ورد
		از خوان بذل ما است که لافش مکرر است<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:134.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:135.txt">حافظ شكن</a></body></html>ایغائب از نظر بخدا میسپارمت
		جانم بسوختی و بدِل دوست دارمت

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
		صد گونه ساحری بکنم تا بیارمت

حافظ شراب و شاهد و ساقی نه وضع تست
		فی الجمله میکنی و فرو می‌گذارمتشاعر بیا که باز بشیطان سپارمت
		با تو برادرست و برابر گذارمت

تا سر نگون تو را نکنم در میان نار
		باور مکن که دست خود از سر بدارمت

تا کی کنی تو ناله و آه از فراق یار
		گوئی که ساحری بکنم تا بیارمت

یاران تو را ز کار و عمل دور کرده‌اند
		ای پیرو هوا بهوس می‌گمارمت

خود گفته‌ای فرشته نداند که عشق چیست
		از صاحبان عقل دگر چون شمارمت

تا کی فرشته عاشق و ساحر همی کنی
		تا کی بِوَهن دین و دیانت گذارمت

خود ساحری چه حاجت هاروت بابلی
		در سحر صوفیا من از او پیش دارمت

هاروت بُد فرشته اگر پیش او روی
		گوید بآن رجیم دغا می سپارمت<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:137.xml">35</a><a class="folder" href="w:html:140.xml">36</a><a class="folder" href="w:html:143.xml">37</a><a class="folder" href="w:html:146.xml">38</a><a class="folder" href="w:html:149.xml">39</a><a class="folder" href="w:html:152.xml">40</a><a class="folder" href="w:html:155.xml">41</a><a class="folder" href="w:html:158.xml">42</a><a class="folder" href="w:html:161.xml">43</a><a class="folder" href="w:html:164.xml">44</a><a class="folder" href="w:html:167.xml">45</a><a class="folder" href="w:html:170.xml">46</a><a class="folder" href="w:html:173.xml">47</a><a class="folder" href="w:html:177.xml">48</a><a class="folder" href="w:html:180.xml">49</a><a class="folder" href="w:html:183.xml">50</a><a class="folder" href="w:html:186.xml">51</a><a class="folder" href="w:html:189.xml">52</a><a class="folder" href="w:html:192.xml">53</a><a class="folder" href="w:html:195.xml">54</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:138.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:139.txt">حافظ شكن</a></body></html>خوابم بشد از دیده درین فکر جگر سوز
		کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد
		اندیشة آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماری
		پیداست از این شیوه که مست است شرابت

حافظ نه غلامیت که از خواجه گریزد
		لطفی کن و باز آ که خرابم ز عتابتای شاعر ما صرف شد ایام شبابت
		از وزر و وبال است پر اوراق کتابت

تا کی بحریم دگران چشم بدوزی
		کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

معشوقة تو چون تو بود زانکه نباشد
		اندیشة آمرزش و پروای ثوابت

چون برده ز تو چشم خمارش دل مستت
		پیدا است از این شیوه که کردست خرابت

حافظ چه غلامی که خود ترا بفروشی
		بر دانه و آبی ندهد خواجه جوابت

هان برقعیا این شعرا جمله خرابند
		بیدار نما ملت با رأی صوابتاينجانب در بارة اوضاع ايران در اين زمانه، شعر زير را سروده ام:
ياري آگاه و نيك پنداري
	محفلي بود و نازنين ياري*

