	مَن جَرّب المُجرَّب حلّت بِه الندامه(3) 
--------------------------------------------------------
1) من زمانه را از فراق تو همچون قیامت دیده ام.
2) قسم بخدا که ما عشق و محبت بدون از سرزنش ندیده ایم.
3) کسی که مجرَّب (آزموده شده) را بیازماید برایش پشیمانی ببار خواهد آمد. همانطور که می گویند آزموده را آزمودن خطاست.آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
		چشم میگون لب‌خندان دل خندان با اوست

گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی
		آن سلیمان زمانست که خاتم با اوست

خال مشکین که بر آن عارض گندم گونست
		سر آندانه که شد رهزن آدم با اوست

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل
		کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران
		چکنم با دل مجروح که مرهم با اوست

روی خوبست و کمال هنر و دامن پاک
		لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

حافظ از معتقدانست گرامی دارش
		زانکه بخشایش بس روح مکرم با اوستحافظ سوی نگارش گوید نوشته نامه
		والله کان ذِکرُه وِزراً مَع المَلامه(1) 

غافل از آنکه آرند آن نامه را بگردن
		عِند المعاد سُکراً مَسلوب الإستقامه(2) 

گویا ز عشق بازی دارد نشان‌هائی
		کانت دموع عینیه من ذنبه العلامه(3) 

گوید که آزمودم سودی ولی ندیدم
		مَن جرّبَ المُجَرب حَلّت به الندامه(4) 

پرسیدم از فهیمی شاعر کجا است گفتا
		فِی قُربه عذاب فی بُعدِه السلامه(5) 

گفتم ملامتی کن بر عاشقان گمراه
		گفتا وجدتُّ لَعناً فی حَقّهم کرامه(6) 

دانی چو کرده حافظ عادت بیاوه گوئی
		ای کاش بود بی‌اصل آن نادرست نامه
------------------------------------------------------------
1) سوگند بخدا این همه یاد آوری حافظ از یار و نگار گناه و ملامتی است.
2) در هنگام معاد (حشر جسمانی) در حالی که مست است و بر قول ثابت پایدار نیست.
3) اشکهای چشمان او نشانة گناهکاری او می باشد.
4) ترجمه‌ي این مصرع در حاشیة شماره: 3 صفحة گذشته آمده است.
5) عذاب (هلاکت) در نزدیکی او است و سلامتی از او دور می باشد.
6) گفت: دیدم که لعنت (دوری از رحمت الهی) در حق ایشان کرامت است (یعنی از سر آنها هم زیاد تر است).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1012.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1013.txt">حافظ شكن</a></body></html>عیشم مدام است از لعل دلخواه
		کارم بکام است الحمدلله

ای بخت سرکش تنگش ببرکش
		گه جام زرکش گه لعل دلخواه

ما را بمستی افسانه کردند
		پیران جاهل شیخان گمراه

از قول زاهد کردیم توبه
		وز فعل عابد استغفر الله

جانا چگویم شرح فراقت
		چشمی و صد نَم جانی و صد آه

کافر مبیناد این غم که دیده است
		از قامتت سرو از عارضت ماه

در پیش سلطان گر نیست بارم
		باری بمیرم بر خاک درگاه(1) 

دلق ملمع زنّار راه است
		صوفی نداند این رسم و این راه

دیشب برویش خوش بود وقتم
		از وصل جانان صد لوحش الله

شوق رُخت برد از یاد حافظ
		ورد شبانه درس سحرگاه
---------------------------------------------------
1) این بیت در اکثر نسخه های دیوان حافظ وجود ندارد.فکرت بدام است از نفس بد خواه
		شغلت حرام است خُزیتَ مِن الله(1) 

