بر مربوط به خوارج و پیشوایشان ذی خویصره نزد تاریخ‌نگاران معلوم و معروف است، و روایت صحیحی از ده طریق از آنها روایت شده است و در صحاح و سنن و مسانید به ثبت رسیده است و ابن کثیر در (البدایه و النهایه) (7/298-304) آن را با الفاظ و اسنادهای آن نقل نموده است در بسیاری از آن طرق در صحیحین تصریح شده به اینکه عمر بن خطاب چون از زبان این جانی (مارق) نسبت به پیامبر(ص) بی‌‌ادبی و ناسزا شنید و گفت: (ای رسول خدا مرا رخصت دهید تا گردن او را قطع نمایم و خالد بن ولید نیز سخن عمر را تکرار نمود لیکن پیامبر(ص) عمر را از کشتن او منع نمود تا بعداً مردم نگویند که محمد(ص) اصحاب خود را می‌کشد – نگا: بخاری (6933-4351) و مسلم (1063-1064). و این سخن بیانگر این است که پیامبر(ص) قصد کشتن او را نداشته است بلکه از آن ممانعت می‌نماید و عمر جزو کسانی بوده که قتل او را با پیامبر مطرح نمود - پس چگونه ممکن است با دستور پیامبر به وی از قتل او خودداری نماید؟ و این روایات از لحاظ ثبوت نزد اهل سنت صحیح‌ترین روایات است و اینکه نزد شیعه به ثبت نرسیده بر صحت آن خللی وارد نمی‌گردد، و ما به عبدالحسین و سایرین می‌گوئیم در آنچه نزد ما صحیح است با ما احتجاج نمائید و اما آنچه موسوی در این مراجعه گفته که پیامبر(ص) ابوبکر و عمر را به کشتن او [مارق] امر نمود ولیکن آنها امر پیامبر(ص) را اجرا نکردند و خواستة خود را بر آن ترجیح دادند – سخنی باطل و نارواست و روایاتی که ذکر نموده است تماماً ضعیف و منکر می‌باشند، اولین منکر بودن آنها مخالفتشان با روایاتی است که در صحیحین می‌باشد و نیازی بر تکلف حمل آن بر تعدد شخص یا اختلاف واقعه نیست. و روایات موهوم (عبدالحسین) ضعیف می‌باشند و دلایل ضعف آن عبارتند از: 
اولین روایت ذکر شده توسط موسوی حدیث ابو سعید(رض) نزد امام احمد (3/15) از طریق ابو شداد بن عمران است که حافظ ابن کثیر نیز در (البدایه و النهایه) (7/297-298) آن را با همین سند نقل نموده است. 
می‌گوییم: اسناد آن به علت وجود شداد در آن ضعیف است و در آن ثقه‌ای و دستاویزی محکم یافت نمی‌شود و تنها دو نفر از او روایت نموده‌اند و به وی اعتماد شده و بهتر است که بگوییم که او فردی ناشناخته و مجهول الحال است. زیرا پرواضح است جهالت عین با روایت دو راوی بیشتر رفع می‌گردد اما جهالت حال جز با تصریح بر عدالت و وثاقت او رفع نمی‌گردد. وثاقت نسبت به شداد [مذکور] امری معدوم است و ابو حاتم در (الجرح و التعدیل) (4/329) دربارة وی جرح و تعدیل ذکر نموده است و سزاوار است او را به مجهول الحال توصیف نمائی و در (التعدیل) شرح حالی نیز از او موجود نیست وآن طوري كه حافظ در التقريب ذكر  كرده است جهالت العين با روايت دو نفر يا بيشتر بر طرف نمي شود مگر با تنصیص بر عدالت و محل ثقه بودن آن و این حالت در مورد شداد امری غیر ممکن است و لکن حافظ توثیق او را در اینجا جز از ابن حبان نقل ننموده است و واضح است که به ابن حبان به تنهایی اعتماد نمی شود به خاطر معرفت ما به منهج او در مورد توثیق مجاهیل و آن هم اینطور استکه کسی نام خود را ذکر می کند و او نمی داند چه کسی است و پدرش چه کسی بوده است و همانطور که در مراجعه (44) از ابن عبدالهادی در (الصارم المکی) (ص 93) ذکر شده است که او از طریق ابن حبان نقل نموده است و آلبانی در (الاحادیث الضفیفه) (2/328-329) بعد از بیان روایت مذکور دربارة ابن حبان می‌گوید: جهالت (نسبت به راوی) نزد ابن حبان به عنوان جرح به شمار نمی‌آید حتی او در