 – الصراع مع الصلیبیین، ص 99.
13) امتاع الأسماء، ج 1، ص 451 – شرح المواهب المدینه، ج 3، ص 72.
14) السیرة النبویة الصحیحه، ج 2، ص 532.
15) الصراع مع الصلیبیین، ص 100.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:755.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:756.txt">ماجرای ابوذر غفاری</a><a class="text" href="w:text:757.txt">داستان ابوخیثمه</a><a class="text" href="w:text:758.txt">داستان ابوخیثمه حامل درسها و عبرتهای زیادی است از جمله</a><a class="text" href="w:text:759.txt">رسیدن لشکر اسلام به تبوک</a><a class="text" href="w:text:760.txt">توصیه‌های پیامبر اکرم (ص) به لشکر اسلام هنگام عبور آن از کنار مساکن قوم ثمود</a><a class="text" href="w:text:761.txt">درگذشت صحابی بزرگوار، عبدالله ذوالبجادین</a><a class="text" href="w:text:762.txt">درسها، حکمتها و فواید این داستان</a><a class="text" href="w:text:763.txt">معجزاتی که در غزوة تبوک رخ داد</a><a class="text" href="w:text:764.txt">موضع‌گیری منافقان در غزوة تبوک از دیدگاه قرآن</a></body></html>پس از بسیج لشکر و تقسیم مسئولیتها و توزیع پرچمها، لشکر بزرگ اسلام به فرماندهی پیامبر اکرم (ص) عازم تبوک گردید و منتظر کسانی که به تأخیر افتاده بودند، نماند. واگر نام یکی از کسانی که مانده بودند، نزد پیامبر برده می‌شد، می‌فرمود: اگر خیری در او باشد، به زودی به شما خواهد پیوست و اگر غیراز این باشد، خداوند شما را از دست او راحت نموده است(1).
----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله(ص) و الثلاثه الخلفاء، کلاعی، ج 2، ص 276.ابن اسحاق می‌گوید: پیامبراکرم (ص) به راهش ادامه داد. برخی از افراد در مسیر راه از لشکر عقب می‌ماندند. وقتی نزد پیامبر نام آنها برده می‌شد، می‌فرمود: اگر در او خیری باشد، خداوند او را به شما ملحق خواهد ساخت و اگر غیر از این باشد، شما از دست او راحت شده‌اید تا اینکه ابوذر به خاطر کند روی شترش به تأخیر افتاد و به رسول خدا گفتند: ابوذر عقب‌مانده است. آن حضرت طبق معمول فرمود: اگر خیری در او باشد، خداوند او را به شما ملحق خواهد ساخت واگر غیر این باشد، شما از دست او راحت شده‌اید. ابوذر مدتی با شترش مدارا نمود، اما زیاد منتظر نماند و وسایل خود را از روی شتر پائین آورد و بر دوش خود گذاشت و پیاده دنبال لشکر به راه افتاد. پیامبر نیز در مکانی فرود آمده بود.
هنگامی که از دور چشمشان به ابوذر افتاد، گفتند: ای رسول خدا! فردی تنها و پیاده می‌آید. رسول خدا فرمود: شاید ابوذر باشد تا اینکه نزدیک آمد، گفتند: او ابوذر است. پیامبر فرمود: خدا به ابوذر رحم کند، او تنها راه می‌رود و تنها می‌میرد و تنها حشر می‌گردد(1). 
زمان سپری شد و عصر خلافت عثمان فرا رسید. ابوذر به خاطر مشکلاتی که پیش آمد، به ربذه (نام جائی است) منتقل شد و در بیماری وفات خود به غلام و همسرش گفت: هنگامی که وفات نمودم، شما دو نفر مرا غسل دهید و کفن کنید و جنازه‌ام را در کنار راه بگذارید وبه اولین گروهی که از آنجا می‌گذرد، بگویید: این ابوذر است. آنها نیز طبق توصیه، چنین کردند تا اینکه قافله‌ای از کوفه سر رسید و متوجه جنازة او نشدند؛ حتی نزدیک بود اورا با مرکبهای خود زیر بیاورند. ابن مسعود گفت: این چیست؟ گفتند: جنازة ابوذر است. او لا‌ اله ‌الا الله گفت و به گریه افتاد و گفت: رسول خدا راست فرمود که ابوذر تنها راه می‌رود و تنها می‌میرد وتنها حشر می‌گردد؛ سپس از مرکبش پایین آمد و بر جنازه ابوذر نماز خواند و دفنش نمود(2). 
