ت، یکی از پیشگامانی شد که خداوند آنان را در قرآن ستوده است(2). 
ابن حجر در مورد عبدالله بن مسعود می‌‌گوید: «او یکی از پیشگامان نخستین بود که از ابتدای دعوت اسلامی مسلمان شد و به حبشه و مدینه هجرت کرد ودر جنگ بدر و دیگر جنگها حضور داشت و همواره در سفر و حضر در رکاب پیامبر خدا بود(3). 

عبدالله بن مسعود اولین کسی است که آشکارا قرآن خواند
با وجود اینکه ابن مسعود دارای قبیله‌ای نبود که از او حمایت نماید و خودش با اینکه از نظر جسمی ضعیف هم بود، ولی این ضعف، مانع ظهور و درخشش شجاعت وی نگردید. او از خود صحنه‌های شگفت‌انگیزی به نمایش گذاشت که از جمله می‌توان به موضع شورانگیز او در مکه اشاره کرد که دعوتش را آشکار ساخت و قریش به شدت بر او حمله‌ور شدند، اما او همچنان در میان جمع قریش ایستاد و با صدای بلند شروع به تلاوت قرآن نمود و آیه‌های قرآن را به گوشهای بسته و دلهای مهرزدة قریش می‌رساند(4) . ابن مسعود بعد از پیامبر اکرم (ص) نخستین کسی بود که در مکه با صدای بلند و آشکار قرآن را تلاوت نمود. روزی اصحاب پیامبر اکرم(ص)  گردهم آمدند و گفتند: به خدا سوگند برای قریش تاکنون کسی قرآن را با صدای بلند نخوانده است، آیا مردی هست که قرآن را به آنها بشنواند؟ عبدالله بن مسعود گفت: من این امر را به عهده می‌گیرم. گفتند: ما می‌ترسیم که آنها به تو آسیبی برسانند؛ چرا که تو دارای قبیله‌ای نیستی که در صورت تعرض قریش، از تو حمایت نمایند. گفت: من این امر را انجام می‌دهم و خداوند مرا از شر آنها نجات خواهد داد. صبح روز بعد، ابن مسعود وارد حرم شد و در حالی که قریش مشغول برگزاری مراسم خود بودند، کنار مقام ابراهیم ایستاد و با صدای بلند این گونه شروع به خواندن قرآن نمود:(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ* الرَّحْمَنُ(1) عَلَّمَ الْقُرْآنَ(2) ... ) قریش به همدیگر نگاه کردند و گفتند چه می‌گوید؟ سپس گفتند: او برخی از آنچه را که محمد آورده است، تلاوت می‌کند! همة آنان درصدد کتک زدن ابن مسعود برآمدند. آنها با اینکه ضربه‌های خود را بر چهرة ابن مسعود وارد می‌کردند، امّا او همچنان به خواندن قرآن ادامه می‌داد. سپس به سوی یارانش بازگشت و آثار ضرب و شتم بر چهره‌اش نمایان بود. آنها گفتند: ما به دلیل برجا شدن شما به این امر نگران و در هراس بودیم. ابن مسعود گفت: اینک دشمنان خدا نزد من از قبل هم خوارتر و کوچک‌تر شدند و اگر شما می‌خواهید، فردا نزدشان خواهم رفت و چنین خواهم نمود. گفتند: بس است تو به آنها آنچه را که دوست نداشتند، شنواندی(5) . بدین صورت عبدالله بن مسعود بعد از پیامبر اکرم (ص) نخستین کسی بود که در مکه با صدای بلند و آشکار قرآن خواند و این عمل عبدالله بن مسعود به معنای مبارزه طلبیدن قریش بود؛ چرا که آنها تحمل چنین وضعیتی را نداشتند.(6) 
-------------------------------------------------------------------------------------
1) البدایه و النهایه، ج 3، ص 32 – سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 465.
2) عبداله بن مسعود، عبدالستار الشیخ، ص 43.
3) الاصابه، ج 6، ص 214.
4) عبدالله بن مسعود، ص 45.
5) ابن هشام، ج 1، ص 314-315 – أسد الغابه، ج 3، ص 385-386.
