َ إِلَى جَهَنَّمَ وَبِئْسَ الْمِهَادُ(12) قَدْ کَانَ لَکُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتَا فِئَةٌ تُقَاتِلُ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَأُخْرَى کَافِرَةٌ يَرَوْنَهُم مِّثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَاللّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَن يَشَاء إِنَّ فِي ذَلِکَ لَعِبْرَةً لَّأُوْلِي الأَبْصَارِ(13)) (آل عمران، 12 – 13)
«به كفار بگو! مغلوب خواهيد شد و به سوي جهنم رهسپار خواهيد گرديد. براي شما نشانه‌اي در درگيري آن دو گروه كه يكي در راه خدا جنگيد و ديگري كافر بود، وجود دارد. آنها در ميدان، مسلمانان را دو برابر مشاهده كردند و خداوند با نصرت خويش، كسي را که بخواهد، تأييد مي‌نمايد. در اين واقعه براي اهل خرد درس عبرت است.»
--------------------------------------------------------------------------------------------------
1) السیرة النبویة الصحیحه، ج 1، ص 299.
2) موسوعة نظرة النعیم، ج 1، ص 269.
3) الیهود فی السنة المطهرة، ج 1، ص 276.با پیروزی مسلمانان در بدر و هشدار رسول خدا (ص) به یهودیان، بنی‌قينقاع به فكر شكستن تعهدات خود با پيامبر و در صدد يورش بر مسلمانان در فرصت مناسب بر آمدند. تا اينكه روزي با زني بدوي و مسلمان كه كالايي جهت فروش به بازار قينقاع عرضه نموده بود، بي‌حرمتي كردند. آن زن در كنار مغازه فردي از يهود كه جواهر فروش بود، نشسته بود. چند نفر از شيادان يهود آنجا نشسته بودند و براي آن زن ايجاد مزاحمت مي‌كردند. وقتي او مي‌خواست بلند بشود، آن جواهر فروش، گوشه لباس او را كشيد و قسمتي از بدن آن زن ظاهر گرديد و یهودیان به تمسخر آن زن پرداختند. در آن اثناء، مرد مسلماني كه از آنجا مي‌گذشت، بر آن جواهر فروش حمله كرد و او را به هلاكت رساند. يهوديانی که شاهد این ماجرا بودند، بر آن مسلمان حمله كردند و او را به شهادت رساندند و بدين صورت مسلمانان ويهوديان بني قينقاع وارد نبرد شديدي شدند(1). 
رسول خدا(ص)  با اطلاع از این ماجرا، در پانزدهم شوال سال دوم هجري در رأس سپاهي مرکب از مهاجران و انصار به سوي يهود بني قينقاع رهسپار گرديد. در آن روز، پرچم مسلمانان بدست حمزه بن عبدالمطلب (رض) بود و پیامبر اکرم (ص) نیز ابولبابه، بشیر، بن عبدالمنذر عمری را به عنوان جانشین خود در مدینه انتخاب نمود.
رسول خدا (ص) قبل حركت به سوی آنها براساس دستور خداوند، آنها را از لغو عهدي كه بسته بودند، با خبر ساخت؛ چنانكه خداوند مي‌فرمايد:
(وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِن قَوْمٍ خِيَانَةً فَانبِذْ إِلَيْهِمْ عَلَى سَوَاء إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ الخَائِنِينَ) (انفال، 58)
«اگر از قومي بيم خيانت داري، مانند آنها پيمانشان را لغو گردان. بي‌گمان خداوند خيانتكاران را دوست ندارد.»
-----------------------------------------------------------------------------------------
1) سیرة ابن هشام، ج 3، ص 54.يهوديان با اطلاع از این موضوع كه رسول خدا قصد حمله به آنان را دارد، وارد قلعه‌هاي خود شدند. رسول خدا (ص) آنان را به مدت پانزده شبانه روز در قلعه‌هایشان محاصره نمود. تا اينكه خداوند متعال در دلهايشان رعب و وحشت ايجاد كرد و سرانجام تسلیم خواسته رسول خدا گردیدند. و بدين صورت ملتي كه رسول خدا (ص) را تهديد مي‌كردند و ادعا مي‌نمودند كه از نظر توان رزمي با مشركان مكه متفاوت هستند، با ذلت و خواري به داوري پيامبر گردن نهادند(1) . رسول خدا (ص) دستور داد تا شانه‌هايشان بسته شود و منذر بن قدامة سلمي اوسي را بر آنها گماشت(2).
-------------------------------------------------------------------------------------
1) الصراع مع الیهود، ابی فارس، ج 1، ص 144.
