ِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا؛ زيرا منافقان  و آنهايي  که  در دلهايشان  بيماري  است  ، مي  گفتند : خدا و  پيامبرش  جز فريب  به  ما وعده  اي  نداده  اند.
در اينجا نفاق منافقان روشن گرديد و آنچه را که پنهان مي کردند آشکار شد. و اين عادت منافق است که به هنگام سختي و بلا ايمانش استوار و پابرجا نمي ماند و با عقل کوتاه بين خود فقط زماني را مي نگرند که در آن بسر مي برد، و گمان خود را راست مي پندارد.وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِّنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِن يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَارًا ؛ و گروهي  از آنها گفتند : اي  مردم  يثرب  ، اينجا جاي  ماندنتان  نيست ، بازگرديد  و گروهي  از آنها از پيامبر رخصت  طلبيدند  مي  گفتند : خانه   هاي ما را حفاظي  نيست   خانه  هايشان  بي  حفاخ  نبود ، مي  خواستند بگريزند.
« وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ» و گروهي از منافقان بعد از آن که داد و بي داد کردند و صبرشان بسر آمد سبب شدند که مردم دلسرد شوند و دست از حمايت پيامبر و مومنان بردارند، يعني نه خودشان شکيبايي ورزيدند و نه مردم را از شر خود ايمن داشتند، گفتند:« يَا أَهْلَ يَثْرِبَ» اي اهل مدينه! آنان را به اسم وطنشان صدا زدند و اين بيانگر آن است که دين و برادري ايماني در دل هاي آنها جايگاه و ارزشي نداشت، و آن چه آنها را به اين صدازدن واداشت يک احساس طبيعي بود و بس. بنابراين گفتند:« يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ» اي اهل مدينه! اينجا که از مدينه بيرون آمده ايد جاي ماندن شما نيست. مسلمان ها در کنار خندق و بيرون از شهر مدينه اردو زده بودند، « فَارْجِعُوا» پس به مدينه باز گرديد. اين گروه مسلمانان را از جهاد باز مي داشتند و مي گفتند: شما توانايي جنگيدن با دشمن را نداريد و مسلمان هاي مدينه را دستور مي دادند که جنگ را رها کنند. اين گروه بدترين و مضرترين گروه بودند.
و گروهي ديگر بود که ترس و هراس آنها را فراگرفته بود و دوست داشتند از صف هاي جنگ فاصله بگيرند ، بنابراين عذرهاي بيهوده و پوچ مي آوردند. آنها کساني بودند که خداوند در موردشان فرموده است:« وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِّنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ» و گروهي از پيامبر اجازه بازگشت به خانه هاي خود مي خواستند و مي گفتند خانه هاي ما بي حفاظ است. يعني در معرض خطر قرار دارد و مي ترسيم که دشمنان بر آنها حمله کنند و ما آن جا حضور نداريم، پس به ما اجازه بده تا به خانه هاي خود برگرديم و از آنها پاسداري  کنيم، حال آن که آنان دروغ مي گفتند.« وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِن يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَارًا» و خانه هايشان بدون حفاظ نبود و آنها قصدي جز گريختن و فرار از جنگ نداشتند، اما اين سخن را عذر و بهانه اي براي خود کردند. اينها ايمانشان اندک است و به هنگام شدت گرفتن سختي ها و ثبات و پايداري ندارند.وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِم مِّنْ أَقْطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْهَا وَمَا تَلَبَّثُوا بِهَا إِلَّا يَسِيرًا؛ و اگر از اطراف  ، خانه  هايشان  را محاصره  کنند و از آنها بخواهند که   مرتد شوند ، مرتد خواهند شد و جز اندکي  درنگ  روا نخواهند داشت.
