكه در واقع از علي نيست و گفته هاي ديگران است. و در كتب البيان جاحظ كلمات بسياري از غير علي نقل شده ليكن صاحب نهج البلاغه آنها را آورده و به علي نسبت داده است. و اين خطبه هاي منقول در نهج البلاغه اگر تمام آن از علي رضى الله عنه  بود، بايد در كتب قبل از سيد رضي يافت شود و به سند صحيح برسد، و كسي كه خبير و عارف باشد ميداند كه اكثر آنها در كتب قبل يافت نشده ميفهمد كه مقداري از آنها دروغ است، و گر نه بايد ناقل مدركي ذكر كند. و آنكه از علي بدون واسطه شنيده كي بوده؟! و گر نه صرف دعوي هيچكس از آن عاجز نيست و ميتواند هر ادعايي بكند. و شخص خبير ميداند آنان كه اينها را از علي رضى الله عنه  نقل مي كنند از بي اطلاع ترين مردم به منقولاتند كه صدق و كذب را تميز نمي دهند.گويد: ((و علي رضى الله عنه  گفته: سلوني قبل أن تفقدوني سلوني عن طرق السماء فإني أعلم بها من طرق الأرض)).گوييم: قبلا ما در اين مورد توضيح داديم. و شكي نيست كه علي اين سخن را در مدينه بين بزرگان صحابه كه مانند او عالم بودند نگفته بلكه چون به عراق و كوفه بين مردم جهال رفته كه 