 که هیچ سرِ اندیشه‌ورزی جرأت جنبیدن در ایران پیدا نکرد، و فرهنگ ایرانی یک سیر شتابان قهقرائی را درپیش گرفت، این که اهل مطالعه در تاریخ فرهنگ ایران، جامی را آخرین فرد از تبار بزرگان ادبیات ایران دانسته اند، نظر به همین توقف زایندگی ادبی و فرهنگی در ایران بوده است، در تمام دوران صفویه یک سخنور همطراز رودکی و فردوسی و عراقی و عطار و سعدی و رومی و حافظ و جامی پا به عرصة جامعه ننهاد؛ یک اندیشمند همطراز ابن سینا و فارابی و خوارزمی و خیام و حتی خواجه نصیر به وجود نیامد؛ یک عالم دینی همچون طبری و فخر رازی و جوینی و اشعری و ماوردی و غزالی در جامعة ایرانی دیده نشد، در عرصة سیاست نیز چنین بود، و انگار که ایران به کلی سِتَروَن شده بود، و ایرانی که آن همه خلاقیت فرهنگی در عرصة تمدن بشری داشته است، انگار که مسخ شده و به مخلوق دیگری جز خودش بدل شده بود.
اختلاف مذهبی که در طول تاریخ ایران سابقه نداشت از عهد صفویه یکی از خصایص اجتماعی ملت ایران شد، و ایرانیان را به دشمنان یکدیگر مبدل ساخت، بعد از روی کارآمدن قزلباشان صفوی از ایرانی قومی ساخته شد پرتعصب و جامداندیش و متحجر و توهم‌گرا که کلیت فکرش را مجموعه‌ئی از اوهام وخرافات و افسانه‌هائی تشکیل می‌داد که زمانی توسط عرب‌های بیابان‌های نواحی کوفه و جنوب عراق ساخته شده بودند؛ و ایرانیِ تمدن‌ساز دیروز به جای سازندگی به اوهام و افسانه رو آورد، و به مباحثی مشغول شد که نه به درد زندگی می‌خورد و نه به درد آخرت. در ایران از زمان شاه اسماعیل تا پایان عهد قاجار حاکمیت در دست همان جماعاتی بود که در زمان شاه اسماعیل از بیابان‌های آناتولی به ایران کوچانده شده بودند؛ یعنی: حاکمیت منحوسی که قزلباشان در ایران تشکیل دادند برای چهارصد سال تمام در کشور ما تداوم داشت، کار ادب در این دوران دراز به حدی از انحطاط رسید که آنچه مورد پسند شاهزادگان و شاهان بازمانده از قزلباشان بود، داستان امیر ارسلان رومی بود، من کاری با تألیفات عقیدتی و مذهبی فقیهان لبنانی در دوران صفوی، به ویژه علامه مجلسی، ندارم که داستانی دراز دارد؛ زیرا هدف من در این کتاب نه بررسی تشیع صفوی بلکه بررسی چگونگی شکل‌گرفتن دولت قزلباشان است، بهترین سخن‌سرایان این دوران نیز شدند. 

با روی کارآمدن شاه عباس اول (967 – 1008 خ) تلاش‌هائی در جهت کاهش قدرت قزلباشان و تمرکز دستگاه سیاسی و کنترل دستگاه دینی پرتوان تشیع صفوی به عمل آمد، در این دوران فرهنگ ایرانی حرکت و فعالیت دوباره‌ئی از سر گرفت، و در غیاب خفقان مذهبی تمام عیار ملایان صفوی، بقایای متفکران ایرانی فرصتی یافتند، تا برای احیای فرهنگ به احتضار افتادة ایران اقداماتی به عمل آورند، به دنبال این تلاش، کسانی به تدوین تفکر عرفانی پرداختند، و چنان می‌نمود که آبِ رفته در حال بازگشتنِ آرام و بی‌صدا به جوی فرهنگ ایرانی است، بناهائی نیز در نقاطی از ایرن به خصوص در اصفهان که پایخت شاه عباس بود احداث گردید یا تعمیر شد که نشان می‌داد هنر ایرانی عقیم نشده است. ولی تلاش‌های اصلاحیِ زمان شاه عباس با مرگ او پایان گرفت، و حوزة فقاهتی صفوی دوباره با پیشوائیِ تازه‌واردان لبنانی و کوفی و احسائی میدان‌دار فرهنگ و ادب شد تا ستیز بااندیشه و فرهنگ به صورتی کریهتر از پیش آغاز گردد، و بقایای اهل اندیشه و تفکر با تحت تعقیب قرار گیرند، و با حربة تکفیر و تحت عنوان مبارزه با «معاندان و مخالفان» درو شوند.
