 را از دست ندهید. پرسیدند: کدام دیوان‌ها را؟ گفت: اشعار زمان جاهلیت را. چرا که آن‌ها تفسیر کتاب شما و مفاهیم زبان شما هستند.(11) 
و این موضعگیری ایشان در قبال اشعار جاهلیت با موضعگیری شاگردش یعنی عبدالله بن عباس مشترک است چنان که عبدالله می‌گوید: اگر معنی جمله‌ای از قرآن را ندانستید به اشعار عرب مراجعه کنید چرا که شعر دیوان (و قاموس) عرب است.(12) 
همچنین از عمر(رض) نقل است که گفت: شعر دانش آن زمان بود و نزد آن‌ها دانشی بهتر از این وجود نداشت سپس اسلام آمد و عربها را با جهاد و مبارزه با رومیها مشغول ساخت و آن‌ها برای سرودن شعر و روایت آن فرصت نیافتند و بعد از این که فتوحات آمد و عربها آرام گرفتند و دوباره به اشعار روی آوردند، کتاب مدونی نیافتند و راویان شعر نیز از میان رفته بودند. بنابراین بیشترین اشعار از دست رفت و فقط مقدار کمی به دست آمد.(13) 
همان طور که قبلا گذشت، عمرفاروق آن دسته از شاعران و اشعار را می‌پسندید که سخن از ایمان و اسلام و اخلاق فاضله و تجارت مفید به میان می‌آوردند، اما شاعراني که اشعارشان خالی از این مباحث و یا حاوی مسايل ضد اخلاقی بود نه این که آن‌ها را نمی‌پسندید بلکه به تنبیه و سرزنش آنان می‌پرداخت. ضمنا درک عمیق و ذوق ادبیش به او کمک می‌کرد تا از ژرفای نصوص ادبی ارزشهای وجدانی‌ای را که با تعالیم اسلام همسویی داشت، بیرون بیاورد.(14) 
-----------------------------------------------------------------------------------------------
1) الادب فی الاسلام د. نایف معروف ص 170
2) مسند الشافعی ص 122
3) أدب الاملاء: سمعانی. ص71
4) تاریخ طبری (5/218)
5) عمربن الخطاب: محمد ابونصر. 209
6) الکامل فی الأدب (2/300)
7) ادب الاملاء: سمعانی. ص 71
8) العمده: ابورشیق (1/15).
9) الادب فی الاسلام دنایف.
10) الکامل فی الادب (1/227)
11) المعجم الکبیر طبرانی (7/129)
12) الادب فی الاسلام.
13) طبقات الشعراء (ابن سلام)1/25، ادب صدر الاسلام ص 87
14) عمربن خطاب (محمد ابونصر) ص 218روایت شده: شاعر حطیئه –اباملیکه- جرول بن أوس از قبیله بنی قطیعه بن عبس، وقتی که برای نجات خانواده‌اش از قحطی و خشکسالی، و نیز در طلب معیشت راهی سرزمین عراق شد، در راه با زربقان بن امرئ القیس بن خلف تیمی سعدی(1)  دیدار و ملاقات کرد. زربقان در آن‌موقع جهت جمع¬آوری زکات قوم خود در راه سفر بود، حطیئه را شناخت و با او به بحث و گفتگو پرداخت، و با احوال او آشنا شد، بنابراین از او درخواست کرد مهمان قوم او شود و منتظر بازگشت او باشد. لذا حطیئه نزد قوم زربقان پیاده شد، امّا بغیض بن عامر بن شمّاس بن لؤی بن جعفر انف النّاقه که با زبرقان خصومت و دشمنی داشت، توانست در آن مدت او را منحرف کند و به خود ملحق گرداند، لذا او را علیه زبرقان تحریک نمود، و شروع کرد به هجو و ناسزاگویی به زبرقان، و مدح و ستایش پسران (انف الناقه). و هجونامه حطیئه علیه زبرقان بالغ بر چندین قصیده بود که زبرقان یکی از آن قصاید را به منظور دادخواهی از حطیئه نزد عمر بن خطاب بُرد که گفته بود: 
ما کان ذنب بغیض لا ابا لکم       فی بائس جاء یحدو آخر الناس
لقد مریتکم لو ان درتکم         یوما یجیء بها مسحی و ابساسی
«گناه بغیض نیست بی پدران که آن قحطی آمده و جان همه مردم را می‌گیرد.
با شما جر و بحث می‌کنم اگر روزی دستم را روی پستان حیوانات شما بکشم و برایشان دعا کنم».
