بر صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((اي مردم حق ابوبكر را بشناسيد او هرگز كاري نكرد كه مرا بد آيد)) شما ملاحظه كنيد كسي كه عمري با رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بوده و يك كار و يا رفتاري نكرده باشد كه بر خلاف ميل رسول خدا صلى الله عليه و سلم  باشد بسيار با اهميت است.
هرگاه عاقلي تدبر كند در اين آيات و احاديث و دقت كند راست را از دروغ تميز ميدهد و هر كس با حافظان حديث و علماي حق باشد از گفتارهايشان مي فهمد و قدر ايشان را ميداند و گر نه بايد كار را به اهل آن واگذار نمايد چنانكه طب را به اطباء و نحو را به نحويين مي گذارند.پس آنكه تأمل كند مي بيند فضايل صديق بسيار است و اكثرا از خصايص او مي باشد مانند جمله ي: (إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا) و حديث خلت، و حديث او دوستترين مردان است به نزد رسول الله صلى الله عليه و سلم ، و در حديث پس از من مراجعه كن به ابوبكر، و حديث نوشتن عهد، و حديث مصاحب، و تخصيص او به صديق و حديث آيا صاحبي مرا بر من نمي گذاريد و حديث دفع كردنش عقيه پسر معيط را هنگامي كه چادر خود را در گردن رسول خداوند انداخت و حديث جانشيني او در نماز و حج، و حديث پايه داري اش پس از وفات رسول خدا و فرمان بري و گردن نهادن امت به او و حديث ويژگي هاي خير پس از آن او را مناقب بوده كه در آن عمر او را شريك است مانند شهادت رسول خدا به او به عمر به ايمانشان و به اضافه فضائلي داشته كه در آنها با ديگران شريك بوده مانند حديث شهادت رسول به ايمان او، و حديث قول علي كه همواره مي شنيدم پيغمبر صلى الله عليه و سلم  نام ابوبكر رضى الله عنه  را مي برد، با او رفتم و با او آمدم و غير اينها. و از همه بالاتر آياتي است كه در مدح سابقين اولين از مهاجرين و انصار در قرآن آمده است.و قول رافضي كه گويد: ((ابوبكر دشمن رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بود و لذا او را همراه برد)) در جواب گوييم اگر دشمن بود بايد زماني كه كفار به كنار غار رسيدند كه قدمشان نمايان بود او خوشحال شود نه اينكه غمگين شود و رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به او بگويد: (تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا) معلوم است كه ضعيفترين مردم از نگاه عقل و هوش چون با كسي رفاقت و مصاحبت كند دو روز براي او حال او معلوم مي شود كه او دوست خيرخواه است و يا دشمن بدخواه، يعني رسول خدا با آن همه عقل و فراست و وحي الهي نفهميد كه رفيقش دشمن اوست و تو رافضي احمق با هوش تر از پيغمبر صلى الله عليه و سلم  كه پس از هفتصد سال فهميدي؟!.و قول او كه گويد او را همراه برد تا امر پيغمبر صلى الله عليه و سلم  ظاهر نسازد از چند وجه باطل است:اول: پيغمبر صلى الله عليه و سلم  دوستي و موالات او را ميدانست به دلالت قرآن و ما هم به تواتر ميدانيم كه او دوست دارنده يي رسول صلى الله عليه و سلم  و مؤمن به او بوده است و اين از سخاوت حاتم و شجاعت خالد براي ما روشنتر است، و ليكن خدا بر دلهاي رافضه مهر زده پس ايشان نمي فهمند و اين رافضي در نهايت جهل و كينه است.دوم: اهل مكه همان روز مردم را روان كردند براي پيدا كردن محمد صلى الله عليه و سلم  و رفيق او، و گفتند هر كس ابوبكر را پيدا كند قيمت خون او را به او جزاء مي دهيم، پس اهل مكه دوستي او را فهميدند و با او دشمن شدند.