6) محنة المسلمین فی العهد المکی، ص 88.خالد از روزهای نخست به اسلام گروید؛ چون او در آغاز ظهور پیامبر اکرم (ص) در خواب دید که گویا بر لبه آتش ایستاده است و کسی نیز تلاش می‌نماید تا او را در آتش بیندازد، اما پیامبر او را به آغوش می‌گیرد تا در آتش نیفتد. خالد هراسان ازخواب پرید و خوابش را برای ابوبکر صدیق تعریف کرد. ابوبکر گفت: من خیر تو را می‌خواهم. محمد پیامبر خداست بنابراین از او پیروی کن. خالد نزد پیامبر اکرم (ص) رفت و مسلمان شد و از ترس پدرش اسلام خود را پنهان نمود، اما پدرش وقتی متوجه شد که خالد به اسلام گرویده است برادرانش که تا آن وقت هنوز مسمان نشده بودند، خواست تا خالد را نزد او بیاورند. پدرش علاوه بر سرزنش خالد با چماق یا عصایی که به دست داشت او را کتک زد. سپس او را در مکه زندانی نمود و برادرانش را از حرف زدن با او منع کرد و آنان را از مسلمان شدن برحذر داشت. علاوه بر موارد ذکر شده او را تحت فشار قرار داد و تا سه روز به او آب نداد اما او شکیبایی می‌ورزید و به پاداش خداوند چشم دوخته بود. سپس پدرش گفت: به خدا سوگند که هرگز به تو غذا نمی‌دهم. خالد گفت: خداوند به اندازه‌‌ای که من زندگی کنم به من خوراک خواهم داد. خالد نزد پیامبر اکرم(ص) برگشت. پیامبر اکرم(ص)  او را گرامی داشت و نزد او ماند تا اینکه در هجرت دوم به حبشه به آن سرزمین مهاجرت نمود(1). 
--------------------------------------------------------------------------------------
1) سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 260.با مسلمان شدن عثمان بن مظعون قومش بنو جمح علیه او شوریدند و او را مورد آزار و اذیت قرار دادند. کسی که بیشتر از همه او را شکنجه و آزار می‌داد، امیه بن خلف بود. از این رو بعد از آنکه به سوی حبشه مهاجرت نمود، امیه را به وسیلة اشعار سرزنش می‌کرد و هجو می‌نمود(1). 
عثمان بن مظعون مدت زمانی در حبشه ماندگار شد، اما دیری نپایید که به همراه مسلمانانی که در مرحلة اول از مهاجرت به حبشه به مکه برگشتند او نیز در پناه ولید بن مغیره وارد مکه شد. در کنار ولید با آسایش خاطر زندگی کرد، اما با مشاهدة این وضعیت که یاران پیامبر اکرم (ص) گرفتار شکنجه و آزار هستند و او در تندرستی و سلامتی به سر می‌برد این را برای خود نپسندید و گفت اینکه من با آسایش و امنیت در پناه مردی از مشرکان روزگار را سپری کنم و یاران و هم کیشان من در راه خدا به شکنجه‌ها و بلاهایی گرفتار هستند که من از آن در امان هستم، منصفانه نیست(2) . بنابراین، نزد ولید بن مغیره رفت و به او گفت تو به مسئولیت خود وفا نمودی و من پناه تو را به تو بر می‌گردانم. ولید گفت: چرا برادرزاده‌ام؟ شاید اذیت و آزار شده‌ای یا به تو توهین شده است. گفت: نه بلکه من به پناه خدا راضی‌ام و نمی‌خواهم که به کسی جز او پناه ببرم. ولید گفت: به مسجد الحرام برو و آشکارا پناهم را به من برگردان، همان طور که من آشکارا تو را پناه دادم. او پذیرفت و به مسجد رفت و در جلوی مردم پناهش را به او برگرداند و سپس عثمان به یکی از مجالس قریش برگشت و با آنها نشست. در میان مردمی که آنجا نشسته بودند، لبید بن ربیعه(3)  شاعر بود که برای آنها شعر می‌سرود. لبید گفت: «هان هر چیز غیر از خداوند باطل است.» عثمان گفت: راست گفتی و لبید به شعرش ادامه داد و گفت: «و هر نعمتی قطعاً روزی از بین خواهد رفت.» عثمان گفت: دروغ گفتی، نعمت بهشت از بین نخواهد رفت. لبید گفت: ای گروه قریش! به خدا سوگند که همنشین شما مورد اذیت وآزار قرار نمی‌گرفت. پس از چه هنگام این خصلت در میان شما پدید آمده است؟ مردی از قوم گفت: این یکی از بی‌خردانی است که از دین ما جدا شده‌اند، از سخن او ناراحت مباش. سوال و جوابهایی که بین عثمان و آن مرد رد و بدل گردید، موجب ناراحتی آنان را فراهم آورد. آن مرد بلند شد و سیلی بر چشم عثمان زد که در نتیجة آن چشم عثمان سبز و کبود شد. ولید بن مغیر