ی سخنان رسول خدا تمام شد، آنها به یکدیگر گفتند: ای قوم! به خدا سوگند، این همان پیامبری است که یهودیان شما را به آمدن آن تهدید می‌کردند. نباید آنها در گرویدن به او بر شما پیشی گیرند. بنابراین، آنها به دعوت پیامبر پاسخ مثبت دادند و او را تصدیق کردند و آنچه از تعالیم اسلام بر آنها عرضه کرده بود، پذیرفتند و گفتند: ما قوم خود را در حالی پشت سر گذاشته‌ایم که در میان هیچ قومی به اندازه آنها کینه و دشمنی وجود ندارد؛ امید است خداوند آنها را به وسیلة شما متحد و یکپارچه سازد. ما به زودی نزد آنها خواهیم رفت و آنان را به آئین تو فرا می‌خوانیم و آنچه از تعالیم این دین پذیرفته‌ایم، بر آنها عرضه خواهیم کرد. اگر خداوند ارتباط و پیوند آنها را در پرتو شما برقرار و مستحکم گرداند؛ از آن پس عزت هیچ مردی در میان قوم و قبیلة ما فراتر از عزت شما نباشد؛ زیرا هیچ کسی عزیزتر از تو نیست.
سپس در حالی رهسپار سرزمین خود گشتند که ایمان آورده و پیامبر را تصدیق کرده بودند(2) . تعدادشان شش نفر بود به نامهای : ابوامامه أسعد بن زراره، عوف بن حارث از قبیلة بنی نجار، رافع بن مالک، قطبه بن عامر، عقبه بن عامر، و جابر بن عبدالله بن رباب(3) . وقتی این گروه به مدینه نزد قوم خود رسیدند با آنها در مورد پیامبر اکرم(ص) سخن گفتند و آنان را به اسلام دعوت دادند تا آنکه آوازة پیامبر اکرم (ص) و دعوت او همه جا را فرا گرفت؛ پس هیچ خانه‌ای از خانه‌های انصار باقی نماند مگر اینکه در آن وصف و یاد پیامبر اکرم (ص) برقرار بود.(4) 
بدین صورت این اولین دسته از دسته‌های خیر بود که تنها به ایمان آوردن اکتفا نکردند؛ بلکه با خود پیمان بستند که قومشان را به اسلام دعوت دهند و تمامی آنها به عهدی که با دین خدا و پیامبرش بسته بودند وفا نمودند؛ چنانکه وقتی به مدینه بازگشتند در زمینه دعوت به سوی خدا تلاش نمودند. بنابراین هیچ خانه‌ای از خانه‌های انصار باقی نماند مگر اینکه در آن وصف و یاد محمد(ص)  برقرار بود و این گونه هرگاه که امر الهی باشد، لحظة سرنوشت ساز و قاطعی که پایان بخش ناامیدیها و رنجهاست فرا می‌رسد. این دیدار پیامبر اکرم (ص) بااین گروه، بدون موعد قبلی صورت گرفت، اما دیداری بود که خداوند آن را فراهم آورد تا نه تنها سرچشمه‌ای نو برای خیر و خوبی و نقطه تحول قاطعی در تاریخ و لحظه‌ای برای تحقق رهایی از پرستش سنگها باشد؛ بلکه در واقع لحظه‌ای سرنوشت‌ساز برای تمام جهان و لحظة انتقال و بیرون آوردن زندگی از تاریکیها به سوی نور بود. آیا معقول بود که در لحظة بسیارکوتاه، این افراد بت‌پرست و متعصب به یاوران دعوت که چشم و دلشان به نور حق گشوده شده بود، متحول شوند و به سربازانی مخلص برای حق و به دعوتگرانی به سوی خدا تبدیل شوند که نزد قومشان در حالی می‌روند که نور به همراه دارند و بر چهره‌هایشان نور نشسته است؟ به حق که این خواست الهی بود که برای دعوت زمینه‌ای مناسب و حامیانی امین و واقعی آماده گرداند.