ای شاعر لش گشتی تو سرکش
		خود را بدر کش از کام و دلخواه

افسار مستی بر تو نهادند
		پیران جاهل رندان گمراه

رندی سراسر افسانه باشد
		مستی تو از زر همچون خر از کاه

از دست زاهد وز فعل عابد
		گر توبه کردی دیوت بهمراه

از دست پیران بنمای توبه
		گر مرد حقی در طالب راه

شرح فراق شاه از جنون است
		دیوانه هستی گر می‌کشی آه

صد آه جان و چشمی و صد نم
		گر لاف نبود هستی زیان خواه

نی ماه را غم از عارض او
		نی سرو را غم از قامت شاه

این لافرا جز کاذب نگوید
		وانهم تو هستی از لاف آگاه

در پیش سلطان دادند بارت
		ورنه نبودت شیطان هوا خواه

کردی تمنا میری(2)  بخاکش
		ای کاش مرگت بودی بدستگاه

یارب چه می شد پیش از غزل‌ها
		می‌مرد حافظ بر خاک درگاه

از وزر عاشق بدتر نباشد
		وزر و عذابش باشد نه کوتاه

آخر که بفروخت بهر زر و سیم
		درس شبانه ورد سحرگاه

کاشکی نمی‌خواند این درس تزویر
		کاشش نبودی دهرش قدمگاه

الغوث الغوث از سحر حافظ
		و از جادوی او الله الله

ای برقعی بین تصنیف و عشقش
		بین رقص او را در مجلس شاه
-----------------------------------------------------------
1) خزیتَ من الله = از جانب الله رسوا شده ای.
2) میری = بمیری.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1015.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1016.txt">حافظ شكن</a></body></html>گر تیغ بارد از کوی آن ماه
		گردن نهادیم الحکم لله

من رند و عاشق آن گاه توبه
		استغفر الله استغفر الله

آئین تقوی ما نیز دانیم
		لیکن چه چاره با بخت گمراه

ما شیخ و زاهد کمتر شناسیم
		یا جام باده یا قصه کوتاه

مهر تو عکس بر ما بیفکند
		آئینه رویا آه از دلت آه

الصبر مُرٌّ والعمر فان
		یا لیت شعری حتّا مَ القاه(1) 

حافظ چه نالی گر وصل خواهی(2) 
		خون بایدت خورد در گاه و بیگاه
-------------------------------------------------------
1) صبر تلخ و عمر فنا شدنی است کاش می دانستم تا چه وقت او را ملاقات می کنم؟
2) در تعدادی از نسخه ها عاشق چه نالی... آمده است، و بعد از آن یک بیت دیگر وجود دارد که بیت آخر بوده و اسم حافظ در آن آمده است.ترسی نباشد در دفع گمراه
		گردن نهادیم حب من الله

ما رند و عاشق نَی می‌شناسم
		از ذکر باده استغفر الله

آئین تقوی شاعر چه داند
		عارف نباشد جز مرد گمراه

بیرون نجستی از عشق و مستی
		دین و دلت برد صد آه صد آه

الحق مُرٌّ والشعر حلوٌ
		یا لیت شعری الرب یرضاه(1) 

زین عشق و رندی سودی نگیری
		جز خِزی دائم حکم مِن الله

رندان چه دانند مستان چه فهمند
		کن توبه توبه عقل و خرد خواه

این بخت گمراه از ترک تقواست
		تقوی طلب کن یابی ‌تو این راه

عکسی ز مهرش در دل نبینی
		آن عکس دیو است دیدی بهمراه

چون شد تو عکسش در جام دیدی
		اکنون نبینی در دل در این گاه

هرگز نبینی خیری تو از حق
		زیرا که خواهی آن عکس بد خواه

از هجر آن دیو هرگز مخور غم
		چون او تو صدها دارد بخرگاه

محزون مشو من گر دیو خواندم
		غیر از خدا را ور باشدی ماه

معشوق هر عشق در حکم دیو است
		حبی نباشد جز حب الله

مقصود شاعر هجر از زر استی
		الأجر فاطلب و الهجر تنساه(2) 

حافظ چه نالی خونخوردنت چیست
		چون زر تو خواهی رو نزد آن شاه

ای برقعی شد حقت مددگار
		کردی تو ما را بیدار و آگاه
----------------------------------------------------
1) حق تلخ و شعر شیرین است، ای کاش پروردگار من از شعر من خوشنود باشد.
2) طالب پاداش باش و (اصطلاحاتی چون) هجر و فراق را رها کن.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1018.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1019.txt">حافظ شكن</a></body></html>در سرای مغان رفته بود و آب زده
		نشسته پیر و صلائی بشیخ و شاب زده

شعاع جام و قدح نور ما پوشیده
		عذار مغبچه‌گان راه آفتاب زده

گرفته ساغر عشرت فرشتة رحمت
		ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده

وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
		که خفتة تو در آغوش بخت خواب زده

فلک جنیبه کش شاه نصرت الدین است
		بیا ببین ملکش دست در رکاب زده

خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف
		ز روی صدق و صفا بوسه بر جناب زده

بیا بمیکده حافظ که بر تو عرضه کنم
		هزار صف ز دعاهای مستجاب زدهبیا تو شاعر ما بین که خود بآب زده
		هوای نفس بدین 