رسالت و قدرت ميرسد. و اين از لطف الهي بود، چون اگر آنها ميدانستند، برخورد ديگري با موسي ميكردند.
وقتي مادر موسي،موسي را از دست داد، بر مقتضاي حالت انساني به شدت غمگين شد و از شدت پريشاني و آشفتگي دلش از صبر و قرار تهي گشت، با اين كه خداوند او را از غم و اندوه و ترس برحذر داشت و وعده داد كه فرزندش را به او باز ميگرداند. إِن كَادَتْ لَتُبْدِي بِهِ و نزديك بود آن چه در دل داشت آشكار كند، لَوْلَا أَن رَّبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا اگر دل او را استوار و پابرجا نميكرديم. پس شكيبايي ورزيد و آن را آشكار ننمود. لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ تا به وسيلة اين صبر و پايداري از زمرة مؤمنان باشد. زيرا هر گاه مصيبتي به بنده برسد و صبر و پايداري ورزد، ايمانش افزوده ميگردد. و اين بيانگر آن است كه بيصبري نشانة ضعف ايمان است.
وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ و مادر موسي به خواهر موسي گفت: به دنبال برادرت برو، و او را جستجو كن، بدون اينكه كسي متوجه تو شود، يا منظور تو را بفهمد. خواهر موسي به دنبال او رفت و قضيه را پيگيري كرد. فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ پس خواهر موسي او را از دور ميپاييد بدون اينكه منظور او را بفهمند. و اين كمال دورانديشي و احتياط است، زيرا اگر او را نگاه ميكرد و به سوي آنها ميآمد، گمان ميكردندكه او اين پسر بچه را به دريا انداخته است. و ممكن بود تصميم به كشتن و سربريدن او بگيرند تا خانوادهاش را كيفر دهند.
و از لطف خداوند به موسي و مادرش اين بود كه او را از گرفتن پستان هر زني بازداشت. فرعونيان از آنجا كه نسبت به او مهربان بودند وي را به بازار بردند تا شايد كسي او را بخواهد. پس خواهرش در حالي كه موسي در چنين وضعيتي قرار داشت، آمد و فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ گفت: آيا شما را به خانوادهاي رهنمود كنم كه سرپرستي او را به عهده بگيرند و آنان خيرخواه او باشند؟ و اين چيزي بود كه آنها ميخواستند، زيرا به شدت موسي را دوست داشتند، و خداوند او را از دايگان بازداشت، پس آنها ترسيدند كه مباد بميرد. وقتي خواهر موسي اين سخن را گفت- ضمن اينكه آنها را تشويق كرد كه اين خانواده به طور كامل او را سرپرستي خواهند كرد و خيرخواه او هستند- بلافاصله سخنش را پذيرفتند. پس آنها را از اين خانواده خبر داد و آنها را به اين خانواده راهنمايي نمود. فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ پس همانطور كه به مادر موسي وعده داده بوديم فرزندش را به او بازگردانديم تا چشمش روشن گردد و اندوهگين نشود. و موسي نزد مادرش پرورش يافت به صورتي كه مادرش امنيت و آرامش داشت و از ديدن فرزندش خوشحال بود، و مزد فراواني براي پرورش او دريافت ميكرد. وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ و تا بداند كه وعدة خدا حق است. پس ما برخي از آنچه را كه به او وعده داده بوديم آشكارا به وي نشان داديم تا دلش آرام گيرد، و ايمانش افزوده شود، و بداند كه وعدة الهي در خصوص اينكه او را محافظت نمايد و پيامبرش گرداند، محقق خواهد شد. وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ ولي بيشترشان نميدانند، پس هر گاه ببينند كه سبب دچار تشويش شود اين امر ايمان آنها را مشوش ميگرداند، چون به طور كامل نميدانند كه خداوند سختيها و موانع دشوار را در راه رسيدن به امور بلند و خواستهاي برتر قرار داده است.
موسي همچنان نزد خاندان فرعون پرورش مييافت و در دربار آنها رشد ميكرد. سواريهايشان را سوار ميشد و لباسهايي را ميپوشيد كه آنان ميپوشيدند. مادرش از مشاهدة اين وضعيت موسي احساس آرامش ميكرد، و چنين جا افتاده بود كه او مادر رضاعي موسي است. و همواره پيش او ميرفت و با او مهربان بود، و اين چيز غريب و قابل اعتراضي نبود. پس در اين لطف الهي بيانديش كه موسي را از دروغ گفتن در سخنان خود حفاظت كرد و اسباب ارتباط موسي با مادرش را آسان نمود، چرا كه مردم چنين ميپنداشتند كه او مادر رضاعي موسي است و چون به موسي شير داده بود مادر موسي ناميده ميشد. پس سخن او و ديگران در اين مورد كه آن زن مادر موسي است، راست و حقيقت بود.لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ و زماني كه موسي به كمال رشد خود رسيد و تكامل پيدا كرد، و به او فرزانگي و دانش داديم. و اينگونه به نيكوكارن پاداش ميدهيم.
وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَذَا مِن شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِينٌ و روزي كه مردمان شهر غافل بودند وارد آن شد و ديد كه دو مرد ميجنگند؛ يكي از قوم او، و آن ديگري از دشمنانش بود. آن كه از گروهش بود، از موسي در برابر دشمنش كمك خواست، و [موسي] مشتي بدو زد و او را كشت. گفت اين از كار شيطان است، بيگمان او دشمن گمراه كنندة آشكاري است.
قَالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ گفت: «پروردگارا! من به خود ستم كردهام، پس مرا ببخش». و او را بخشيد، بيگمان او آمرزندة مهربان است.
قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيرًا لِّلْمُجْرِمِينَ گفت: «پروردگارا! به پاس نعمتهايي كه به من دادهاي من هرگز پشتيبان گناهكاران نخواهم بود».
فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خَائِفًا يَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِي اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قَالَ لَهُ مُوسَى إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُّبِينٌ وشب را ترسان و نگران در شهر به روز آورد كه ناگهان [ديد] همان كسي كه ديروز از او ياري خواسته بود، او را به فرياد ميخواند. موسي بدو گفت: «بيگمان تو گمراه آشكاري».
فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَّهُمَا قَالَ يَا مُوسَى أَتُرِيدُ أَن تَقْتُلَنِي كَمَا قَتَلْتَ نَفْسًا بِالْأَمْسِ إِن تُرِيدُ إِلَّا أَن تَكُونَ جَبَّارًا فِي الْأَرْضِ وَمَا تُرِيدُ أَن تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ پس چون [موسي] خواست به شخصي كه دشمن هر دوي آنان بود حملهور شود، گفت: «آيا ميخواهي مرا بكشي، همانگونه كه ديروز كسي را كشتي؟ فقط ميخواهي در زمين ستمگر باشي، و نميخواهي از نيكوكاران باشي».
و لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ و هنگامي كه موسي از نظر قدرت و عقل و خرد به حد كمال رسيد. و اغلب در چهل سالگي آدمي به حد كمال ميرسد، وَاسْتَوَى و سامان يافت و تكامل پيدا كرد. يعني اين امور در او به حد كمال رسيد، آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا بدو حكمت و فرزانگي بخشيديم كه به وسيلة آن احكام شرعي را ميدانست و با آن ميان مردم داوري ميكرد. و 