سوم: پيغمبر صلى الله عليه و سلم  شبانه خارج شد كه كسي خبر نشود، پس معلوم مي شود خود رسول صلى الله عليه و سلم  مصاحبت او را طالب بوده كه او را خبر كرده و گر نه از او هم مخفي ميكرد چنانكه از مشركين خروج خود را مخفي نمود و در صحيحين آمده كه ابوبكر مي خواست قبلا هجرت كند رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به او امركرد كه صبر كند تا با خودش با هم هجرت كنند. چهارم: در صحيحين آمده از ابوبكر كه گفت: پس از آنكه از غار خارج شديم شبانه حركت كرديم تا ظهر و راه خلوت بود تا اينكه زير سايه ي سنگي، منزل كرديم و من با دست خود آنجا را صاف كردم كه پيغمبر صلى الله عليه و سلم  در سايه آن به خوابد و چيزي را پهن كردم و گفتم يا رسول الله بخواب، پس خوابيد تا اينكه گويد از آنجا كوچ كرديم پس از زوال ظهر، و سراقه بن مالك ما را دنبال كرده بود و ما به تندي حركت مي كرديم. پس رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بر عليه او دعا نمود اسب سراقه به زمين فرو رفت تا شكم، او فرياد كرد كه دانستم شما دو نفر بر من دعاي بد كرديد، برايم دعا كنيد و قول ميدهم كه هر كسي به طلب شما بيايد من او را برگردانم، پس رسول خدا صلى الله عليه و سلم  دعا كرد او نجات يافت و او بر گشت، و هر كس را ميديد مي گفت كسي در اين راه نيست من جستجو كردم، آيا با اينحال باز ابوبكر را دشمن رسول خدا صلى الله عليه و سلم  ميخواني.پنجم: در بخاري از ام المؤمنين عايشه روايت كرده كه گفت چون مسلمين در مكه زير فشار بودند ابوبكر به قصد مهاجرت از مكه به سمت حبشه بيرون شد، و در راه ابن الدغنه كه بزرگ طايفه ي قاره بود او را ملاقات كرد و گفت كجا ميروي اي ابابكر؟ گفت قوم من مرا بيرون كردند من مي خواهم در زمين سياحت كنم و پروردگار را عبادت كنم، ابن الدغنه گفت من تو را پناه مي دهم بر گرد و او را برگردانيد. پس روشن شد كه ابوبكر قبل از هجرت رسول خدا صلى الله عليه و سلم  خيال هجرت داشته نه اينكه همراه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  براي عداوت آمده باشد.ششم: زماني كه آن دو نفر در غار بودند، عبدالرحمن فرزند ابوبكر به همراهي عامر بن فهيره كه چوپان ابوبكر بود براي ابوبكر خبر مي آوردند. پس اگر مي خواست، خبر پيغمبر صلى الله عليه و سلم  را به توسط ايشان به كفار مي رسانيد. و ديگر اينكه چون كفار آمدند بالاي غار و قدمشان را ديد چرا خارج نشد و چرا رسول خدا را تسليم كفار نكرد، پس معلوم ميشود كه آنچه رافضي مي گويد صرف كينه است.و قول او كه در آيه جمله ي: ((لا تحزن)) دلالت دارد بر نقص و كمي صبر او، پس اين گفتار او تناقض است. اول گويد: او را همراه برد براي حذر از او كه امر او را اظهار نكند. و بعد او را قليل الصبر و مضطرب خوانده اگر به قول او، او دشمن بود نبايد به آمدن كفار بي صبري كند بلكه بايد به آمدن كفار خوشحال و شادمان گردد.( به اضافه اگر جمله: لا تحزن دلالت بر نقص كند پس مواردي كه مخاطب لا تحزن خود پيغمبر صلى الله عليه و سلم  است بايد نعوذ بالله پيغمبر صلى الله عليه و سلم  ناقص باشد مانند آيه ي 88 سوره ي حجر: (وَلا تَحْزَنْ) و آيه ي 127 سوره ي نحل: (وَلا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا . . .) و آيه ي 70 سوره ي نمل (وَلا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلا تَكُنْ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ) آيات ديگر، پس اين نواهي، نهي تحريمي نيست كه بگوييم او مذموم بوده، و خدا نهي كرده، بلكه اين قبيل نواهي، نهي دلداري و تقويت است و دلالت بر نقص كسي نمي كند معلوم مي شود آيت الله رافضي اصلا از قرآن بو نبرده.)و در مورد ايمان ابوبكر بايد به اين نكته توجه داشت كه ابوبكر از مهاجرين بود و در ميان مهاجرين منافق نبود. براي اينكه اولا از اخلاق عرب و خصوصاً طايفه ي قر