ن نيست، فاني و نابود نمي‌كند ما را مگر طبيعت ﴿...اللهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا...﴾ [الأعراف:164] يعني خدا نابود مي‌كند ايشان را و يا معذبشان مي‌كند بعذاب شديد.

ولي جائي كه مقصودش از هلاكت، هلاكت در اثر عذاب است، آنرا مقيد به عذاب كرده‌است مانند آيه ﴿وَلَوْ أَنَّا أَهْلَكْنَاهُمْ بِعَذَابٍ مِنْ قَبْلِهِ...﴾ [طه:134] پس دانسته شد كه هلاكت در قرآن نيز بمعني نابود شده و فناء مطلق است، از اينرو كلمه هلاكت در آيه مزبوره چون بطور مطلق ذكر شده، بمعني موت و فناء مطلق خواهد بود، بنا برين بر فرض اينكه وصف مفهوم داشته باشد باز نمي‌توان در رجعت از آن استفاده كرد، يعني ان مفهوم اصلا داراي معني اساسي نمي‌باشد، زيرا مفاد مفهومش در اين صورت – چنانكه گفتيم- اين است: هر قريه‌اي كه ما اهلش را هلاك نكرده و فاني نمي‌كنيم رجعت مي‌كنند! آيا براي رجعت مردم زنده بدنيا مي‌توان معني و مفهومي تصور كرد؟! و اگر ما با اينان مدارا كرده بگوئيم كلمه هلاكت بمعني موت در اثر عذاب است هر چند مفهوم آن معني دار مي‌شود، ولي اين در صورتي است كه وصف هلاكت در اثر عذاب علت منحصرة عدم ثبوت رجعت باشد، زيرا مكرر گفتيم ثبوت مفهوم براي وصف بسته باين است كه آن وصف علت منحصرة ثبوت حكم در موضوعش باشد بنا بر اين بايد آنهمه مردان مشرك و زيانكار كه به نص قرآن در قرنهاي پيش در اثر عذاب خدا هلاك شده اند رجعت نكنند، با اينكه مضمون قسمتي از ادله شان رجعت مشرك محض است. 

اكنون كه دانستي اين آيه و روايت صلاحيت ندارد كه دليل رجعت بشود، مي‌گويم ممكن است ما اين را از جملة مؤيدات نفي رجعت قرار بدهيم، زيرا در صورتي كه مراد از هلاكت موت و فناء مطلق باشد – چنانكه همين طور هم هست- صريحاً نافي رجعت بطور كلي است زيرا مفاد صريحش اين است؛ هر قريه‌اي كه ما اهلش را نابود مي‌كنيم يعني هر يك از افراد بشر كه در روي زمين ساكن مي‌باشند، واجب و لازم است كه پس از مردن ديگر بدنيا بر نگردند، واگر مراد از آن نابود شدن در اثر عذاب باشد چنانكه مفسر و روايت نامبرده مي‌گويد باز رجعت قسمتي از افراد بشر را نفي مي‌كند چه مي‌گويد هلاك شدگان به عذاب بر نمي‌گردند، اگر گوئي بنا بر اين پس بايد آناني كه در اثر عذاب هلاك نشده اند رجعت كنند مي‌گوئيم وصف مفهوم ندارد، نفي چيزي مثبت ما عداي آن نيست، همان طوري كه اثبات چيزي نفي غير آن را نمي‌كند.      

(260) با اينكه نزديكترين راه فهم قرآن در درجة اول دانستن لغت و اسلوب و سياق عربي زمان جاهليت خلاصه آشنائي با ادبيات عصر نزول قرآن، و درجة دوم خود قرآن بود؛ متأسفانه ديگران از جهاتي كه همه مي‌دانيم بطور كلي از اين دو راه مستقيم منحرف شده، و به راه‌هاي ديگري كه بسي خطرناك بوده رهسپار گرديده اند؛ و در نتيجه نه تنها خودشان منزلها از سر منزل مقصود دور افتاده و ديگران را هم نتوانستند راهنمائي كنند، بلكه خود و گروهي را رسما گمراه كرده اند، بعقيدة نگارنده آنهمه سنگهاي تفرقه كه در بين جمعيت اسلامي انداخته شده و هر عده‌اي را دچار يك جور اوهام و خرافاتي كرده‌است، قسمت عمده اش از همين راه وارد گرديده‌است، و يا عواملي كه انبوهي از مردم مخصوصاً مردم امروزه را بي علاقة باسلام كرده و حتي جمعي را رسما بطور كلي از دائرة اسلام بيرون كرده‌است، همه از همين راه بروز كرده‌است! بدون شبهه اينان اگر مانند تربيت شده‌گان صدر اسلام قرآن را بهمان بساطتش تلقي مي‌كردند، افكار اين و آن و يا (اخبار) را بطور كلي – بدون رعايت صحت و سقمش- دخالت در فهم قرآن نمي‌دادند؛ تحقيقاً تشكيلات اسلام و وضعيت مسلمين غير از اين اوضاع رقت باري بود كه اكنون مشاهده مي‌كنيم! البته طبق هر يك از اين گفتارهايم دليل‌هاي چندي هست كه شرحش از محل بحث ما بيرون است.