2) الیهود فی السنة المطهرة، ج 1، ص 280.ابن سلول، سردستة منافقان تلاش نمود تا شانه‌هاي همپيمانان خود را باز نمايد و به منذر گفت: شانه‌هاي آنها را باز كن، اما منذر نپذيرفت و گفت: آيا مي‌خواهيد شانه‌هاي افرادي را باز نمائيد كه رسول خدا (ص) شانه‌هايشان را بسته است؟ به خدا سوگند! هركس شانه‌هاي آنها را باز نمايد، گردنش را خواهم زد.
عبدالله بن ابي بن سلول، بعد از شنیدن جواب منفی منذر، شفاعت آنان را از رسول خدا(ص) خواستار شد و گفت: اي محمد! نسبت به هم پيمانانم احسان كن! رسول خدا(ص) به درخواست او توجه ننمود. عبدالله دوبار تكرار كرد و به لباسهاي رسول خدا چسبيد و خواسته‌اش را تكرار نمود. آنحضرت (ص) خشمگين شد و چهرة مبارك‌اش تغيير نمود و فرمود: لباسم را رها كن! ابن سلول گفت: به خدا سوگند! تا با گذشت از آنان بر من احسان نكني، لباسهايت را رها نمي‌كنم. آيا مي‌خواهي تمام آنها را در يك صبحدم گردن بزني، من به اين افراد نياز دارم(1). 
آنگاه رسول خدا (ص) آنان را معاف كرد و فرمود: از اينجا بروید. مسلمانان، اموال يهوديان را به غنيمت گرفتند و مسئوليت جمع آوري و كنترل اموالشان به محمد بن مسلمه (رض) سپرده شد(2). 
سعی و تلاش و وساطت عبدالله بن ابي مبنی بر جلوگیری از جلای وطن یهودیان بنی‌قینقاع نزد رسول خدا (ص) بی‌نتیجه ماند و توسط فردي به نام عُويم بن ساعده انصاري از در خانه رسول خدا (ص) رانده شد(3). 
روايت فوق؛ یعنی، برخورد پیامبر اکرم (ص) با عبدالله بن سلول بیانگر فقه سياسي رسول خدا (ص) است؛ چراكه درخواست وي را پذيرفت تا قلب اين سردار منافق را رام كند و زمينة هدايتش را فرهم نمايد؛ هنچنين مدارا با عبدالله بن ابي، بيانگر فراست، دورنگري و سياست رسول خدا (ص) است كه هيچ گاه نخواست شخصاً در مقابل اين منافق بايستد و او را تنبيه نمايد؛ زيرا او داراي نفوذي قوي در ميان بعضي از انصار تازه مسلمان بود. بنابراين، رسول خدا (ص) با عبدالله بن ابی مدارا مي‌كرد تا اينكه همگان به نفاق وي پي بردند و حتي تصميم به قتل ‌او گرفتند(4).  
---------------------------------------------------------------------------------------
1) الیهود فی السنة المطهرة، ج 1، ص 281.
2) همان.
3) التاریخ الإسلامی، حمیدی، ج 5، ص 30.
4) الصراع مع الیهود، ابی فارس، ج 1، ص 148.محمد، شش سال سن داشت که مادرش در منطقه «ابوا» واقع بین مکه و مدینه درگذشت. او برای دیدار دایی‌هایش، بنی عدی ابن نجار، رفته بود و هنگام بازگشت به سوی مکه زندگی را بدرود گفت(1)  و در همانجا به خاک سپرده شد. بعد از مرگ مادر، پدر بزرگش یعنی عبدالمطلب سرپرستی او را به عهده گرفت. پیامبر اکرم (ص) تحت کفالت و سرپرستی او زندگی می‌نمود. عبدالمطلب او را بر فرزندان خود یعنی عموهای پیامبر ترجیح می‌داد. اومرد با هیبتی بود که هیچ کدام از فرزندانش بر زیرانداز او نمی‌نشستند. ولی محمد روی زیرانداز جدش می‌نشست. عموهایش تلاش می‌کردند تا او را از نشستن روی زیرانداز پدرشان منع بکنند، اما پدر بزرگ می‌گفت: با او کاری نداشته باشید. عبدالمطلب نشانه‌های خیر را در سیمای محمد مشاهده می‌کرد و می‌دانست که به زودی جایگاه بزرگی خواهد داشت(2) . پدر بزرگ، او را خیلی دوست می‌داشت و هر کاری به او محول می‌نمود، آثار خیر و برکت را مشاهده می‌نمود. روزی او را به دنبال شتری فرستاد مدتی گذشت و از محمد خبری نشد، آن گاه عبدالمطلب در حالی که کعبه را طواف می‌نمود چنین می‌گفت: (3) 
رب رد راکبی محمدا
		رده لی و ا