اگر کافران از اطراف مدينه وارد آن مي شدند و بر آن چيره و مسلط مي گشتند، « ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ» سپس از اينها خواسته مي شد که از دين خود برگردند و به دين کساني که بر شهر مسلط شده اند درآيند، « لَآتَوْهَا» شتابان به آن دين در مي آمدند، « وَمَا تَلَبَّثُوا بِهَا إِلَّا يَسِيرًا» و آنها پايداري و استقامتي بر دين نداشتند بلکه به محض اينکه قدرت و حکمت به دست دشمنان مي افتاد آنچه را که مي خواستند انجام مي دادند و کفرشان را تاييد مي نمودند و با آنها هم آهنگ مي شدند.وَلَقَدْ كَانُوا عَاهَدُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ لَا يُوَلُّونَ الْأَدْبَارَ وَكَانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُولًا؛ اينان  پيش  از اين  با خدا پيمان  بسته  بودند که  در جنگ  به  دشمن  پشت   نکنند  خدا از پيمان  خود بازخواست  خواهد کرد.
در حالي که آنها قبلا با خدا عهد و پيمان بسته بودند که به دشمن پشت نکنند و نگريزند. و همانا عهد و پيمان خدا همواره بازخواستدارد. و خداوند آنان را از اين عهد و پيمان خواهد پرسيد حال آن که آنها پيمان را شکسته اند پس به گمان آنها پروردگارشان با آنان چه خواهد کرد؟!وَهَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ مُوسَى و آيا خبر موسي به تو رسيده است؟
إِذْ رَأَى نَارًا فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّي آتِيكُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدًى آنگاه که آتشي ديد و به خانواده اش گفت: «درنگ کنيد، واقعاً من آتشي ديده ام، اميدوارم از آن آتش شعهل اي برايتان بياورم يا در اطراف آتش راهنمايي را بيابم»
فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِي يَا مُوسَى پس چون به آن نزديک گرديد ندا داده شد که اي موسي!
إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى بي گمان من پروردگار تو مي باشم، کفشهايت را بيرون بياور، زيرا تو در وادي مقدس طوي هستي.
خداوند متعال به صورت است،هام تقريري و به منظور بزرگرداشت و تعظيم اين داستان به پيامبرش محمد عليه السلام مي فرمايد: (وَهَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ مُوسَى) و آيا خبر موسي در آن حالت که مبدأ سعادت و منشا نبوت او بود به تو رسيده است؟ وي بعد از اينکه راه را گم کرد و وسيله اي نداشت که در مقابل سرماي شديد خود را گرم نمايد، آتشي را از دور ديد. (فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا) پس به خانواده اش گفت: درنگ کنيد، واقعاً من آتشي ديده ام، و آن در طرف راست طور بود (لَّعَلِّي آتِيكُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ) اميدوارم از آن آتش شعله اي برايتان بياورم که خو را با آن گرم کنيد. (أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدًى) يا در اطراف آتش کسي را بيابم که راه را به من نشان دهد، و مرا راهنمايي کند. موسي به دنبال روشنايي حسي و راه يافتن حسي بود، اما در آن جا نور معنوي يعني نور وحي که ارواج و دلها از آن نور و روشنايي مي گيرند، هدايت حقيقي يعني هدايت شدن به راه راست را يافت که آدمي را به بهشت مي رساند، پس او چيزي به دست آورد که فکرش را نمي کرد. 
(فَلَمَّا أَتَاهَا) و هنگامي که به کنار آتش رسيد که آن را از دور ديده بود... د رحقيقت آن نور بود که عبارت است از آتشي که هم مي سوزاند و هم روشني مي بخشد. گفتۀ پيامبر عليه السلام نيز بر اين دلالت مي نمايد که فرمو: «چيزي که مانع ديده شدن خداوند است نور است، يعني نور وحي که ارواح ود لها از آن نور و روشنايي مي گيرند، و هرگاه آن را کنار بزند، شکوه و عظمت ذات الهي همۀ خلايق را خواهد سوزاند». وقتي موسي به آتش رسيد از آن سو ندا داده شد. يعني خد