ی
		علَم شد حافظ اندر نظم اشعار

و حتی یک شعر مدح ایشان را بهتر از صد رساله می‌داند چنانچه می‌گوید: 

دیدیم شعر دلکش حافظ بمدح شاه
		یک بیت از آن قصیده به از صد رساله بود

زیرا امراء خودخواه برای رسالة حقائق دو غاز بکسی نمی‌دهند ولی برای یک شعر مدح دینارها و منصب‌ها می‌دادند. حافظ آنقدر به مداحی خو کرده که حتی از سلاطین گبر و ستمگرانی که زمان او نبوده‌اند مداحی نموده مثلاً خسرو پرویز کسی است که نامة پیغمبر اسلام را پاره کرد و مأمور فرستاد از ایران بمدینه برای دستگیری یا کشتن آن حضرت در این صورت چه لیاقت دارد ولی حافظ در تعریف او می‌گوید: 
بده ساقی آن می که عکسش ز جام
		بکیخسرو(1)  و جم(2)  فرستد پیام

روان بزرگان ز خود شاد کن
		ز پرویز(3)  و از باربد(4)  یاد کن

و میخواهد روان آن گبر را از خود شاد کند. و هم‌چنین بسیاری از اعیان و قضات آن زمان را پس از مرگشان مداحی کرده که تماماً در دیوان او محفوظ و موجود است. بهر حال ما با مداحی بیجا و پولکی برای هر کس باشد مخالفیم و لذا هر جا حافظ مداحی کرده ما تنقید کرده‌ایم خصوصاً از ستمگران، اما اشتباه نشود ما با سلاطین دادگستر ملت پرور دموکرات و مسلمان واقعی مخالف نیستیم یعنی کاری نداریم، اگر کسی بگوید تمام دانشمندان در اول کتاب خود از امراء مداحی کرده‌اند! جواب او این است که:
 اولاً تمام دانشمندان این کار را نکرده‌اند. ثانیاً چند جمله در اول کتاب برای دانش و فضیلت پروری یکنفر امیر نوشتن غیر آنست که شاعر تمام دیوان را در مدح امرا و اعیان پر کرده باشد.
 ثالثاً آن دانشمندانی که چند جمله از یکی از سلاطین مدح نموده ادعای عشق خدا نداشته‌اند و کسی آنان را عاشق خدا نمی‌داند اما مریدان حافظ او را عاشق خدا می‌دانند و عاشق خدا از دیگری مداحی نمی‌کند. 
مخفی نماند، در زمان حافظ چاپ روزنامه و مجلات و رادیو نبوده که سلاطین و امرا از آن برای نشر اقتدار خود سوء استفاده کنند و نشر اقتدار ایشان منحصر بوده بمداحی شعرا و نشر شعر آنان، و لذا غالب امرا در دربار خود شاعری داشته‌اند و در نشر اشعار شاعران کوشا بوده‌اند و هر قدر شاعری در مداحی ماهرتر بوده جایزة او بیشتر بوده و از همین جهت به نشر اشعار حافظ می‌کوشیدند و بعد از آنکه منتشر شد و معروف گردید کسی در صدد نیامد تا ببیند دیوان حافظ چه می‌گوید و چه نفعی به جامعه دارد و فقط به صرف تقلید آن را لسان الغیب خوانده و به آن فال می‌زدند اگر چه فال زدن دلیلی بر صحت چیزی نیست چنانکه به عدد نخود نیز فال می‌زنند. 
در این اواخر مخالفین قرآن که از هر چیزی که اسلام‌شکن باشد برای گمراه کردن مردم طرفداری می‌کنند دیدند دیوان حافظ نیز موجب خمودی و سستی به اضافه به قدری کافی به علم و زهد و تقوی و بدگویی و از دانشمندان تمسخر نموده و لذا از آن دیوان ترویج بسیار کردند. در مقابل ما علاقه پیدا کردیم از این جهت مردم هشیار گردند.
----------------------------------------------------------------------------------------
1) خسرو = پادشاه بزرگ؛ لقب چند تن از پادشاهان ساسانی، بعربی کسری می گویند.
2) جَم = مخفف جمشید که بنا بر داستانهای شاهنامه چهارمین پادشاه پیشدادی بود. بمعنی پادشاه بزرگ نیز گفته شده است.
3) پرویز = پیروز، فاتح؛ لقب خسرو پرویز (پادشاه ایرانی که نامة رسول گرامی اسلام را پاره کرد).
4) باربَد = رئیس یا بزرگ دربار، رئیس تشریفات، و نام رامشگر (خواننده و نوازنده) نامی عهد خسرو پرویز. (نگا: فرهنگ فارسی عمید).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:221.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:222.txt">حافظ شكن</a></body></html>یا رب این شمع دل افروز ز کاشانة کیست
		جان ما سوخت بپرسید که جانانة کیست

