ز دين‌ منصرف‌ كنند، سعيد و همسرش‌ توانستند، يكي‌ از خطرناك‌ترين‌ مردان‌ قريش‌ و يكي‌ از مهره‌هاي‌ كليدي‌ را از چنگ‌ شرك‌ و بت‌پرستي‌ قريش‌ برهانند. آري‌! او كسي‌ نيست‌ جز عمر بن‌ خطاب‌ كه‌ بعداً به‌ فاروق‌ اعظم‌ تبديل‌ شد.همان‌طور كه‌ قبلاً اشاره‌ كرديم‌، حضرت‌ سعيد ـ (رض) ـ هم‌ داماد حضرت‌ عمر (رض) بود و هم‌ برادرزنش‌، اما در گرويدن‌ به‌ اسلام‌، حضرت‌ سعيد و همسرش‌ از حضرت‌ عمر ـ (رض) ـ پيشي‌ گرفته‌ بودند، و اين‌ زن‌ و شوهر در ايمان‌ آوردن‌ حضرت‌ عمر ـ (رض) ـ نقش‌ مهمي‌ داشتند، كه‌ بهتر است‌ با هم‌ اصل‌ داستان‌ را مرور كنيم‌، تا استقامت‌ حضرت‌ سعيد و همسرش‌ را به‌ خوبي‌ مشاهده‌ كنيم‌ كه‌ سبب‌ نجات‌ بزرگ‌مردي‌ از قريشيان‌ شد:
در يكي‌ از روزهاي‌ گرم‌ و سوزان‌ تابستاني‌ كه‌ حرارت‌ آن‌ به‌ اوج‌ شدّت‌ خود رسيده‌ بود، شراره‌هاي‌ خورشيد مستقيم‌ بر ريگ‌ها و سنگ‌هاي‌ مكّه‌ مي‌تابيد و آنها را به‌ اخگرهاي‌ آتش‌ مبدّل‌ ساخته‌ بود، مردي‌ قوي‌الجثّه‌ و بلندقامت‌ كه‌ خود را محكم‌ پيچيده‌ و آماده‌ي‌ جنگ‌ ساخته‌ بود، با در دست‌ داشتن‌ شمشير برهنه‌، بر روي‌ آن‌ شن‌هاي‌ سوزان‌ به‌ حركت‌ درآمد، (او عمر بن‌ خطاب‌ نام‌ داشت‌)، با عجله‌ي‌ هرچه‌ تمامتر گام‌هاي‌ محكم‌ و سنگين‌ برمي‌داشت‌ و قدم‌ها را چنان‌ بر زمين‌ مي‌كوبيد، تو گويي‌ كه‌ زمين‌ در زير پاهايش‌ به‌ لرزه‌ درمي‌آمد، تمام‌ اطراف‌ خود را با نظر خشم‌آگيني‌ كه‌ شراره‌هاي‌ غضب‌ از آن‌ مي‌پريد، مي‌پاييد. هيچ‌ توجه‌ و اعتنايي‌ به‌ خورشيد برافروخته‌ و شن‌ها و سنگ‌هاي‌ آتشين‌ نمي‌كرد، به‌ باد گرم‌ سموم‌، بدان‌ هنگام‌ كه‌ مي‌وزيد و چهره‌ي‌ انسان‌ را به‌ زغال‌ مبدّل‌ مي‌ساخت‌، اهميّت‌ نمي‌داد. هدف‌ مشخصي‌ داشت‌ و مي‌خواست‌ هرچه‌ زودتر به‌ آن‌ دسترسي‌ پيدا كند. آري‌! او مي‌خواست‌ سيّد و و سرور و بزرگ‌ترين‌ انسان‌ها (يعني‌ حضرت‌ محمد مصطفي (ص)) را به‌ قتل‌ برساند! (1). 
