مواکی تعیین شده‌ را برای فقرای مهاجرین کنار بگذارد اما او آن‌را میان کاربدستان و اشرافیان و افراد سخندان تقسیم نموده‌ بود. مردی به نام ابوعمرو بن حفص بن مغیره برخاست و گفت: ای عمر! تو کار خوبی نکردی، زیرا مردی را برکنار کردی که رسول خدا(ص) او را گمارده بود و شمشیری را در نیام انداختی که رسول خدا(ص) آن‌را از نیام بیرون کرده بود. با این کار پیوند خویشاوندی را قطع کرده و با پسر عمویت حسد ورزیده‌ای. عمر(رض) گفت: تو از خویشاوندان نزدیک و کم سن و سال هستی و به خاطر پسر عمویت خشمگین شده‌ای.(3) 
این ها بعضی از صفات و ویژگیهای عمر(رض) بود که در سایه‌ی توحید، ایمان و آمادگی برای آخرت، آن‌ها را به دست آورده بود.
علاوه بر این‌ها علما و محققین در مورد ویژگی‌های شخصی ایشان چیزهای زیادی گفته‌اند که مهمترین آن‌ها عبارت‌اند از: قدرت دینی، شجاعت، ایمان قوی، عدالت، علم، فراست، سیاست، هیبت، دورنگری، مهربانی، غلظت، تقوا و غیره. و در مورد اوصاف فرماندهی ایشان از نقدپذیری، توان رهبری و کنترل مردم، مشارکت دادن مردم، مدیریت بحران و کنترل شدید مسئولین و غیره در مباحث مختلف به آن‌ها خوهیم پرداخت. 
------------------------------------------------------------------------------------------
1) البخاري، ش6856، 4366.
2) شهيد المحراب ص181.
3) محض الصواب (2/ 602).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:112.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:113.txt">1ـ منع استفاده از امکانات عمومی</a><a class="text" href="w:text:114.txt">2ـ بازخواست فرزندش عبدالله به خاطر اموالی که در معرکه‌ی جلولاء خریداری نموده بود</a><a class="text" href="w:text:115.txt">3- ممانعت از منفعتهایی که‌ به‌ وسیله‌ی خویشاوندی به‌ دست می‌آید</a><a class="text" href="w:text:116.txt">4ـ ترجیح دادن اسامه بن زید به عبدالله بن عمر(رض)</a><a class="text" href="w:text:117.txt">5ـ حقوق یک ماه را به‌ تو داده‌ام</a><a class="text" href="w:text:118.txt">6- ای معیقیب! آن‌ها را از او بگیر و به بیت المال برگردان</a><a class="text" href="w:text:119.txt">7ـ عاتکه (همسر عمر) و جریان مِشک و عنبر</a><a class="text" href="w:text:120.txt">8ـ نپذیرفتن هدیه برای همسرانش</a><a class="text" href="w:text:121.txt">9ـ هدیه‌ی ملکه روم به ام کلثوم؛ همسر عمر(رض)</a><a class="text" href="w:text:122.txt">10ـ جریان ام سلیط</a><a class="text" href="w:text:123.txt">11ـ حفصه و دلسوزی برای خویشاوندان</a><a class="text" href="w:text:124.txt">12ـ آیا می‌خواهی با چهره‌ای خائنانه نزد خدا بروم؟</a></body></html>عمر(رض) می‌گفت: مردم به همان اندازه از رهبر و پیشوای خود حرف شنوی خواهند داشت که او از خدای خود داشته باشد و اگر حاکم رفاه طلب باشد، رعیت نیز رفاه طلب خواهد شد.(1) 
بنابراین او خویشتن را محاسبه می‌نمود و رفتار افراد خانواده‌اش را کنترل می‌کرد. او به خوبی می‌دانست که دیدگان همه به او و خانواده‌اش دوخته است. بنابراین وقتی مردم را از چیزی باز می‌داشت. خطاب به افراد خانواده‌اش می‌گفت: مواظب باشید که من مردم را از فلان کار باز داشته‌ام و مردم به شما آن‌طور نگاه می‌کنند که پرنده (شکاری) به گوشت نگاه می‌کند. اگر شما مرتکب کاری شوید که از آن منع کرده‌ام آن‌ها نیز بی‌مهابا مرتکب آن خواهند شد و اگر شما از آن بازآیید آن‌ها نیز باز خواهند آمد. و بدانید که شدیدترین تنبیه از آن کسی است که با من رابطه نزدیکی داشته باشد. پس خود دانید.(2)  و همواره مواظب رفتار فرزندان، زنان و نزدیکان خود بود که ما در اینجا به بعضی از موضعگیری های ایشان اشاره می‌کنیم: 
-------------------------------------------------------------------------------------
1) موسوعة فقه عمربن الخطاب د. محمد قلعجي ص 146.