با تشکیل دولت صفوی، از ایران چه ماند؟ قلمرو دولت بایندری‌ها در زمان سلطان یعقوب و در آستانة تشکیل دولت صفوی یکی از سه دولت ایرانی بود، و همین یک قلمرو در زمان شاه اسماعیل و شاه تهماسب، ارزنجان و شروان و کردستان و عراق از دست رفت، و ایران صفوی به نیمی از ایران بایندری تبدیل شد، قلمرو دو دولت دیگرِ ایرانی نیز که خراسان و خوارزم و سُغد و تخارستان بود برای همیشه از ایران بریده شد، و در آینده کشورهای دیگری با نام‌هائی جز نام ایران از آنجاها سر برآورد، و فرهگ و تمدن ایرانی در آن سرزمین‌های ایرانی از میان رفت، بخش اعظم مَک‌کُران نیز در زمان صفویه از ایران جدا شده به قلمرو تیموری‌های هندوستان ملحق شد، تمامی جزایر خلیج فارس به اضافه عمان نیز که در طول تاریخ از ماقبل اسلام تا فتوحات عرب، و سپس از زمان طاهریان به بعد جزو جدائی‌ناپذیر ایران بود و حاکمانش را همیشه دولت ایران تعیین می‌کرد، در زمان شاه اسماعیل برای همیشه از ایران بریده شدند. قاجارها نیز که بقایای ایران را از دست دادند یکی از قبایل همین قزلباش‌های صفوی بودند، هیچ دشمنی در طول تاریخ دراز ایران با ایران و ایرانی آن نکرده بود که قزلباشان صفوی با ایران و ایرانی کردند.
برای آن که بدانیم ملت ایران تا پایان عهد صفوی در چه وضعی بودند، و چه مصیبت‌هائی از دست قزلباشان بر سرشان می‌آمد، نوشته‌هائی در بارة دوران سلطنت شاه سلطان حسین (آخرین شاه صفوی) که دست‌پرورد و مرید علامه مجلسی بود، و علامه مجلسی به نمایندگی از طرف امام زمان سلطنت را به او تفویض کرد بوده را از روی کتاب رستم التواریخ( ) می‌آورم:
او را (یعنی: شاه سلطان حسین را) توحیدخانه‌ئی بود پر از درویشان پاک‌سیرت و قلندران نیکوسیرت و صوفیان صافی‌ضمیر که شب و روز به ذکر اسماءالله با افغان و نفیر بوده اند.
چون بیست و پنج سال از مدت سلطنت آن فخرالسلاطین گذشت... زاهدانِ بی‌معرفت و خرصالحان بی‌کیاست به تدریج در مزاج شریفش و طبع لطیفش رسوخ نمودند، و وی را از جادة جهانبانی و شاهراه خاقانی بیرون و در طریق مُعَوَّجِ گمراهی وی را داخل، و به افسانه‌های باطلِ بی‌حاصل او را مغرور و مفتون نمودند.... امور خرصالحی و زاهدی چنان بالا گرفت، و امور عقلیه و کارهای موافق حکمت و تدبیر در امور نیست و نابود گردید.
دیباچة بعضی از مؤلفات جناب علامه العلمائی آخوند ملا محمد باقر شیخ الاسلام شهیر به مجلسی را چون سلطان جمشیدنشان و اتباعش خواندند که آن جنت آرامگاهی به دلایل و براهینِ آیات قرآنی حکم‌های صریح نموده که سلسلة جلیلیة ملوک صفویه نسلاً بعدِ نسل بی‌شک به ظهور جناب قائم آل محمد خواهد رسید، از این احکام قوی‌دل شدند و تکیه بر این قول نمودند و سررشتة مملکت‌مداری را از دست رها نمودند... و طرقِ متعددة فتنه و سبل معدودة فساد و ابواب افراط و تفریط در امور و ظلم به صورتِ عدل بر روی جهانیان گشودند، و در میان خلایق هرج و مرجی زیاده از حدِّ تقریر و تحریر روی داد.
زمرة خرصالحان به افسانه و افسون رسوخ در مزاج آن خلاصة ایجادِ عصرِ خود نمودند، و او را از شاهراه قانونِ حکیمانة جهانداری بیرون کردند، و به کریوة گمراهی که مخالف عقل و حکمت و مصلحت است او را داخل نمودند.
اصفهان بلکه همة ایران مانند طویله و اصطبل بی‌مهتر شد، خلایق به شیرینی درهم افتادند، و هرکس به پهلوانی و شب‌روی که می‌توانست از زن و دختر و پسر و مال هرکس محفوظ و م