ان، سعي داشتند تا جواهرات خود را از دید پیامبر اکرم (ص) و يارانش پنهان نمايند؛ چنانكه مشكيزه‌اي پر از جواهرات كه متعلق به حي بن اخطب بود و خودش در ميان بني قريظه كشته شده بود، ناپديد گشت. پیامبر اکرم (ص) از عموي حي در مورد آن پرسيد. او گفت: در گيرودار جنگها هزينه شده است. پیامبر اکرم (ص) او را به دست زبير بن عوام سپرد تا واقيعت را به وی بگوید. آن گاه عموي حي گفت: من حي را مي‌ديدم كه به اين خرابه آمد وشد داشت. وقتي به آن خرابه رفتند و در آن جستجو نمودند،‌ مشكيزة جواهرات را يافتند(5).  
پیامبر اکرم (ص) بعد از اينكه زمينهاي خيبر را به يهوديان واگذار نمود، عبدالله بن رواحه را هر سال مي‌فرستاد تا براساس بر آورد كارشناسي، نصف محصول خيبر را جمع‌آوري نمايد. يهوديان از سخت‌گيري ابن رواحه به پیامبر اکرم شكايت بردند تا جایي كه به او پيشنهاد رشوه دادند تا محصول را از آنچه هست، كمتر گذارش دهد. عبدالله بن رواحه خطاب به يهوديان گفت: اي دشمنان خدا! شما مي‌خواهيد به من رشوه بدهيد؟ به خدا سوگند! من از طرف محبوب‌ترين انسان روي زمين، نزد شما آمده‌ام و شما فرزندان ميمون و خنزير نزد من، مبغوض‌ترين انسانهاي روي زمين هستند، اما اين محبت من با او و دشمني‌ام با شما باعث نمي‌شود كه در مورد شما به عدالت رفتار نكنم. آنها گفتند: با همين چيز آسمانها و زمين ثابت و پا بر جا هستند(6) . بدين صورت خيبر به مسلمانان تعلق گرفت و منبع مالي بسيار خوبي براي آنها شد؛ چنانكه عبدالله بن عمر(رض) مي‌گويد: قبل از فتح خيبر هيچ گاه شكم سير نديديم(7) . بنابراين، مهاجران درختان خرماي انصار را پس دادند و وضعيت اقتصادي مسلمانان بهبود يافت(8).  
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الصراع مع الیهود، ابی فارس، ج 3، ص 140. 
2) همان، ص 141-142. 
3) السیرة النبویه، ابی شهبه، ج 2، ص 419. 
4) تاملات فی سیرة الرسول، محمد سید وکیل، ص 228-229. 
5) تاریخ الاسلام، ذهبی، ص 424. 
6) همان. 
7) بخاری، کتاب المغازی، غزوة خیبر، شماره 4243. 
8) معین السیرة، ص 352. بعد از فتح قلعه قموص، صفيه، دختر حي بن اخطب، به اسارت مسلمانان در آمد. پیامبر اکرم (ص) او را به يكي از يارانش، به نام دحيه كلبي داد. مردي از مسلمانان نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و گفت: اي پیامبر اکرم (ص) صفيه دختر سردار طایفه براي كسي جز شما شايسته نيست. ایشان پيشنهاد او را پذيرفت و به دحيه كلبي گفت: از ميان زنان اسير شده، زني ديگر بر گير و صفيه را به من بازگردان. آن گاه پیامبر اکرم (ص) او را آزاد كرد و مهرية صفيه، همان آزادي او قرار گرفت(1) . و بعد از اینکه دوران حیض او به اتمام رسید و مسلمانان گردید، با او ازدواج نمود(2).  
سپس وقتي آن حضرت (ص) از خيبر به قصد مدينه حركت نمود، در شش مايلي خيبر قصد عروسي با صفيه را داشت، صفيه نپذيرفت، اما وقتي به منطقه‌اي دورتر به نام صهباء رسيدند، ام‌‌سليم او را براي شب زفاف آماده كرد و پیامبر اکرم (ص) سه روز در آنجا اردو زد و به يارانش وليمه داد. و از صفيه پرسيد كه چرا قبل از آن حاضر نشد، عروسي كند؟ صفيه گفت: با يهوديان نزديك بوديم بنابراین، براي شما احساس خطر نمودم. پیامبر اکرم (ص) با شنيدن اين سخن صفيه خوشحال شد و به فراست وي پي برد(3).  
صفيه قبل از ازدواج با پیامبر اکرم (ص) خوابي ديده بود؛ چنانكه بيهقي با سند صحيح از ابن عمر(رض)  نقل مي‌كند كه پیامبر اکرم (ص) متوجه كبودي‌اي در زير چشم صفيه شد. از او علت آن را جويا شد. صفيه گفت: چند روز قبل در حالي كه سرم را در آغوش (شوهرم) فرزند حقيق گذاشته بودم، خواب رفتم. در خواب ديدم كه قرص ماه در دامنم افتاد. وقتي خوابم را با شوهرم در ميان گذاشتم، سيلي محكمي به صورتم زد و گفت: آرزوي حاكم يثرب را داري(4).  
