ه که شاهد قضیه بود گفت: ای برادرزاده‌ام به خدا سوگند تا زمانی که در پناه من می‌بودی، به چنین دردی گرفتار نمی‌گردیدی. عثمان گفت: به خدا سوگند اگر چشم سالم من به دردی گرفتار شود که چشم دیگر من به آن مبتلا گردیده است، برای من باعث خرسندی و سرافرازی است؛ چرا که من در پناه کسی هستم که از تو قدرت بیشتری دارد. سپس ولید بار دیگر به او پیشنهاد کرد که اگر می‌خواهد، او را در پناه خود جای خواهد دارد، اما عثمان نپذیرفت(4). 
شجاعت و دلاور مردی عثمان در مقابل نپذیرفتن درخواست ولید؛ بیانگر قوت ایمان و علاقمندی فوق‌العاده به مزد و پاداش خداوندی است. بنابراین، وقتی عثمان از جهان چشم فرو بست، زنی در خواب دید که او چشمه‌ای دارد که روان است؛ پس آن زن نزد پیامبر خدا آمد و او را از این خواب باخبر کرد. پیامبر اکرم (ص) فرمود: آن چشمه، عمل اوست(5) . سایر اصحاب و یاران پیامبر اکرم (ص) نیز در معرض شکنجه و آزار قرار گرفتند؛ چرا که آنان جوانانی بودند که با وجود مواضع سرسخت پدران و خویشاوندان خود به دعوت پیامبر اکرم (ص) روی آوردند و آن را پذیرفتند و گرد شمع فروزان رسالت، پروانه‌وار حلقه زدند. آنها از تمام امتیازاتی که در دوران جاهلیت از آن برخوردار بودند و از آنجا که شیفته و علاقمند مزد و پاداش الهی بودند، در معرض شکنجه قرار گرفتند و اذیت و آزار زیادی را تحمل نمودند. آری هر گاه ایمان وارد وجود انسان شود و با آن در بیامیزد، چنین شگفتیهایی می‌آفریند و آن گاه که همة رنجها و محرومیتها رضایت الهی و رسیدن به بهشت را در بر دارند، آسان و پیش پا افتاده محسوب می‌شوند.
شکنجه و اذیت و آزار دادن فقط به مردان منحصر نبود؛ بلکه قسمت بزرگی از شکنجه و آزار نیز متوجه زنان بود و آنان نیز به خاطر اسلام آوردنشان شکنجه می‌شدند؛ چنانکه سرگذشت سمیه بن خیاط و فاطمه بنت خطاب و جاریه بنی مومل و زنیره رومیه و نهدیه و دخترش و ام عبیس و حمامه مادر بلال و دیگر زنانی که در راه خدا شکنجه شدند، قبلاً بیان گردید(6). 
------------------------------------------------------------------------------------------
1) السیرة النبویه، ذهبی، ص 112.
2) السیرة النبویه، ابن هشام، ج 2، ص 120.
3) طبقات الشعرا، ابن سلام،  48-49. ‌
4) السیر و المغازی، ابن اسحاق، ص 178-180.
5) صحیح بخاری، ج 4، ص 265.
6) محنة المسلمین فی العهد المکی، ص 116 – 117.مسلمانان علاقمند بودند که ترتیبی اتخاذ گردد که آنها از خودشان دفاع کنند و چنین به نظر می‌آید که موضع آشتی‌جویانة مسلمانان در مقابل کافران، مسلمانان به ویژه جوانان را خشمگین کرده بود.
چنانکه عبدالرحمان بن عوف و یارانش در مکه نزد پیامبر اکرم (ص) آمدند و گفتند: ای پیامبر خدا! ما در دوران شرک با عزت بودیم ولی حالا که ایمان آورده‌ایم ذلیل و خوار شده‌ایم. فرمود: من به گذشت فرمان داده شده‌ام، بنابراین، با اینان جنگ نکنید(1) . برخی از پژوهشگران درصدد بررسی حکمت الهی در فرض ننمودن جنگ در مکه بر آمده‌اند و از جمه استاد سید قطب رحمه الله علیه می‌گوید: به آنچه در این مورد دست می‌یابیم، یقین قطعی نداریم؛ چون اگر بگوییم قطعاً  هدف این بوده است ، به خداوند چیزی را نسبت داده‌ایم که فلسفه آن را برای ما بیان نکرده است و عواملی را سبب دانسته‌ایم که ممکن است اسباب و عوامل حقیقی نباشند.
