لی»! اول «تبرا» کن و بعد «تولی» کن، به مردگان نهصدساله دشنام بده تا شیعه بودنت را ثابت کنی، دین در دو کلام خلاصه می‌شود: کلام اول یا شعار نخست: «لعنت بر...» (جنگ با مردگان هزارساله)؛ کلام یا شعار دوم: «مرگ بر...» (جنگ با زندگانی که هم‌مذهب ما نیستند). پس: لعنت بر مردگانی که ولایت را قبول نداشته اند، و مرگ بر زندگانی که ولایت را قبول نداشته باشند (مرگ و نفرین بر ضد ولایت مطلقه چه مرده اش چه زنده اش). این بود شعارهائی که شیخ کرکی از یک روستاهای جنوب لبنان آمده بود تا به مرم ایران یاد بدهد.
نتیجة این شعارها چه می‌شود؟ ایجاد نفرت ابدی در بین جماعات غیر هم‌مذهب ایرانی که ده‌ها قرن آموزگاران مدارا و همزیستی بوده اند، و از قدیمترین دوران‌ها با عمل‌شان بهترین و درخشان‌ترین کارنامه‌ها را در این زمینه به بشریت ارائه داده اند. فرزندان همان مردمی که به زور شمشیر قزلباشان از خانه‌هاشان بیرون کشانده می‌شدند تا به مردگان نهصدساله دشنام دهند، این دشنام‌ها را از زبان پدران‌شان می‌شنیدند، و به طور خود به خودی یاد می‌گرفتند که باید دشنام داد. پس عقیدة تشیع صفوی از کودکی توسط پدرانی که مجبور به دشنام‌دادن می‌شدند، ناخواسته در ذهن کودک تلقین می‌شد، و دیگر امکان نداشت که آنها در آینده از غیر هم‌مذهب‌شان نفرت نداشته باشند، نسلهای دوم و سوم ایرانیان در غیاب اهل فکر و تعقل که همه را داس‌های بی‌رحم قزلباشان درو کرده بود، و تحت تأثیر تبلیغات و تلقین‌های علمائی که از مدارس شیخ کرکی فارغ التحصیل می‌شدند، تشیع را همین می‌دانستند که این علما تبلیغ می‌کردند، در نتیجه در خلال دو سه نسل همة کسانی که در ایران شیعه بودند مذهب واحدی داشتند که شیخ کرکی و همفکران لبنانیش اساس عقیدتی آن را از دیارشان با خود آورده در ایران توریزه کرده بودند، و توسط تبرهای تبرائیان در مغزهای مردم ایران کاشته شده بود، تئوری نفرت که به زور شمشیر قزلباشان و تبرهای تبرائیان در سرهای ایرانیان کاشته شد، چنان ریشه‌های مستحکمی گرفت که تا امروز همچون درخت تنومندی ایستاده است، و در بسیاری از کتاب‌هائی که اخیرا توسط همفکران و همزبانانِ آنها انتشار می‌یابد خودنمائی می‌کند، نتیجة تعالیم اینها عبارت بود از دشمنی آشتی‌ناپذیر لایه‌های اجتماعیِ ملتی بزرگ در کشور کوروش و داریوش و خشیارشا و انوشه‌روان و زرتشت و مزدک و برزویه و بزرگ‌مهر و خوارزمی و ابن سینا و فارابی و فردوسی و نظامی و عطار و مولوی و سعدی و حافظ و شبستری و جامی و دوانی و.... و حاصلِ این کِشته مائیم – ما ملتی عقب‌مانده از کاروان تمدنی و گرفتار مشتی اوهام و خرافات که کاری نداریم، جز آن که مشتهامان را همیشه گره کرده، نگاه داریم تا ببینیم چه وقت فرصتی برای‌مان دست می‌دهد تا بر سر یکدیگر بکوبیم، هروقت هم کاملا بیکار شدیم و تنها ماندیم کنجی بیابیم، و برای حصول ثواب اخروی غمی بیندیشیم و گریه‌ئی بکنیم و اشکی بریزیم.
علاوه بر کتابی که نام بردم، شیخ کرکی کتابی با عنوان مطاعنُ المجرمیه فی ردّ الصوفیه به شاگردانش املاء کرد که حربة ستیز او با بقایای شیعیان ایران بود، شیعیان ایران را اگر نمی‌شد به چوب تکفیر و سنی‌گری کوبید، می‌شد در عقایدشان مایه‌های صوفی‌گری را یافت و آنان را با این بهانه کوفت و نابود کرد، مگر نه اینست که صوفی‌گری در ایران مایه‌های شیعی دارد؟ مگر نه اینست که بسیاری از صوفیان ایران شیعه بوده اند؟ پس می‌توان هر شیعة ایرانی که هم‌عقیده با قزلباشان و تشیع لبنان نباشد را با این حربه تفکیر کرد و کشت یا توبه داد و به «راهِ خودی‌ها» کشاند.