يكي‌ از شاگردان‌ رسول‌الله ـ(ص)ـ در مسير راه‌، عمر خشمگين‌ را مي‌بيند كه‌ با شمشير برهنه‌ به‌ سوي‌ هدف‌ گام‌ مي‌نهد، فكري‌ به‌ ذهنش‌ خطور كرد تا براي‌ مدتي‌ هر چند كوتاه‌ او را از رسيدن‌ به‌ پيامبر ـ(ص)ـ باز دارد، جلو رفته‌ و گفت‌: اي‌ ابن‌خطاب‌! كجا با اين‌ وضعيّت‌؟
عمر گفت‌: مي‌خواهم‌ محمد را بكشم‌!
آن‌ مرد گفت‌: پس‌ با قبايل‌ بني‌هاشم‌ و بني‌زهره‌ چكار مي‌كني‌؟ آيا با كشتن‌ محمد مي‌تواني‌ از آنها در امان‌ باشي‌؟!
عمر گفت‌: نكند تو هم‌ از دينت‌ برگشته‌ و پيرو او شده‌اي‌؟!
آن‌ مرد كه‌ وضعيّت‌ را نامناسب‌ ديد از راه‌ ديگري‌ وارد شد و گفت‌: آيا خبر بسيار عجيبي‌ را شنيده‌اي‌؟
عمر گفت‌: چه‌ خبري‌؟
آن‌ مرد گفت‌: خانواده‌ات‌ هم‌ از گرويدگان‌ به‌ دين‌ محمد هستند!
عمر گفت‌: خانواده‌ي‌ من‌؟!
آن‌ مرد گفت‌: آري‌! دامادت‌، سعيد بن‌ زيد و خواهرت‌ فاطمه‌ مسلمان‌ شده‌اند!
اين‌ خبر آن‌ قدر بر عمر اثر گذاشت‌ كه‌ فعلاً رفتن‌ نزد پيامبر ـ(ص)ـ را گذاشته‌ و با عجله‌ به‌ سوي‌ منزل‌ خواهرش‌ گام‌ برداشت‌ تا اول‌ به‌ حساب‌ آنها برسد... (2).
در آن‌ وقت‌ كه‌ تجمع‌ تمامي‌ مسلمانان‌ مشكل‌ بود، پيامبر ـ(ص)ـ سعي‌ مي‌كرد براي‌ افراد نومسلمان‌، از شاگردان‌ قديمي‌اش‌ كه‌ با تعاليم‌ آسماني‌ بيشتر آشنا شده‌ بودند، به‌ عنوان‌ معلّم‌ خصوصي‌ كار بگيرد تا آنها نيز با عقايد اسلامي‌ آشنا شوند.
در اين‌ روز تاريخي‌ كه‌ به‌ آن‌ اشاره‌ شد، حضرت‌ خباب‌ بن‌ ارت‌ ـ رض ـ در منزل‌ سعيد و فاطمه‌ حضور داشت‌ و به‌ آنان‌ آيات‌ ابتدايي‌ سوره‌ي‌ «طه‌» را تعليم‌ مي‌داد و از آن‌ بحث‌ مي‌كرد. هنگامي‌ كه‌ عمر خشمگين‌ به‌ درب‌ منزل‌ رسيد و با صداي‌ بلند، سعيد و فاطمه‌ را صدا زد، خباب‌ سريعاً خود را پنهان‌ كرد و آن‌ صفحه‌ي‌ قرآن‌ را نيز در جايي‌ مخفي‌ كردند. عمر داخل‌ آمده‌ و با عصبانيّت‌ گفت‌: آن‌ صداي‌ چه‌ بود؟ (ظاهراً زمزمه‌ي‌ قرآن‌ را بيرون‌ خانه‌ شنيده‌ بود)
سعيد با ترس‌ و لرز گفت‌: چيزي‌ نبود، با همسرم‌ گپ‌ مي‌زديم‌...
عمر گفت‌: نكند شما هم‌ مسلمان‌ شده‌ايد!
سعيد گفت‌: نه‌! اما اگر ديني‌ بهتر از دين‌ تو باشد، مگر اشكالي‌ دارد آن‌ را قبول‌ كنيم‌؟!
