واْ يَتَّقُونَ)  و پاداش آخرت از پاداش دنيا براي کساني که ايمان مي آورند و پرهيزگاري مي کنند بهتر است. يعني کسي که هم پرهيزگاري نمايد و هم ايمان داشته باشد. 
پس به وسيلۀ پرهيزگاري کارهاي حرام از قبيل گناهان بزرگ و کوچک ترک مي شود، و به وسيلۀ ايمان کامل، تصديق قبلي دستورات خدا به دست مي آيد، و اعمال قلب واعمال جوارج از قبيل واجبات و مستحبات انجام مي گيرد.وَجَاء إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُواْ عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنكِرُونَ و برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند، يوسف آنان را شناخت ولي آنها يوس را نشناختند. 
وَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ قَالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَّكُم مِّنْ أَبِيكُمْ أَلاَ تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَأَنَاْ خَيْرُ الْمُنزِلِينَ و هنگامي که ساز و برگشان را فراهم کرد، گفت:«برادر پدري خود را نزد من آوريد، مگر نمي بينيد که من پيمانه را به تمام و کمال مي دهم و من بهترين ميزبان هستم؟»
فَإِن لَّمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلاَ كَيْلَ لَكُمْ عِندِي وَلاَ تَقْرَبُونِ  پس اگر او را نزد من نياوريد نزد من پيمانه اي نداريد و ديگر نزد من نياييد. 
هنگامي که يوسف عليه السلام خزانه دار محصولات زمين شد به بهترين شيوه به تدبير امور آن پرداخت ، و در تمام زمين هاي زراعي مصر در سال هاي پر برکت کشاورزي بزرگي را به راه انداخت و خوراکي هاي زيادي را انبار کرد. و کاملاً آن را حفظ نمود. و هنگامي که سالهاي خشک فرا رسيدند و قحطي به هر طرف سرايت کرد تا اينکه به فلسطين رسيد که يعقوب و فرزندانش در آن اقامت داشتند و يعقوب فرزندانش را براي تهيه ي آذوقه و مخارج خانواده به مصر فرستاد، (وَجَاء إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُواْ عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنكِرُونَ(  و برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند، يوسف آنان را شناخت ولي آنها يوس را نشناختند. (وَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ ) و هنگامي که ساز و برگشان را فراهم ديد، به آنها پيمانه داد همانطور که به ديگران پيمانه داد و از تدبير و روش خوب او اين بود که به هيچ کس بيش از يک بار شتر پيمانه نمي داد. يوسف آنان را از حالتشان پرسيد و آنها به او خبر دادند که برادري ديگر دارند که نزد پدرشان است و او بنيامين نام دارد. (قَالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَّكُم مِّنْ أَبِيكُمْ ) يوسف به آنان گفت: آن برادر پدري خود را نزد من بياوريد، سپس آنها را بر آوردن برادرشان تشويق نمود و گفت: (أَلاَ تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَأَنَاْ خَيْرُ الْمُنزِلِينَ  ) مگر نمي بينيد که من پيمانه را به تمام و کمال مي دهم و من بهترين ميزبانم؟ سپس آنها را ترساند که اگر او را نياوريد، (فَإِن لَّمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلاَ كَيْلَ لَكُمْ عِندِي وَلاَ تَقْرَبُونِ ) نزد من هيچ پيمانه اي نداريد، و به شما چيزي نمي دهم، و ديگر پيش من نياييد، و اين به خاطر آن بود که او مي دانست که مجبورند به نزد وي بيايند، و اين موضوع آنان را وادار مي سازد تا او را با خود بياورند.قَالُواْ سَنُرَاوِدُ عَنْهُ أَبَاهُ وَإِنَّا لَفَاعِلُونَ گفتند: «ما تلاش خواهيم کرد به هر وسيله ي ممکن او را نزد تو بياوريم و اين کار را خواهيم کرد»
وَقَالَ لِفِتْيَانِهِ اجْعَلُواْ بِضَاعَتَهُمْ فِي رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهَا إِذَا انقَلَبُواْ إِلَى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ و به غلامشان گفت:«قيمت کالايي را که پرداخته اند در ميان بارهايشان بگذاريد، شايد آنان چون به نزد خانواده شان باز روند بدان پي ببريد و بلکه بر گردند».