بدين صورت، خواب صفيه به حقيقت پيوست و خدا او را با ازدواج با پیامبر اکرم(ص) گرامي داشت و از عذاب خود نجات داد و او را به ام‌‌المؤمنين ملقب ساخت و در بهشت نیز او را همنشین پیامبر اکرم (ص) گرداند(5)  آن حضرت(ص)  نيز او را بسيار گرامي و دوست مي‌داشت. وقتي مي‌خواست سوار بر شتر بشود، در كنار آن مي‌نشست و به صفيه مي‌گفت پايت را بر زانوي من بگذار و سوار شو(6).  
بنابراين، صفيه مي‌گويد: هيچ كس را سراغ ندارم كه داراي اخلاق بهتري از پیامبر اکرم(ص) باشد. او مي‌گويد: وقتي از خيبر پشت سر ايشان بر مركبش نشستم، شب هنگام بود و خوابم مي‌برد، ایشان با دستش سرم را مي‌گرفت و مي‌گفت: مواظب باش(7).  
همچنين صفيه روزي از عائشه و حفصه به پیامبر اکرم (ص) شكايت برد. آنها گفته بودند: ما نزد پیامبر اکرم (ص) از صفيه گرامي‌تر هستيم؛ چرا كه ما عموزادگان ايشان مي‌باشيم. پیامبر اکرم(ص)  فرمود: چرا تو نگفتي كه من دختر پيامبر خدا، هارون و برادرزادة موسي و همسر محمد (ص) هستم(8).  
صفيه سخت تحت تاثير اخلاق و محبت پیامبر اکرم (ص) قرار گرفته بود و او را از پدر، برادر و خويشاوندان نزدیک خود بيشتر دوست مي‌داشت؛ چنانكه در مریضی وفات پیامبر اکرم (ص) و در حالي كه همه ازواج آن حضرت پيرامون ايشان نشسته بودند، به پیامبر اکرم (ص) گفت: اي پیامبر اکرم (ص) به خدا! من دوست داشتم به جاي تو بيمار بودم. زنان پيامبر، با شنيدن سخن صفيه به يكديگر نگريستند. آن حضرت فرمود: چرا به يكديگر نگاه مي‌كنيد؟ به خدا! او راست مي‌گويد(9).  
در شب زفاف پیامبر اکرم (ص) با صفيه، ابوايوب خالد بن زيد انصاري خيمة پیامبر اکرم (ص) را زير نظر داشت و تا صبح نگبهاني داد. صبح هنگام پیامبر اکرم (ص) با مشاهدة او فرمود: اينجا چه كار مي‌كني! ابوايوب گفت: اي پیامبر اکرم (ص)! من از اين زن كه پدر و برادر و خويشاوندانش به دستور شما كشته شده‌اند، ترسيدم كه مبادا به شما آ‎سيبي برساند؛ زيرا او تازه مسلمان شده است(10).  
آن حضرت (ص) از اين عمل ابوايوب بي‌نهايت شادمان شد و در حق او چنين دعا كرد: بارالها! ابوايوب را در حفاظت خويش در آور؛ همان طور كه او از من پاسداري نموده است(11).  
ازدواج پیامبر اکرم (ص) با صفيه، به خاطر مصلحتهاي بزرگي بود كه از جمله مي‌توان به كاهش دشمنی يهود با اسلام و جبران دردهایي كه صفيه به خاطر از دست دادن افراد خانواده‌اش متحمل آن شده بود، اشاره كرد و يقيناً كسي ديگر جز پیامبر اکرم(ص) نمي‌توانست آن طور كه شايسته است با اين بانوي بزرگ زندگي و شرافت و منزلت خانوادگي او را رعايت نمايد. 
ام‌المؤمنين، صفيه، زني عاقل، بردبار و راستگو بود. مي‌گويند: كنيزي نزد عمر بن خطاب (رض) رفت و گفت: صفيه روز شنبه را گرامي مي‌دارد و با يهوديان رابطه برقرار مي‌كند. عمر(رض) كسي را نزد صفيه فرستاد و از او در اين مورد سوال كرد. صفيه گفت: از روزي كه خدا، جمعه را به من داده است، شنبه را گرامي نداشته‌ام. و اما در ميان يهوديان، خويشاوندان من وجود دارند که با آنان، صله رحم مي نمايم، عمر(رض) سخن صفيه را پذيرفت. صفيه به كنيز خود گفت: چه چيزي تو را واداشت كه شكايت مرا نزد عمر (رض) ببري؟ كنيز گفت: شيطان مرا به اين امر وادار كرد. صفيه گفت: برو ت