حالیا خانه بر انداز دل و دین من است
		تا در آغوش که میخسبد و همخانة کیست

می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد
		که دل نازک او مایل افسانة کیستیا رب این شاعر ما عاشق و دیوانة کیست
		نظر خائن او باز بکاشانة کیست

که بود خانه بر انداز دل و ایمانش
		که در آغوش که می‌خوابد و همخانة کیست

این چنین شعر نگوید مگر آنفاسق پست
		ورنه با حق نتوان گفت که از لانة کیست

کار او چیست مگر صنعتی او را نبود
		که دل نازک او مایل افسانة کیست

مقصدش پیر بود یا بشهی می‌گوید
		دُرّ یکتای که و گوهر یک دانة کیست

این چنین شاعر بیعار نه مؤمن باشد
		زاهد عرفان نبود روی به بتخانة کیست

برقعی! بین چه مریدان سفیهی دارد
		چارة حمق و سفاهت ز دواخانة کیست<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:224.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:225.txt">حافظ شكن</a></body></html>بحریست بحر عشق که هیچش‌کناره نیست
		آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

آن دم که دل بعشق دهی خوش دمی بود
		در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
		کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

فرصت شمر طریقة رندی که این نشان
		چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد
		جانا گناه طالع و جرم ستاره نیستدردیست درد عشق که ‌چیزیش چاره نیست
		جز پیروی عقل که فضلش شماره نیست

آن ره که با خرد بروی خوشرهی بود
		در شور عقل با دگری استشاره نیست

ما را ز منع عقل بترسان مگو ز می
		سلطان عقل در سر ما هیچ کاره نیست

فرصت شمر بچشم عقل برو در ره کمال
		کسب کمال بر همه کس آشکاره نیست

از نفس بد بترس که لغزاندت بزور
		جانا گناه ماه رخ و ماه پاره نیست

جانا ز شعر لاف مکن عمر خود تلف
		از عمر بهره گیر که عمرت دوباره نیست

ای برقعی تو خدعة شاعر نگر که من
		افسرده‌ام که خدعة او را شماره نیست<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:227.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:228.txt">حافظ شكن</a></body></html>خیال روی تو در هر طریق همره ما است
		نسیم موی تو پیوند جان آگه ما است

برغم مدعیانی که منع عشق کنند
		جمال چهرة تو حجت موجه ما است

بحاجب در خلوتسرای خویش بگو
		فلان ز گوشه‌نشینان خاک درگه ما است

اگر بسالی حافظ دری زند بگشای
		که سالها است که مشتاق‌ روی چون مه ما استخیال فاسد شاعر مزاحم ره ما است
		تمام دفتر او حجت موجه ما است

برغم مدعیانی که مدح عشق کنند
		عیوب و قدح ز عشقت بچشم آگه ما است

ببین که زشتی اشعار عشق می‌گوید
		که عاشقان همه در راه نفس همره ما است

اگر بلاف و گزاف تو شعر ما نرسد
		برای ترس خدا و زبان کوته ما است

بحاجب در خلوتسرای شه گفتم
		جواب داد که هر روز کلب درگه ما است

ز حرص و آز و ملق برقعی! ندانی تو
		چه ‌سالها است که حافظ براه چون چه ما است<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:230.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:231.txt">حافظ شكن</a></body></html>دانشمندان قرآنی با دیوان‌های طرب و غزل و تصنیف موافق نبوده و آن را مخالف قرآن و اخبار صحیحه می‌دانند. 
اما مردم دیگر: عده‌ای از خیر و شر آن بی‌خبر و بی‌طرفند و می‌گویند اگر باطل است نام آن را نبرید و عیب و مفاسد آن را نگویید تا خود به خود از بین برود ولی توجه ندارند بعضی از اهل غرض آن را بزرگ کرده و نمی‌گذارند از بین برود و به ترک ذکرش مهجو