می‌گفت
		مرید پیر نه فهم و نه ره ز چه دانست<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:147.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:148.txt">حافظ شكن</a></body></html>لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد
		که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست

بیار باده که رنگین کنیم جامة زرق
		که مست جام غروریم و نام هشیاریست

سحر کر شمة چشمت بخواب می‌دیدم
		زهی مراتب خوابی که به ز بیداریستبیا که نوبت عقل و زمان هشیاریست
		مگو ز عشق گرت با خرد سَر و کاریست

مگو که عاشق حقم که تونه‌ای لائق
		که لاف دوستی حق ز حمق و مکاریست

تو لاف بندگی حق کجا توانی زد
		مطیع حق شدن و بندگی بدشواریست

مقام خاک کجا شأن ذو الجلال کجا
		که شأن بندة مؤمن تضرع و زاریست

نه هر که گفت منم دوست صادقست ای دل
		که‌ مست جام غرور است او نه هشیاریست

بگو بحافظ عاشق که کم کند خدعه
		کجا مراتب خواب تو به ز بیداریست

بیا بدفتر عشاق برقعی بنگر
		که دم ز عشق زند هر که ز هنر عاریست<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:150.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:151.txt">حافظ شكن</a></body></html>در آنجا [زندان] كه بودم كتاب الغدير تأليف علامه عبدالحسين اميني تبريزي را كه سالها پيش خوانده بودم، مجدداً مطالعه كردم، صادقانه و بي‌تعصب بگويم، آنان كه گفته‌اند «كار آقاي اميني در اين كتاب جز افزودن چند سند بر اسناد حديث غدير نيست» درست گفته اند. اگر اين كتاب بتواند عوام يا افراد كم اطلاع و غير متخصص را بفريبد ولي در نزد مطلعين منصف وزن چنداني نخواهد داشت، مگر آنكه اهل فن نيز از روي تعصب يا به قصد فريفتن عوام به تعريف و تمجيد اين كتاب بپردازند. به نظر من استاد ما آيت‌الله سيد ابوالحسين اصفهاني در اين مورد مصيب بود كه چون از او در مورد پرداخت هزينة چاپ اين كتاب از وجوه شرعيه اجازه خواستند، موافقت نكرد و جواب داد: «پرداخت سهم امام (ع) براي چاپ كتاب شعر!!، شايد مورد رضايت آن بزرگوار نباشد».
بسياري از مستندات اين كتاب از منابع نامعتبر كه به صدر اسلام اتصال وثيق ندارند أخذ شده كه اين كار در نظر اهل تحقيق اعتبار ندارد. برخي از احتجاجات او هم قبلاً پاسخ داده شده، ولي ايشان به روي مبارك نياورده و مجدداً آنها را ذكر كرده است. گمان دارم كه اهل فن در باطن مي دانند كه با الغدير نمي توان كار مهمي به نفع مذهب صورت داد و به همين سبب است كه طرفداران و مداحان اين كتاب كه امروز زمام امور در چنگشان است به هيچ وجه اجازه نمي دهند كتبي از قبيل تأليف محققانه آقاي حيدرعلي قلمداران به نام «شاهراه اتحاد يا نصوص امامت» يا كتاب باقيات صالحات كه توسط يكي از علماي شيعه شبة قاره هند، موسوم به محمد عبدالشكور لكهنوي و يا كتاب «تحفه اثني عشريه» تأليف عبدالعزيز دهلوي فرزند شاه ولي الله احمد دهلوي و يا جزوة مختصر «راز دليران» كه آقاي عبدالرحمان سربازي آن را خطاب به موسسة «در راه حق و اصول دين» در قم نوشته و كتاب «رهنمود سنت در رد اهل بدعت» ترجمة اين حقير و نظاير آنها كه براي فارسي زبانان قابل استفاده است چاپ شود، بلكه اجازه نمي دهند اسم اين كتب به گوش مردم برسد. در حالي كه اگر مغرض نبوده و حق طلب مي بودند اجازه مي دادند كه مردم هم ترجمه الغدير را بخوانند و هم كتب فوق را، تا بتوانند آنها را با يكديگر مقايسه و از علما دربارة مطالب آنها سؤال كنند و پس از مقايسه اقوال، حق را از باطل تمييز داده و بهترين قول را انتخاب كنند. فقط در اين صورت است كه به آيه‌ي: «فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه» يعني: «بشارت ده بندگاني را كه سخن را بشنوند و نيكوترينش را پيروي كنند» (الزمر/18) عمل كرده اند. أما نه خود چنين مي كنند و نه اجازه مي دهند كه ديگران اينگونه عمل كنند بلكه جواب امثال مرا با گلوله و يا به زنداني كردن مي دهند!!جز آستان تو ام در جهان پناهی نیست
		سرم را بجز این در حواله گاهی نیست