کتاب (المجروحین) فردی را به علت جهالت مورد ایراد و انتقاد قرار نداده است، با این توضیح معلوم می‌گردد که توثیق ابن حبان به تنهایی نزد محققین راوی را از مرز جهالت بیرون نمی‌آورد. این امر در مورد شداد قابل صدق است و در این صورت ضعف حدیث مذکور مخالفت آن با صحیح ثابت معلوم و نمایان است. و حدیث ابو سعید نمونه‌ای از حدیث انس و در ضعف همچون آن یا واهی‌تر است و هیچ کدام به علت شدت ضعف سبب تقویت دیگری نمی‌گردد، و موسوی روایتی برای حدیث انس ذکر نموده و به روایت دیگری اشاره نموده است و ما [نیز] روایت سومی را برای آن ذکر نموده و ضعف هر سه را هم بیان می‌نمائیم و می‌گوییم اما روایتی که به صورت کامل ذکر نموده است آن را از شرح حال ذی ندیه در (الاصابه) (2/174) به نقل از مُسند ابی یعلی با شماره (4143-90) از طریق موسی بن عبیده از صعود بن عطاء از انس نقل نموده است و این اسناد بسیار ضعیف است و امام احمد درباره موسی ابن عبیده می‌گوید: روانیست از او روایت شود، و حافظ در التقریب گفته است: ضعیف است، و هیثمی به علت وجود موسی بن عبیده در اسناد [روایت] آن را معلل نموده است. و در (المجمع) می‌گوید: (روایت از ابو یعلی، و در اسناد آن موسی بن عبیده است، و او متروک [الحدیث] است. می‌گویم: و استاد او صعود بن عطاء نیز ساقط است و ذهبی در المیزان به نقل از ابن حبان گفته است به او احتجاج نمی‌گردد.
و طریق دوم روایت مذکور از انس در مسند ابی یعلی با شماره (4127) و ابن کثیر در (البدایه و النهایه) (7/298) آن را نقل نموده است و هیثمی در (المجمع) (6/226) با روایت یزید رقاشی از انس روایت نموده‌اند و ابو دحلان نیز در (الحلیه) (3/52-53)، آن را از طریق مذکور روایت نموده‌اند، و این اسناد به علت وجود یزید در آن ضعیف است و هیثمی در (المجمع) حدیث را به علت وجود او در اسناد معلل دانسته است. 
و موسوی بعد از اشاره به روایت مذکور در پایان سخن خود از زبان او می‌گوید: او در پایان آنچه در این قضیه حکایت نموده ذکر شده است که پیامبر(ص) گفته است: این اولین قرن است که در امت من پدید و طلوع می‌نماید، و چنانچه او را می‌کشتید هرگز میان [هیچ] دو نفر[ی] اختلاف به وجود نمی‌آمد و بنی اسرائیل هفتاد و دو فرقه گردیدند و این امت هفتاد و سه فرقه خواهند شد جز فرقه‌ای نباشد همگی در آتش‌اند). 
می‌گویم: معمولاً این دیو صفت هر آنچه باب طبعش نباشد قطع و قیچی می‌نماید، زیرا روایت مذکور دارای تتمه‌ای است [با این عبارت: پس گفتیم ای پیامبر خدا(ص) آن فرقه [ناجیه] چه کسانی‌اند؟ فرمود: [آن فرقه] جماعتي هستند، یزید رقاشی گفت: پس به انس گفتم ای ابو حمزه [آن] جماعت کجایند؟ گفت با امیرانتان با امیرانتان. 
و موسوی تتمة حدیث مذکور را قطع نموده است که در آن صفت فرقه ناجیه ذکر شده است که رافضیان از آن دور می‌باشند؛ زیرا آنان از جماعت و پیروی امراء بسیار دور می‌باشند، و این حدیث گرچه اسناد آن ضعیف است، لیکن این لفظ از آن دربارة افتراق امت محمد(ص) به هفتاد و سه فرقه است و جز جماعتي که بر سنت من و یارانم باشند. همگی فرا آتش جهنم‌اند. این لفظ از حدیث صحیح و ثابت است دارای طرق فراوانی از پیامبر است و از صحابة متعددی روایت شده است و آلبانی در (الصحیحه) با (شماره 202-203) به تفصیل آن پرداخته است. به آن مراجعه شود. و این بیانگر این است حدیثی که موسوی به آن احتجاج نموده است بر علیه آنان است و با طرق و شواهد فراوان آن صحیح می‌باشد اما حدیثی که به آن استشهاد نموده ضعیف و از د