در این داستان درسها و عبرتهای زیادی وجود دارد از جمله اینکه: 
1- تحمل مشقتهای سفر توسط ابوذر تا جایی که با حمل اساسیة خود بر پشت، پیاده خود را به کاروان پیامبر اکرم (ص) رسانید. این امر بیانگر شوق ابوذر به جهاد در راه خدا می‌باشد(3). 
2- اینکه پیامبر فرمود: خدا بر ابوذر رحم کند، او تنها راه می‌رود و تنها می‌میرد و تنها حشر می‌گردد، دلیل واضح و روشنی است بر صدق نبوت آن حضرت؛ زیرا خبر دادن از اموری که هنوز اتفاق نیفتاده است، سپس اتفاق‌افتادن آن امور، معجزه‌ای است که خداوند به پیامبرش بخشیده است و در سیرت پیامبر اکرم، با موارد زیادی از این قبیل برخورد می‌نماییم(4). 
3- همچنین از این ماجرا به علم ابن مسعود و قوت حافظة ایشان پی می‌بریم که پس از گذشت چندین سال، با دیدن جنازة ابوذر، بالفور حدیث پیامبررا در مورد مرگ ابوذر به یاد می‌آورد(5). 
-------------------------------------------------------------------------------------------
1) السیرة النبویه، ابن هشام، ج 4، ص 178.
2) همان.
3) الصراع مع الصلیبیین، ص 129 – التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج 8، ص 114.
4) همان. براساس نص صریح قرآن، پیامبر اکرم(ص) علم غیب اطلاعی نداشت، مگر اموری که توسط خداوند به ایشان اطلاع داده است. (مترجم)
5) تاریخ الاسلامی، حمیدی، ص 8، ص 114.ابن‌اسحاق می‌گوید: بعد از اینکه پیامبر اکرم(ص)  به تبوک رسید، در یکی از روزهای گرم وقتی ابوخیثمه به خانه‌اش آمد، دید که هر یک از دو همسرش، سایه‌بانهای خود را خیس کرده‌اند، اطراف آنها آب پاشیده و برای او آب خنک و غذا تدارک دیده‌اند. ابوخیثمه نگاهی به آنها کرد و گفت: پیامبر زیر آفتاب گرم و بادهای سوزان بسر می‌برد و ابوخیثمه در سایة خنک با همسران خود، آب خنک و  غذا می‌خورد. این منصفانه است؟ سپس خطاب به همسرانش گفت: به خدا سوگند تا به پیامبر نپیوسته‌ام، وارد خانه‌های شما نخواهم شد و به آنها گفت: توشه راه مرا آماده کنید. آن گاه، به قصد پیوستن به کاروان پیامبر به راه افتاد و بعد از اینکه آنان در تبوک اردو زده بودند، خود را به آنان رساند. در مسیر راه نیز با عمیر بن وهب برخورد نمود که او نیز به قصد پیوستن به لشکر اسلام به راه افتاده بود و ادامه راه را با هم رفتند. وقتی نزدیک تبوک رسیدند، ابوخیثمه به عمیر گفت: با هم نزد پیامبر برویم؛ چون من به خاطر گناهی که انجام داده‌ام، شرمنده‌ام. وقتی به پیامبر اطلاع دادند که فردی به سمت آنان می‌آید، فرمود: امیدوارم ابوخیثمه باشد و وقتی نزدیک آمد، صحابه گفتند: ابوخیثمه است و هنگامی که نزدیک پیامبر رسید، از شتر پایین آمد و سلام کرد. پیامبر فرمود: وای بر تو ای ابوخیثمه. آنگاه او ماجرا را برای رسول خدا تعریف کرد. پیامبر در مورد او سخنان نیکی بر زبان آورد و برایش دعای خیر نمود(1) . ابن‌هشام می‌گوید: نام ابوخیثمه، مالک بن قیس است.
او در این مورد اشعاری نیز سروده است که به چند بیت از آنها اشاره می‌نماییم:
لما رایت الناس فی الدین نافقوا
		أتیت التی کانت أعفَّ و اکرما

ترکت خضیبا فی العرش و صرمة
		صفایا کراما یسرها قد تحمما

و کنت اذا شک المنافق اسمحت
		الی الذین نفسی شطره حیث یمما(2) 

«وقتی دیدم که مردم در دین، دچار نفاق شدند، من راه بهتر و پسندیده‌تر را برگزیدم و با دست راست خود با محمد بیعت نمودم و گناه و حرامی مرتکب نشدم.
من زنان حنا بدست و خرماهای با صفائی را که سیاه شده و رسیده بودند، در سایه‌بانها گذاشتم.
هنگامی که انسان منافق دچار شک و تردید می‌شود، نفس من خود را به دین می‌سپارم تا به هر سو 