 دست آوردن غنایم هنگفت، در نهایت با ابوالفرخان ملقب به‌ زینبی قرار داد صلح را امضا کردند و امان‌نامه‌ را از نعیم گرفتند. نعیم نیز این خبر را به‌ عمر(رض) اطلاع داد و خمس غنیمت را برای وی فرستاد.(1)
---------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ الطبري (5/136، 137).بعد از رسیدن مژده‌ی فتح ری و خمس آن به‌ دست امیرالمؤمنین، عمر به‌ نعیم نوشت که‌ برادرش سوید بن مقرن را به‌ سوی قومیس بفرستد. سوید در آن‌جا با مقاومتی روبرو نشد و شهر به صورت مسالمت آمیز فتح گردید و به مردم گرگان و مازندران و شهرهای مجاور پیام صلح فرستاد و براساس پرداخت جزیه تسلیم شدند.(1)
--------------------------------------------------------------------------------------------
1) تهذيب البداية والنهاية ص161.و قرن بن نعیم پس از فتح دوباره‌ی همدان و ری، بکیر بن عبدالله و سماک بن خرشه را با لشکری جهت پیشروی در آذربایجان به آن سامان فرستاد. آن‌ها با اسفندیار فرحزاد برخورد کردند و پس از نبرد سختی خداوند مشرکان را شکست داد و بکیر، اسفندیار را اسیر کرد. اسفندیار گفت: صلح را بیشتر دوست داری یا جنگ؟ بکیر گفت: صلح.
گفت: پس مرا به‌ نزد خویش نگهدار که‌ مردم آذربایجان اگر من از طرف آن‌ها صلح نکنم یا نیایم به‌ جای نمانند و سوی کوهستان‌های اطراف روند، چون کوهستان قبج و کوهستان روم، و هر که‌ حصاری باشد مدتها در حصار بماند.
پس بکیر، اسفندیار را پیش خود نگهداشت و شهرهای آدربایجان را یکی پس از دیگری فتح نمود.
عتبه‌ی بن فرقد نیز ناحیه‌ی مجاور خود را گشوده‌ بود.
سپس عمر نامه‌ نوشت و اجازه‌ داد که‌ به‌ طرف باب پیش رود و بر کار خویش جانشین نهد. و او عتبه‌ را بر ناحیه‌ی مفتوح خویش گمارد و پیش رفت. اسفندیار را به‌ عتبه‌ داد که‌ او را به‌ خویش پیوست و سماک بن خراشه‌ را به‌ ناحیه‌ی مفتوح بکیر گماشت و عمر همه‌ی آذربایجان را به‌ عتبه‌ بن فرقد داد.
و چنان بود که‌ بهرام پسر فرخزاد راه عتبه‌ بن فرقد را گرفت و با سپاه خویش برای تعرض وی بیامد و بجنگیدند و عتبه‌ او را هزیمت کرد و بهرام فراری شد.
و چون خبر هزیمت بهرام به‌ اسفندیار رسید که‌ به‌ نزد بکیر اسیر بود، گفت: اکنون صلح می‌شود و جنگ خاموش شد و با بکیر صلح کرد و همه‌ پذیرفتند و آذربایجان آرام شد و بکیر و عتبه‌ این را برای عمر نوشتند و خمس غنایم را فرستادند و فرستادگان روانه‌ کردند(1).
---------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ الطبري (5/141، 142)عمربن خطاب به‌ سراقه‌ بن عمرو که‌ ذو النور لقب داشت، نوشت که‌ به‌ عنوان امیر لشکر قرار گیرد و برای نبرد راهی میدان شود، سراقه‌ نیز طبق فرمان عمر حرکت کرد، بعد از اینکه‌ پیشاهنگ لشکر (عبدالرحمن بن ربیعه‌) به‌ پادشاه باب رسید (در آن هنگام شاه آن‌جا شهربراز بود که‌ از مردم فارس بود و بر آن مرز بود و اصل وی از خاندان شهربراز شاه بود که‌ بنی‌ اسراییل را تباه کرد و شام را از آن‌ها خالی کرد) شهربراز نامه‌ نوشت و امان خواست که‌ پیش عبدالرحمن آید و او امان داد که‌ بیامد و گفت: او به‌ اسلام تمایل پیدا کرده‌ و خیر مسلمانان را می‌خواهد.
عبدالرحمان گفت: بالاتر از من مردی هست که‌ نزدیک تو رسیده‌ سوی او برو. و او را عبور داد که‌ سوی سراقه‌ رفت و از وی امان طلبید، سراقه‌ نیز امان‌ نامه‌ نوشت و پس از آن، بکیر بن عبدالله‌ و حبیب بن مسلمه‌ و حذیفه‌ بن اسید و سلمان بن ربیعه‌ را به‌ مردم کوهستان‌های اطراف (لان، تفلیس و موقان) ارمینیه‌ فرستاد. بکیر، موقان را فتح کرد و امان‌نامه‌ را برای آن‌ها نوشت.