2) محض الصواب (3/ 893).عمر(رض) افراد خانواده‌اش را از استفاده از امکانات عمومی‌ای که دولت در اختیار مردم گذاشته بود، منع می‌کرد. چنان که عبدالله بن عمر(رض) می‌گوید: من چند نفر شتر خریدم و در چراگاه عمومی مسلمانان رها نمودم و بعد از این که فربه شدند، آن‌ها را برای فروش به بازار عرضه کردم. وقتی در بازار چشم عمر(رض) به آن‌ها افتاد گفت: صاحب این شتران کیست؟ گفتند: عبدالله است. عمر(رض) عبدالله را طلبید و گفت: به به... پسر امیرالمؤمنین! سپس گفت: این‌ها را از کجا آورده‌ای؟ عبدالله گفت: شتران لاغری خریدم و در چراگاه عمومی رها نموده و اکنون که فربه شده‌اند، آن‌ها را برای فروش عرضه داشته‌ام. عمر(رض) گفت: لابد آن‌جا می‌گفتند: شتران فرزند امیرالمؤمنین را بچرانید و آب بدهید. سپس گفت: ای عبدالله! آن‌ها را بفروش و سرمایه‌ی اولیه‌ی خود را بردار و بقیه را به بیت المال تحویل بده.(1)
----------------------------------------------------------------------------------------
1) مناقب عمر: ابن الجوزي ص157، 158.عبدالله می‌گوید: من در جنگ جلولاء (یکی از معرکه‌های بلاد فارس) شرکت داشتم. بعد از جنگ گوسفندان زیادی در مقابل چهل هزار درهم خریداری نمودم. وقتی نزد عمر آمدم گفت: اگر مرا به آتش ببرند و از تو بخواهند که فدیه دهی و مرا نجات بخشی چنین خواهی کرد؟ گفتم: من حاضرم هر چه دارم فدیه دهم تا تو را نجات دهم از چیزی که باعث آزارت می‌شود. آن‌گاه عمر(رض) گفت: به نظر من مردم به خاطر این که شما فرزند امیرالمؤمنین هستید، اموال خود را در قبال قیمت نازلی در اختیار شما گذاشته‌اند. و من تقسیم کننده‌ی اموال غنیمت و مسئول هستم. بنابراین اموالت را به من بده و به تو در مقابل هر درهمی که داده‌ای یک درهم منفعت می‌دهم. سپس اموالم را به تجار عرضه داشت و آن‌ها را در مقابل چهارصد هزار درهم فروخت و هشتاد هزار به من داد و بقیه را نزد سعد ین ابی وقاص فرستاد تا در میان مجاهدین تقسیم نماید.(1)
--------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ الإسلام: ذهبي عهد الخلفاء الراشدين ص270، 271.از اسلم روایت است که عبدالله و عبیدالله؛ فرزندان عمر(رض) در میان لشکری بودند که از عراق باز می‌گشتند. در بصره با ابوموسی اشعری (امیر بصره) ملاقات کردند. ابوموسی گفت: ای کاش می‌توانستم برای شما کاری انجام دهم که از منعفت آن بهره‌مند می‌شدید. سپس گفت: آری، در اینجا مقداری مال وجود دارد که می‌خواهم آن‌ها را نزد امیرالمؤمنین بفرستم. پس بهتر است آن‌ها را به عنوان قرض در اختیار شما قرار دهم تا اجناس عراقی خریداری کنید و در بازار مدینه بفروشید، آن‌گاه سرمایه‌ی اولیه را به بیت المال برگردانید و منعفت آن‌را برای خود بردارید. آن‌ها پیشنهاد ابوموسی را پذیرفتند و چنین کردند و ابوموسی طی نامه‌ای امیرالمؤمنین را در جریان این معامله گذاشت. وقتی آن‌ها به مدینه رسیدند و اجناس را فروختند و می‌خواستند سهم بیت المال را به امیرالمؤمنین تحویل دهند. او گفت: آیا همه‌ی افراد لشکر از چنین منفعتی بهره‌مند شده‌اند یا خیر. گفتند: خیر. فرمود: پس هم مال و هم منفعت آن‌را به بیت المال برگردانید. عبدالله چیزی نگفت. اما عبیدالله اعتراض کرد و گفت: ای امیرالمؤمین! آیا چنین قضاوت می‌نمایی، در صورتی که اگر مال هلاک می‌شد، ما مسئول پرداخت عوض آن بودیم؟ آن‌گاه یکی از حاضرین گفت: ای امیرالمؤمنین! این 