چرا ز کوی خرابات روی بر تابم
		کزین بِهَم(1) بجهان هیچ رسم و راهی نیست

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
		که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

خزینة دل حافظ بزلف و خال مده
		که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست
---------------------------------------------------------------------
1) بهم = مخففِ بهتر مرا (برای من) می باشد.مگو بجز در پیرم دگر پناهی نیست
		که در شریعت ما مثل این گناهی نیست

مگر حوالة شاهان تو را فراموش است
		چگونه شاعر ما را بکس نگاهی نیست

برو که پیر مغان و مرید در نارند
		سزای لاف زنی غیر رو سیاهی نیست

تو دم ز شرع زنی این گفته تو را کافی است
		که در شریعت ما جز خدای پناهی نیست

چرا ز کوی خرابات روی بر تا بی
		برای فسق جز آنجا حواله گاهی نیست

شریعت تو چه رخصت دهد بجز آزار
		برای فاسق از این به طریق و راهی نیست

سزای آنکه نباشد خدای را بنده
		غلامی است در آنجا که داد خواهی نیست

هر آنکه شاعر و بیکار و لاف زن باشد
		چو او بدار فنا هیچ دل تباهی نیست<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:153.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:154.txt">حافظ شكن</a></body></html>صبحدم مرغ چمن با گل نو خواسته گفت
		ناز کم کن که درین باغ بسی‌چون تو شگفت

تا ابد بوی محبت بمشامش نرسد
		هر که خاک در میخانه برخساره نرُفت

سخن عشق نه آنست که آید بزبان
		ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفتروز و شب چرخ و فلک با بشر این پند بگفت
		هر که در عالم هستی چو گل باغ شکفت

عاقبت فصل خزان آید میباید رفت
		هر چه داری تو بجاروب فضا باید رفت

این بشر از سخن راست برنجید و بگفت
		هیچ واعظ سخن تلخ چنین راست نگفت 

آری آری سخن حق بجهان تلخ بود
		ای بسا در که بنوک مژه میباید رفت

عجب از شاعر صوفی عوض پند بگفت
		نبود دوست که خاک در میخانه نرفت

آن محبت که ز میخانه بود باید سوخت
		گرد او گر بنشیند برخت باید رفت

همچو موسی که بگوساله و گوساله‌پرست
		بزد آتش که محبت نتوان آن را گفت

سخن عشق نه آنست بدیوان آری
		شاعرا زیر لحافت بکن این گفت و شنفت<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:156.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:157.txt">حافظ شكن</a></body></html>صحن ‌بستان ‌ذوق ‌بخش‌ و صحبت یاران خوشست
		وقت‌گل‌خوش‌بادکز وی‌ وقت‌ می‌خواران‌ خوشست

از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شود
		آری آری طیب انفاس هواداران خوش است

نیست در بازار عالم خوشدلی ور زانکه هست
		شیوة رندی و خوش باشی عیاران خوش است

حافظا ترک‌ِ جهان گفتن طریق خوش دلی‌است
		تا نپنداری که احوال جهانداران خوشستصحن بستان‌ ذوق بخش ‌و صحبت ‌از ایمان‌ خوشست
		وقت گل یادی ز خالق با خردمندان خوشست

از سخن هر دم مشام جان ما حظی برد
		آری آری طیب انفاس خدا جویان خوشست

تا شدم اندر جوانی هنگ پیری ساز کرد
		ناله کن ای نوجوان بانگ گران جانان خوشست

با سحرخیزان بشارت ده که اندر راه حق
		نزد رحمن نالة شبهای بیداران خوشست

نیست در بازار عالم دوستی ای شاعران
		دوستی با اهل تقوی یا که دینداران خوشست

از زبان مرد حمالی شنیدم این سخن
		کاندرین دیر کهن کار سبکباران خوشست

شاعرا ترک جهان گفتن بود ترک ملق
		ترک پیران مغ و