فَلَمَّا رَجِعُوا إِلَى أَبِيهِمْ قَالُواْ يَا أَبَانَا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَا أَخَانَا نَكْتَلْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ و هنگامي که به نزد پدرشان برگشتند، گفتند: «آذوقه و حبوبات را از ما دريغ داشته اند، پس برادرمان را با ما بفرست تا پيمانه بگيريم، و همانا ما نگهبان و حافظ او هستيم» 
(قَالُواْ سَنُرَاوِدُ عَنْهُ أَبَاهُ ) گفتند: ما با پدرش راجع به او با لطايف حيل گفتگو مي کنيم. اين دلالت مي نمايد که يعقوب عليه السليام دل باخته و شيفتۀ فرزندش بود و طاقت دوري اش را نداشت، چرا که بعد از گم شدن يوسف مايۀ دلگرمي و دلجويي يعقوب بود . بنابراين فرستادن او همراه برادران نياز به انديشه داشت. (وَإِنَّا لَفَاعِلُونَ) و آنچه را که به ما فرمان داده اي خواهيم کرد، (وَقَالَ لِفِتْيَانِهِ ) و يوسف به خدمت گذاران خود گفت: (اجْعَلُواْ بِضَاعَتَهُمْ) پول وکالاي آنها را که با آن آذوقه خريدند، ( فِي رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهَا ) در ميان بارهايشان بگذاريد، شايد آنان چون به نزد خانواده هايشان باز روند بدان پي ببرند، (لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ) بدان اميد که به سوي ما باز آيند. البته بر يوسف گران نيامده بود که در مقابل آذوقه اي که به آنان داده بوده هيچ کالا و پولي از برادرانش نگرفته بود. و ظاهراً مي خواست آنها را ترغيب کند که دوباره به آنان احسان کند و در حد کفاف به آنان آذوقه بدهد. سپس طوري پول و کالاهايشان را به آنان باز گرداند که خود احساس نکنند، و اندانند که يوسف در آينده چه برنامه اي براي آنان دارد، زيرا احسان و نيکي انسان را وادار مي نمايد تا نيکي ديگران را کاملاً جبران نمايد. 
(فَلَمَّا رَجِعُوا إِلَى أَبِيهِمْ قَالُواْ يَا أَبَانَا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ ) و هنگامي که به نزد پدرشان برگشتند، گفتند: پدر جان، پيمانه و (و آذوقه) را ماز ما دريغ داشته اند و اگر برادرمان را با ما نفرستي به ما آذوقه نخواهند داد، (فَأَرْسِلْ مَعَنَا أَخَانَا نَكْتَلْ) پس برادرمان را با ما بفست تا سبب گرفتن پيمانه براي ما باشد. سپس خود را به محافظت از او پايبند نموده و گفتند ( وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ( و همانا او را در مقابل سختي ها محافظت مي کنيم. قَالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلاَّ كَمَا أَمِنتُكُمْ عَلَى أَخِيهِ مِن قَبْلُ فَاللّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ يعقوب گفت: «آيا من دربارة او به شما اطمينان كنم همانگونه كه دربارة برادرش (يوسف) قبلاً به شما اطمينان كردم؟ خداوند بهترين نگهبان و او مهربانترين مهربانان است». 
وَلَمَّا فَتَحُواْ مَتَاعَهُمْ وَجَدُواْ بِضَاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قَالُواْ يَا أَبَانَا مَا نَبْغِي هَـذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَيْنَا وَنَمِيرُ أَهْلَنَا وَنَحْفَظُ أَخَانَا وَنَزْدَادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذَلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ و چون بارشان را باز كردند، ديدند كه كالايشان به آنان باز گردانده شده است. گفتند: «اي پدر! ما ديگر چه مي خواهيم؟ اين كالاي ماست كه به ما بازگردانده شده است و (مي رويم) براي خانوادة خود آذوقه بياوريم و از برادرمان مراقبت مي كنيم و يك بار شتر افزون خواهيم آورد به دست آوردن اين «بار» برايمان سهل و آسان است. 
قَالَ لَنْ أُرْسِلَهُ م