عمر ديگر اجازه‌ي‌ حرف‌ زدن‌ را به‌ او نداد، و او را حسابي‌ كتك‌ زد، تا جايي‌ كه‌ فاطمه‌، همسر سعيد (كه‌ خواهر عمر بود) تاب‌ ديدن‌ آن‌ را نداشت‌ و براي‌ دفاع‌ از شوهرش‌ جلو رفت‌ تا برادرش‌ را از زورگويي‌ باز دارد، اما عمر چنان‌ سيلي‌ محكمي‌ نيز بر صورت‌ او نواخت‌ كه‌ خون‌ از چهره‌اش‌ فوران‌ كرد.
فاطمه‌ كه‌ فشار و اذيّت‌ عمر را ديد، فرياد برآورد: اي‌ عمر! تا كي‌ از اين‌ جهالت‌ دست‌ نمي‌كشيد! تا كي‌ مي‌خواهيد در مقابل‌ بت‌هاي‌ بي‌جان‌ سر تعظيم‌ فرود آوريد! دين‌ شماها باطل‌ است‌! آري‌ درست‌ حدس‌ زدي‌ ما مسلمان‌ شده‌ايم‌ و با افتخار گواهي‌ مي‌دهيم‌ كه‌ هيچ‌ معبودي‌ غير از الله وجود ندارد و شايسته‌ي‌ پرستش‌ نيست‌، و محمد پيامبر و فرستاده‌ي‌ خداوند است‌ براي‌ نجات‌ انسان‌ها...
در اين‌ لحظه‌ انگار فرشتگان‌ آسمان‌، زمين‌ و زمان‌ به‌ او مي‌گويند:
«اي‌ مرد خشن‌! وايستا! از جاهليّت‌ خود وداع‌ كن‌، تختي‌ در جايگاه‌ تاريخ‌ براي‌ تو آماده‌ شده‌ است‌ تا برآن‌ قرار بگيري‌. همانا محمد ـ(ص)ـ كليدي‌ را در دست‌ تو قرار خواهد داد، درهاي‌ تاريخي‌ را بدان‌ مي‌گشايي‌ كه‌ تو را فراموش‌ كرده‌ است‌ و اصلاً تو را نمي‌شناسد و وجود تو را احساس‌ نكرده‌ است‌... آري‌! تو پا به‌ عرصه‌ي‌ تاريخ‌ مي‌گذاري‌ سپس‌ از نردبان‌ آن‌ بالا مي‌روي‌ و بر كاخ‌ پرعظمت‌ آن‌ مسلّط‌ مي‌شوي‌ و بر كرسي‌اي‌ مي‌نشيني‌ كه‌ پايين‌تر از كرسي‌هاي‌ انبيا و بالاتر از كرسي‌هاي‌ بزرگان‌ است‌.
اي‌ مرد خشمگين‌! وايستا! اسلحه‌اي‌ را كه‌ مي‌خواهي‌ با آن‌ با دين‌ جديد بجنگي‌، به‌ دور بينداز! كسي‌ با دين‌ خدا ياراي‌ جنگ‌ ندارد.
شمشيرت‌ را به‌ دور انداز! آن‌ را از غلاف‌ كشيده‌اي‌، مي‌خواهي‌ با آن‌، محمد را بكشي‌؟ دين‌ جديد او را از بين‌ ببري‌؟ و 39 نفر از اصحاب‌ و ياران‌ او را به‌ هلاكت‌ برساني‌؟ بدان‌! محمد رسول‌ خداست‌، سيّد و آقاي‌ همه‌ي‌ انسان‌هاست‌، او هرگز كشته‌ نخواهد شد.
اي‌ عمر! بيا شمشيرت‌ را در غلاف‌ بگذار! دستي‌ را كه‌ به‌ منظور زدن‌ زني‌ (خواهرت‌) بالا كشيده‌اي‌، پايين‌ آر! بيا از شرك‌، جهالت‌، ظلم‌ و سنگدلي‌ و بي‌رحمي‌ خود، جسم‌ و روحت‌ را پاك‌ كن‌! غسل‌ كن‌ و از ناپاكي‌ دور شو! تو به‌ سوي‌ سرچشمه‌ي‌ نور در حركت‌ هستي» (3)‌.
سخنان‌ آتشين‌ فاطمه‌ با آ