بدین صورت دعوت در مرحلة جدیدی قرار گرفت و با این مرحله سالهای غم و اندوه پیامبر و سالهایی که به دنبال هم‌پیمانانی برای حمایت از اسلام بود، سپری گردید؛ به گونه‌ای که از آن روز به بعد قدرت شگفت‌انگیز اسلام و لشکر دلیر و قهرمان آن، نقشهای به یادمانی از خود به یادگار گذاشت و حق بر باطل پیروز گردید و پرهیزگاران از این وضعیت شادمان گشتند و دسته‌های خیر و طلیعه‌های نور که خداوند آنها را برای خیر آماده نموده بود، یکی پس از دیگری به مکه آمدند تا به کاروان هدایت بپیوندند و در نور، شناور و از سرچشمة خیر سیراب گردند و با خیر و نوری که فرا گرفته‌اند، به یثرب بازگردند.(5) 
لازم به یادآوری است که در نخستین ملاقاتی که در عقبه انجام گرفت و گروهی از خزرج با پیامبر اکرم (ص) دیدار کردند و به دست ایشان مسلمان شدند، بیعتی صورت نگرفت(6) ؛ چراکه تعداد آنان اندک بود و به خود این اجازه را نمی‌دادند که بدون مشورت با قبیله‌های خود در مدینه، پیمانی ببندند، اما آنها مخلصانه به تبلیغ پیام اسلام پرداختند.(7) 
-----------------------------------------------------------------------------------------
1) سیرة ابن هشام، ج 2،ص 41 – 42.
2) البدایة والنهایه، ج 3، ص 148 – 149.
3) شرح المواهب، زرقانی، ج 1، ص 361.
4) البدایة والنهایه، ج 3، ص 147.
5) اضواء علی الهجرة، توفیق محمد سبع، ص 273 – 274.
6) هجرة الرسول و صحابته، جمل، ص 143.
7) همان.ملت عرب به ارتجاع دینی شدید و بت‌پرستی زشتی که نظیر نداشت و به انحرافات اخلاقی و هرج ومرج سیاسی گرفتار شده بود و بدین جهت ارزش و اهمیت خود را از دست داده بودند و در انزوای تاریخ قرار گرفته بودند و بهترین موقعیت اجتماعی برای آنان این بود که دنباله‌رو دولت فارس یا روم گردند. پیروی از فرهنگ آباء و اجدادی، هر چند که آکنده از انحراف و گمراهی بود، امّا سراسر وجود آنها را فرا گرفته بود و به همین دلیل بتها را پرستش می‌کردند و هر قبیله، برای خود بتی داشت؛ چنانکه قبیلة هذیل بن مدرکه، «سواع» را می‌پرستید و بت قبیله کلب، «ود» بود و قبیله مذحج، «یغوث» را پرستش می‌کردند و «یعوق»، بت قبیله خیوان بود، «نسر» بت قبیله حمیر بود و خزاعه و قریش «اساف و نائله» را پرستش می‌کردند و «مناه» در ساحل دریا بود که همه عربها به طور عام و قبیله اوس و خزرج به طور خاص به تعظیم و پرستش آن می‌پرداختند. «لات» در ثقیف و «عزی» بالای ذات عرق، قرار داشت و بزرگ‌ترین بت قریش به شمار می‌رفت(1). 
علاوه بر این بتهای بزرگ و مشهور، بتهای کوچک بی‌شماری وجود داشت که حمل و نقل آنها در سفر و گذاشتن آنها در خانه، آسان بود.
بخاری در صحیح خود از ابی رجاء عطاردی روایت می‌نماید که گفت: «ما سنگ را پرستش می‌کردیم و هرگاه سنگی بهتر از آن می‌یافتیم، پرستش سنگ اولی را رها می‌کردیم و آن را عبادت می‌کردیم و اگر سنگی نمی‌یافتیم، توده‌ای خاک جمع می‌کردیم پس گوسفندی می‌آوردیم و روی آن می‌دوشیدیم آن گاه آن را طواف می‌نمودیم!!!»
بت‌پرستی رایج اعراب، میان آنان و شناخت خدا و تعظیم و ایمان به وی و روز قیامت، حایل شده بود. گرچه اعراب چنین می‌پنداشتند که این بتها فقط واسطة میان آنها و خدا هستند، ولی احترام و مقام این خدایان خیالی، بر دلها و اعمال و کارهایشان سایه افکنده بود و تمام ابعاد زندگی آنها را تحت‌الشعاع قرار داده و عظمت خداوند را در دلهایشان کم‌رنگ کرده بود.
آیین ابراهیم علیه السلام نیز دستخوش تحریف و تغییر و دگرگونی شده بود. مثلاً، حج به مراسمی تبدیل شده بود که افتخارات خود را به رخ دیگران می‌کشیدند و تکبر و مباهات می‌کردند. آیین یکتاپرستی از حقیقت خود منحرف گشته و خرافات و افسانه‌های زیاد به آن ملحق شده بود.
با وجود این، برخی افراد از پرستش بتها و قربانی کردن برای آنها، سرباز می‌زدند که زید بن عمرو بن نفیل یکی از این افراد بود، او برای بتها قربانی نمی‌کرد وگوشت حیوان خود مرده را نمی‌خورد و خون نمی‌نوشید و می‌گفت: 
أربّاً و