باري اين آيه (دابة الأرض) از آن جمله آياتي است كه بولهوسان از دير زماني در پيرامون وي به جنبش در آمده، هر يك باطرز مخصوصي درباره‌اش نغمه سرائي كرده اند: بعضي (دابة الأرض) را حيواني دم دار و داراي پر و چهار دست و پا معرفي كرده اند، برخي آنرا بي دم ولي صاحب ريش تشخيص داده اند، عده‌اي آنرا حيواني بطول شصت ذراع و در عين حال داراي عصاي موسي و انگشتر سليمان و مشخص كفر و ايمان معرفي كرده اند، جمعي آنرا مرغي كه صورتش مانند صورت انساني است مي‌دانند، گروهي با همة اين افسانه هائي كه در بين است، آنرا عبارت از علي (ع) مي‌دانند! بدتر از همه اينان تمام اين افسانه‌هاي متهافت را بحضرت ختمي مرتبت (ص) و ائمه اطهار نسبت مي‌دهند! متأسفانه جمعي از دانشمندان هم تمام آنها را بعنوان احاديث آل محمد در كتابهاي خود ضبط كرده و در تعقيبش عده‌اي كه هنوز در گوشه و كار ديده مي‌شوند، آنها را در مجامع بدماغ مردم تحميل مي‌كنند!

بار خدايا اين تناقض گوئيها براي چه، و نقل اين همه امور متهافت از چيست؟! مردمي كه ما مي‌دانيم اين حرفها را از لحاظ تخريب اسلام و توهين بر خانوادة پيغمبر (ص) به آنان نسبت داده و منتشر كرده اند، پروردگار را ديگر چرا آناني كه ما تا كنون عالم و پرهيزكار مي‌دانستيم و همواره نامشان را به بزرگي ياد مي‌كرديم اين گونه افسانه‌ها را، آنهم با پيرايه‌هاي مخصوصي در كتابهاي خود نوشتند؟! سبحان الله! خداوند هم مگر از (سنيها) تقيه مي‌كرد كه علي امير المؤمنين را گاهي باسم پشه و فيل و گاهي بنام (دابّة الأرض) در كتاب خود ياد بكند؟!

راستي علي امير المؤمنين (ع) هم در دنيا خيلي مظلوم بوده‌است، گاهي ندانسته خدايش خواندند و زماني او را بخلافت هم قبول نكردند، موقعي در منبرها زبان بناسزايش گشودند و كنون هم دوستان نادانش در كتابها و مجامع اسلامي او را بنام (پشه) و (فيل) و دابّة الأرض مي‌خوانند! 

بالجمله حل اين آيه نيز در عهدة ساير آيات قرآن است، پيش از همه بايد ديد كلمه (دابة) در قرآن به چه چيز اطلاق گرديده‌است، از اينرو مي‌بايد بتمام آياتي كه متضمن اين كلمه‌است مراجعه كرد: كلمه (دابة) در قرآن در چند مورد به مطلق حيوان اطلاق گرديده مانند اين آيه ها: ﴿وَاللهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلَى بَطْنِهِ وَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلَى رِجْلَيْنِ وَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلَى أَرْبَعٍ يَخْلُقُ اللهُ مَا يَشَاءُ إِنَّ اللهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ﴾ [النور:45] يعني خداوند هر جنبنده‌اي را از آب آفريده‌است: بعضي از آنها با شكم و برخي با دو پا وعدِّه‌اي با چهار دست و پا راه مي‌روند، مي‌آفريند خدا هر چه را كه بخواهد، چه بر هر چيزي قادر و توان است: ﴿وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى الله رِزْقُهَا﴾ [هود:6] يعني نيست جنبده‌اي در زمين مگر آنكه روزي او در عهدة خداوندست ﴿مَا مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آَخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا﴾ [هود:56] يعني نيست جنبنده‌اي در زمين مگر آنكه در تحت سيطره و تسلط خداوند است ﴿وَلـلَّه يَسْجُدُ مَا فِي 