پس وظیفة مؤمن در مقابل هر تکلیفی یا هر حکمی از احکام شریعت، این است که مطلقاً تسلیم شود؛ چون خداوند متعال دانا و آگاه است و ما این حکمت و اسباب را به صورت اجتهاد و در نتیجة بررسیها و تعلیقات خود می‌گوییم و بر این اساس می‌گوییم که اینها فقط احتمال  هستند؛ چون حقیقت را کسی جز خدا نمی‌داند و خداوند نیز آن را برای ما مشخص نکرده و با لفظی صریح ما را ازآن آگاه ننموده است.(2) 
از جمله اسباب و حکمتهای احتمالی می‌توان به امور ذیل اشاره کرد:
1- شاید علّت خودداری از کارزار و جنگ در مکه این بوده است که دوران مکی، دوران تربیت و آمادگی در محیط معینی برای افرادی و با شرایط خاص بوده است و یکی از اهداف تربیت در چنین محیطی، این است که افرادی که در این منطقه زندگی می‌نمایند، صبر و شکیبایی را فرا گیرند تا اگر احتمالاً ظلم و ستمی طاقت‌فرسا به آنان وارد گردد، در برابر آن صبور و بردبار باشد و احساس تنهایی ننماید و خیلی زود عصبانی نشود و آن وقت است که اعتدال و میانه روی در سرشت و حرکت او به وجود می‌آید. دیگر اینکه او چنان تربیت شود که در نظام و قانون جامعه جدید تسلیم فرمان رهبری جدید شود و جز با دستور او، واکنش و حرکتی انجام ندهد هر چند برخلاف میل و عادت او باشد و این امر عاملی مهم و بنیادین در تربیت و آماده سازی شخصیت مسلمانان صدر اسلام برای ایجاد جامعه مسلمان به شمار می‌رفت.
2- در محیطی مانند محیط قریش که عواملی همانند فخر فروشی و غرور از امتیازات آنان محسوب می‌گردید، دعوت مسالمت‌جویانه تأثیر بیشتری داشت؛ چرا که جنگیدن با آنان در چنین برهه‌ای از زمان، عناد و لجاجت آنها را شدت می‌بخشید و باعث پدید آمدن جنگهای خونین تازه‌ای مانند جنگهای انتقام جویانه معروف عرب می‌گردید و بدین صورت اسلام از یک دعوت، وارد جنگی انتقام‌جویانه می‌شد که نقشه و فکر اساسی آنان تحت الشعاع قرار می‌گرفت.
3- دستور ندادن به جنگ و قتال به خاطر این بود تا از ایجاد معرکه و قتل و خونریزی در هر خانه‌ای پرهیز شود؛ زیرا آنجا قدرتی نظامی وجود نداشت که مومنان را شکنجه کند؛ بلکه اولیای هر کس او را شکنجه می‌کردند بنابراین، اجازه دادن به جنگ در چنین محیطی قتل و خونریزی را در هر خانه‌ای رواج می‌داد و آن گاه بر اسلام خرده می‌گرفتند و با آنکه اسلام از جنگیدن باز می‌داشت، چنین گفتند. تبلیغات قریش نیز در موسم حج این بود که محمد میان پدر و فرزند جدایی می‌افکند، آن گاه می‌گفتند : به فرزند دستور می‌دهد تا پدر را به قتل برساند و برده را فرمان می‌دهد تا ارباب و آقایش را به قتل برساند.
4- دستور ندادن به جنگ شاید به خاطر این بود که خداوند می‌دانست بسیاری از کسانی که دراوایل ظهور اسلام مخالف آن هستند و مسلمانان را شکنجه می‌نمایند تا از دینشان برگردند، نه تنها در آینده از سربازان و لشکریان مخلص اسلام خواهند بود؛ بلکه از رهبران آن خواهند شد. آیا عمر بن خطاب یکی از اینها نبود؟
5- دستور ندادن به جنگ به خاطر این بود که نخوت وخود بزرگ‌بینی عربی در محیط قبیله‌ای، آنها را به حمایت مظلومان وا می‌‌داشت؛ به ویژه اگر افراد شرافتمند، مورد ستم و اذیت قرار می‌گرفتند.
چنانکه ابن دغنه(3)  راضی نشد که ابوبکر که مردی با شرافت بود، هجرت کند و از مکه بیرون رود بنابراین، به او پیشنهاد کرد که در حمایت و پناه او در مکه باقی بماند همچنین نقض عهدنامه محاصره بنی‌هاشم در شعب ابی‌طالب از همین قبیل بود.
6- دستور ندادن به جنگ و قتال به دلیل تعداد اندک مسلمانان بود که فقط در مکه منحصر بودند؛ زیرا هنوز دعوت یا به سایر نقاط جزیره عربی نرسیده بود یا اینکه به صورت پر