ولی ایرانی‌های زیرک برای این شیوه نیز فکری اندیشیدند، تا مگر میراث عُرَفا را هرچه بشود از دست تبرائیان نجات بخشند و از نابودشدن برهانند، مثلا در کرمان و ماهان شایع شد که «نعمت الله ولی» اصلا لبنانی و اهل جبل عامل بوده و برای تبلیغ دین به ایران آمده و شیعه هم بوده است، برای اثبات این مدعا آنها گفتند که «میر عبدالباقی» (که بالاتر شناختیم) وقتی زنده بود، می‌گفته که از اولاد نعمت الله ولی است، و نعمت الله ولی شیعة لبنانی بوده است، طبیعی بود که کرکی هرچند که با فرهنگ و تاریخ ایران کینه داشته باشد، به هم‌میهنان خودش عطوفت نشان دهد. این بود که شیخ نعمت الله به «شاه نعمت الله» تبدیل شده رسما به او تابعیت لبنانی و جبل عاملی داده شد و گنبدش از تخریب رهید، و صوفیان پیرو او نیز از شکنجه و قتل عام نجات یافتند، و بقایای عرفای ایران که زنده مانده بودند کم و بیش پیرامون این محور و محورهای مشابه گرد آمدند، تا در آینده – در فرصتِ کوتاهی که در دوران شاه عباس اول پدید آمد – سر برآورند و «صدرالمتألهین» را تحویل جامعة بشریت دهند؛ و به تولای آزادی‌ئی که فعالیت‌های فکری این عارفان بزرگوار برای ملت ایران فراهم آورده بود، شاهکارهای هنری اصفهان به منصة ظهور برسد، و ایرانی بداند که هنوز قدرت خلاقیت از او سلب نشده است، و اگر رهایش کنند او همان ایرانی عهد دیرینه است، ولی این یک جرقة زودگذر بود که به دوران شاه عباس محدود شد و زود خاموش گردید، تا پس از شاه عباس دوباره لشکری تازه‌نفس از متولیان دینی از لبنان و کوفه و احساء وارد ایران شوند، و میدان‌داری کنند و دورانی سیاهتر از دوران شاه اسماعیل و شاه تهماسب آغاز گردد.
مردم ایران در بسیاری جاها از شیوه‌ای که در بارة شاه نعمت الله ولی به کار رفت استفاده کردند، و بسیاری از آثار را بدین نحو از دستبرد قزلباشان نجات دادند، چنانکه برای آن که مقبرة امام محمد غزالی از تخریب مصون بماند، در خراسان شایع شد که این مقبره نیست، بلکه بنائی است که هارون الرشید ساخته بوده و یک بار امام رضا نیز در آن منزل گرفته است، کسانی دیگر شایع کردند که این بنا را هارون الرشید ساخته بوده و امام موسا کاظم مدتی در آن زندانی بوده، و در واقع زندان هارون است، (این بنا هنوز به همان شکل اولیة خود پا برجا است، و به نام زندان هارون شهرت دارد). مردم شیراز نیز به همین شیوه عمل کردند و چندین بنا را از تخریب نجات بخشیدند، این یک شگرد کهنه بود که ایرانیان از دیرباز به کار برده بودند و موفقیتش را نیز آزموده بودند، و به آن وسیله توانسته بودند بسیاری از مقدسات ملی را از تخریب‌شدن به دست مهاجمانِ نجات بخشند؛ چنانکه مثلا مقبرة کوروش بزرگ را «قبر مادرِ سلیمانِ نبی» (پیامبرشاه یهود) نامیدند تا عرب‌ها برایش تقدس قائل شوند، و این بنا تا اوائل قرن حاضر در ایران به نام «قبر مادر سلیمان» مشهور بود، تختِ جمشید را نیز تختگاه سلیمانِ نبی نامیدند، تا عرب‌ها به آن آسیب نرسانند، و یکی از آرامگاه‌های بزرگانِ ایران در شهر شوش خوزستان را نیز قبر دانیال نبی (پیامبر افسانه‌ئیِ تورات) معرفی کردند تا از گزند  مصون بماند، این بنا هنوز در خوزستان به همین نام شهرت دارد، ایرانیانی که هویت و بخشی از 