بازگو آنچه گفتني داري
	گفتمش در زمينه اســلام*

فارغ از هر كشيش و احباري
	گفت: ديني بدون روحاني*

مرتضي هم نه مرد بيكاري
	مصطفي مجتهد نبود و أمي بود*

چه كس از دين كند نگهداري؟
	گفتمش: رهنماي مردم كيست؟*

بر همه فرض، دين نگهــداري
	گفت: هان! رهنما بود قرآن*

واجب عيني است بر طالــب
	بر همه علم دين بود واجــب*

ني بود كَلّ و ني كه سر بـاري
	هادي دين كجا فروشد ديـن*

دين نباشد ز جنـس بــازاري
	دين فروشان نه رهنما باشنـد*

دينشان ايمن از دغلكــــاري
	كسب روزي ز راه دين نكننـد*

دينشان ايمن از دكانــــداري
	نردبان سياستش نكننــــــــد*

ارزش كفش پاره خــــواري
	حكمراني نداشت پيش علـــي*

نه حجاز و هلند و بلغــاري
	ملك ايشان قلمرو دلهاســـت*

گفت: بر دوش خلق سر باري
	نقش آخوند را شدم جويـــــا*

گفت: تكفير و حبس و كشتاري
	كار او را چه؟ جستجو كـــردم*

كي به عهدش بود وفـــاداري
	او بُوَد مست از شراب غــرور*

گفت: احياي رســم تاتـــاري
	گفتمش: گو كه چيست حزب الله؟*

گفت: بيمـــار بي پرستــــاري
	گفتمش: حال مملكت چونست؟*

داشت از بهر ما چــه آثـــاري؟
	گفتمش: انقلاب بـهمـن مــــاه*

موجبي شد بـــراي بيــــداري
	گفت: آري ضرر فراوان داشت*

كرد از جان و دل فداكــــاري
	ملـــت اندر هـــــواي آزادي*

صـد برابر شــدش گرفتـــاري
	گر چه از چاله اوفتاد به چــاه*

چاره بيـداري است و هشيـاري
	چون ز غفلت به دام افتـادنــد*

گفت وقــت تضــــرع و زاري
	گفتمش: گو نجات كي باشد؟*

رفع اين سختـــي و گرفتــاري
	بايدي جمله از خــدا خواهنـد*<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:141.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:142.txt">حافظ شكن</a></body></html>اگر چه عرض هنر پیش یار بی‌ادبی است
		زبان خموش و لیکن دهان پر از عربی است

پری نهفته رخ و دیو در کرشمه و ناز
		بسوخت عقل‌ ز حیرت ‌که ‌این‌ چه ‌بوالعجبی ‌است

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
		که کام بخشی او را بهانه بی‌سببی است

هزار عقل و خرد داشتم من ای خواجه
		کنون که مست و خرابم صلاح بی‌ادبی است

بیار می که چو حافظ مدامم استظهار
		بگریة سحری و نیاز نیم شبی استتو عرض کار و هنر کن مگو ز بی‌ادبی است
		که این دو فخر شود بر عجم و یا عربی است

ز بس که اهل هوا گشته پیرو پیران
		خرد ضعیف و کنار است ‌این نه ‌بوالعجبی است

سبب بپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
		نه چرخ بلکه هوا و هوس در آن سببی است

اگر که عقل و خرد خردلی تو را بودی
		نمی‌شدی تو بمستی و آنچه بی‌ادبی است

هر آنکه اهل ریا شد مدامش استظهار
		بگریة سحری و نیاز نیم شبی است

هر آنکه گاه شود مست و گه سحرخیز است
		بگو باهل خرد برقعی که او جلبی است<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:144.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:145.txt">حافظ شكن</a></body></html>بکوی میکده بر سالکی که ره دانست
		دری دگر زدن اندیشة تبه دانست

بر آستانة میخانه هر که یافت رهی
		ز فیض جام می اسرارِ خانقه دانست

زمانه افسر رندی نداد جز بکسی
		که سرفرازی عالم درین کله دانست

هر آنکه راز دو عالم ز خط ساغر دید
		رموز جام‌جم از نقش خاک ره دانست

ز جور کوکب طالع سحر گهان چشمم
		چنان گریست که ناهید و مهر و مه دانست

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب
		که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

حدیث حافظ و ساغر کشیدن پنهان
		چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست

بلند مرتبه شاهی که نه رواق سپهر
		نمونه‌ای ز خم طاق بارگه دانستبکوی میکده هر ناکسی که ره دانست
		ره هوا و هوس را چه یک چه ده دانست

بر آستانة میخانه هر که یافت رهی
		هوا پرست شد و راه خانقه دانست

کسی که رند شد و خدعه کار و با تزویر
		کلاه حمق بسر بهترین کله دانست

هر آنکه دمزند از ساغر و می و ساقی
		بوَهم خویش جهان را چه نقش ره دانست

هر آنکه اهل ریا گشت گریه چون شاعر
		ز جور کوکب و ناهید و مهر و مه دانست

ورای طاعت دیوانگان  ز وی مطلب
		که شیخ مذهب او عاقلی گنه دانست

برون ز دین و خرد است رشتة صوفی
		که عقل صوفی بیچاره را تبه دانست

عجب که شاعر ما دل بعقل و دین نسپرد
		چرا که شیوة آن پیر دل سیه دانست

بآشکار و خفی ترک می‌نما شاعر
		ز حق بترس مگو شحنه یا که شه دانست

بلند مرتبه شد شاه نزدت ای شاعر
		از آنکه سیم و زرت داد و از سپه دانست

بگو بملت غافل که برقعی 