در این‌ اثنا بود که‌ سراقه‌ جان داد و عبدالرحمن بن ربیعه‌ را به‌ عنوان جانشین خود تعیین کرد. وقتی خبر مرگ سراقه‌ و جانشینی عبدالرحمن به‌ عمر رسید؛ عبدالرحمن را بر مرز باب واگذاشت و دستور داد که‌ به‌ غزای ترکان رود(1). 
---------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ الطبري (5/145).بعد از اینکه‌ عبدالرحمن نامه‌ی عمر(رض) را دریافت، با سپاه روان شد و از باب گذشت. شهربراز بدو گفت: می‌خواهی چه‌ کنی؟
گفت: آهنگ قوم بلنجر دارم.
شهربراز گفت: ما باین راضی‌ایم که‌ این سوی باب ما را آسوده‌ گذارند.
عبدالرحمن گفت: خداوند پیامبرش را به‌ سوی ما فرستاد و بر زبان وی به‌ ما مژده‌ی پیروزی داد و ما مدام پیروز خواهیم شد.
پس با قوم ترک بجنگید و تا دویست فرسنگی از سرزمین بلنجر رفت، بار دیگر به‌ غزا رفت و سالم ماند و در ایام عثمان نیز غزاها داشت.(1) 
-------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ الطبري (5/ 142 إلى 147). احنف بن قیس به امیرالمؤمنین پیشنهاد تعقیب یزدگرد در سرزمین خراسان را داد و او را سرچشمه ی نابسامانیهای آن نواحی دانست. عمر(رض) پیشنهاد او را پذیرفت و سپاه عظیمی به سرکردگی احنف به آن سامان اعزام نمود.
احنف شهر هرات را فتح کرد و صحار بن فلان عبدی را بر آن گماشت و سپس آهنگ شاهجان نمود که یزدگرد در آن بسر می‌برد و بخشی از سپاه خود را به سرکردگی مطرف بن عبدالله به سوی نیشابور فرستاد، وحارث بن حسان را نیز به‌ سرخس گسیل داد، یزدگرد با نزدیک شدن سپاه اسلام به شاهجان آن‌جا را ترک کرد و به شهر مروالرود پناه برد، احنف شاهجان را فتح کرد و در آن‌جا اقامت گزید، یزگرد بعد از اینکه‌ به‌ مروالرود رسید به‌ خاقان پادشاه ترکها و پادشاه صغد و پادشاه چین نوشت که‌ او را یاری رسانند، احنف نیز حارثه‌ بن نعمان را بر شاهجان گماشت و خود به تعقیب یزدگرد پرداخت.
گفتنی است که‌ مردمانی از اهل کوفه‌ به‌ همراه چهار فرمانده‌ به‌ کمک احنف آمدند، هنگامی که‌ این خبر به‌ دست یزدگرد رسید راهی بلخ شد و در بلخ با هم برخورد کردند و احنف آن‌ها را شکست داد، یزدگرد ناچار از نهر عبور نمود و بدین صورت سرزمین خراسان کاملاً در دست احنف افتاد. ايشان در هر شهری امیری تعیین کرد و نتیجه‌ی کار را به امیرالمؤمنین انعکاس داد و از ایشان جهت پیشروی به آن سوی مرزهای خراسان اجازه خواست ولی امیرالمؤمنین موافقت نکرد.
وقتی فرستادگان یزدگرد پیش خاقان و غوزک رسیدند وسیله‌ی کمک فراهم نشد تا فراری از نهر گذشت و سوی آن‌ها رفت و آماده‌ شدند و خاقان به‌ او کمک کرد که‌ شاهان کمک شاهان را تکلیف خویش می‌دانند. خاقان با سپاه ترکان روان شد تا اینکه‌ به‌ بلخ رسیدند و در مروالروذ مقابل احنف موضع گرفتند، احنف به‌ همراه لشکریان اهل بصره‌ و اهل کوفه‌ که‌ متشکل از بیست هزار جنگجو بودند، برای مقابله‌ با آن‌ها بیرون رفت. 
گفتنی است که‌ احنف جهت کسب اطلاعات بیرون رفته‌ بود که‌ ناگهان با صدایی روبرو شد که‌ به‌ دیگری می‌گفت: اگر امیر، ما را پای این کوه‌ برد که‌ نهر میان ما و دشمن همانند خندق باشد و کوه‌ پشت سرمان باشد و کس نتواند از پشت سر به‌ ما حمله‌ آرد و از یک سمت جنگ کنیم امیدوارم که‌ خدا ظفرمان دهد.
احنف بازگشت و این رأی را پسندیده‌ بود. شبی تاریک بود و چون صبح ش