تا آنجا که گفته بود: 
دع المکـارم لا ترحـل لبغیتها          واقعد فانک انت الطاعم الکاسی
من یفعل الخیر لا یعدم جوازیـه‌         لا یذهب العرف بین الله‌ و الناس
ما کـان ذنبی ان فلت معاولکم         من آل لای صفاة اصلها راسی
قد ناضلوک فسلو من کنانتهم          مجـدا تلیدا و نبلا غیر انکـاس
«مکارم و ارزشهای بالای اخلاقی را رها کن و در طلب آنها سفر مکن، بنشین، تو فقط می‌خوری و می¬پوشی.
هر کس نیکی انجام دهد بی اجر و پاداش نمی‌ماند، نیکی در میان خدا و مردم نمی‌رود.
گناه من نیست عناصر تخریب شما از جنگ با خانواده‌ای شکست خورده که دارای صفات عالی و فضایل استوار هستند.
با شما درگیر شدند، پس مجد و بزرگواری و تیر ناشکستنی را از ترکش خود بیرون کشیدند».
سپس کارش به نزد عمر (رض) کشیده شد، زبرقان گفت: مرا مورد هجو و سرزنش قرار داده، عمر (رض) فرمود: من هجوی را نمی¬شنوم! گفت: گفته‌اش چه بود؟ گفت: به من گفت: مکارم و ارزشهای بالای اخلاقی را رها کن و در طلب آنها سفر مکن...تا آخر.
عمر (رض) فرمود: من هجایی نمی‌شنوم، بلکه این سرزنش است، زبرقان گفت: یعنی من جز خوردن و پوشیدن، مروّتي ندارم؟! عمر فرمود: حسّان بن ثابت را برایم بخوانید. وقتی حسّان آمد خلیفه فرمود: آیا این هجونامه است؟ حسان گفت: نه، بلکه او را مدفون آلود کرده، پس عمر حطیئه را به زندان انداخت(2) .
عمر(رض) با وجود اینکه آگاه‌ترین مردم به شعر و ادبیات بود، در مقام قضاوت اهل تخصّص را برای داوری دعوت کرد، سپس حکم صادر کرد.
عبّاس محمود عقّاد در مورد بحث عمر بن خطاب در رابطه با این قضیه می-گوید: ....او فراموش کرده بود که ادیب و نقل کننده ادبیات (عرب) است، ولی فراموش نکرده بود که قاضی است، قاضی که حدودات شرعی را به بهانه وجود شُبهه نزد متهم اجرا نمی¬کرد، ولی با معلومات خود بدون رأی اهل تخصّص حکم نمی¬کرد(3) .
هنگامی که حطیئه سختی و تلخی زندان را لمس کرد، شروع کرد به سرودن اشعار عاطفه برانگیز و دفع و نفی اتهامات وارده بر خود، آن هم با روشي نابغه‌ای كه براي نعمان بن بشیر معذرت خواهی كرده بود: 
اعوذ بجدک انی امرؤ
ولا تأخذنی بقول الوشاة
فان کان ما زعموا صادقا
حواسر لا یشتکین الوجا
		سقتنی الاعادی الیک السجالا فان لکل زمان رجالا
فسیقت الیک نسائی رجالا
یخضضن آلا و یرفعن

«به جدّی بودن تو پناه می‌برم، من مردی هستم که رقابت دشمنان مرا نزد تو بر زمین انداختند.
مرا به گفته¬ی سخن¬چینان گرفتار مکن، زیرا قطعاً هر زمانی رادمردانی دارد.
اگر ادعاهای آنها هم درست باشد، (رحم کن) که زنان من با پای پیاده و برهنه و رنجور و غمگین آمده‌اند، از پابرهنگی شکایت ندارند. خانواده‌ای را شوکه و وحشت زده می‌کنند، و خانواده‌ای دیگر را بالا می‌برند.
عمر(رض) به پوزش طلبی‌های او توجه نکرد تا اینکه چند بیت از شعر عاطفی مؤثر و زیبایش را خواند که در آن گفت: 
ماذا أقول لأفراخ بذي مرخ
ألقيت كاسبهم في قعر مظلمة
أنت الأمير الذي من بعد صاحبه
انت الامام الذی من بعد صاحبه
لم یوثرک اذا ما قدموک لها
فامنن علی صبیة بالرمل مسکنهم
اهلی فداؤک ما بینی و بینهم
		زغب الحواصل لا ماء ولا شجر فاغفر عليك سـلام الله يا عمر
ألقى إليك مقاليد النهى البشـر
القت الیک مقالید النهی البشر
لکن بک استأثروا اذ کانت الاثر
بین الاباطح تغشاهم بها القرر
من عرض داویة تعمی بها الخبر

«به جوجه‌های شکم خالی چه جوابی می¬دهی که نه آب دارند بیاشامند و نه درخت، کاسب و نان آورشان را به قعر تاریکی زندان انداخته‌ای، مرا ببخشای ای عمر درود خدا بر تو باد.
تو آن امام و پیشوایی که بعد از رفیقت و یاورت گنجینه¬ی خِرد و عقل بشر به او داده شده.