 بود که تو سیرش کنی هم از کرمت

نه عدل و داد بخواهد ز تو نه مذهب و دین
		که عیش و زندگی او مباد بیرقمت

که گفت عاشق خود را تو از قلم انداز
		حوالة بده و زنده‌اش کن از درمت

بگو بمردم ایران که گفت شاعر ما
		که گر سرم برود بر ندارم از قدمت

بگو تملق و پستی و مفت خواری را
		رواج می‌دهد این شعرا فدا شَوَمت

چرند و لاف و گزاف خیال شاعر بین
		بشاه گفته منم خاک تشنگان غمت

شکن تو برقعیا حافظ ثنا خوان را
		دگر تشکر حق کن ز رشحة قلمتبرو در فکر صنعت باش و کاری
		نه فکر شاعری و بی‌قراری

امام با کمال آن مرد عالی
		بگفتا گر پی کسب کمالی

کمال اندر سه چیز آمد پدیدار
		بیاموز آن سه گر مستی تو بیدار

نخستین میز حق و باطل استی
		که فقه دین بود گر مایل استی

دوم در زندگی اندازه‌گیری
		که علم اقتصادت یادگیری

سوم صبر است اندر هر مصائب
		که تا خود را بنازی در نوائب(1)

بجز اینها همه و زرو و بال است
		بمثل شاعری فکر و خیال است

برو ای برقعی با ذو المنن باش
		نه چون شاعر بفکر ما و من باش
----------------------------------------------------------------------------------
1) نوائب = جمع نائبه به معنای سختی ها و مشکلات.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:251.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:252.txt">حافظ شكن</a></body></html>خم زلف تو دام کفر و دین است
		ز کارستان او یک شمه این است

عجب علمی است علم هیئت عشق
		که چرخ هشتمش هفتم زمین است

مشو حافظ ز کید زلفش ایمن
		که دل برد و کنون در بند دین استغم شاعر نه بر اسلام و دین است
		همیشه بهر زر اندر کمین است

گهی بافد ز شه گه عشق گوید
		حسابش با کرام الکاتبین است

گهی لافد ز خط و خال دلبر
		گهی شعرش بوصف نازنین است

گهی از قر بگوید گه ز غمزه
		گهی از نرگس آن مه جبین است

فقط چیزی که نبود در خیالش
		حضور حق و رب العالمین است

ز دام شاعران ایمن مباشید
		که دام شاعران یک شمه این است

نه مثل عارفان از خود ببافید
		نه چون شاعر که صیدش آن و این است

جفنگیات حافظ را تو بنگر
		که در بافندگی دیوش قرین است

معما را نگر دریاب عرفان
		اگر عرفان بود حقا که این است

عجب کرده ز علم هیئت عشق
		که چرخ هشتمش هفتم زمین است

نه علم است و نه هیئت دارد این عشق
		که میل قهری نفس لعین است

نه چرخش هشت و نی هفتم زمین است
		جفنگ شاعران ما همین است

برو ای برقعی علم و هنر گیر
		مگو عشقم چنان عشقم چنین است<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:254.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:255.txt">حافظ شكن</a></body></html>حال دل با تو گفتنم هوس است
		خبر دل شنفتنم هوس است

طمع خام بین که قصة فاش
		از رقیبان نهفتنم هوس است

شب قدری چنین عزیز و شریف
		با تو تا روز خفتنم هوس است

وه که دُردانة چنین نازک
		در شب تار سفتنم هوس است

همچو حافظ برغم مدعیان
		شعر رندانه گفتنم هوس استلاف شاعر شنفتنم هوس است
		رد او را نوشتنم هوس است

از برای خدا بنوک قلم
		خار راه تو رفتنم هوس است

طمع خام بین جفنگش را
		از ادیبان نهفتنم هوس است

هر شب از خدعه‌های عرفانی
		باز گفتن نه خفتنم هوس است

وه جواب مزخرف شاعر
		در شب تار سفتنم هوس است

شعر رندانة تو ای شاعر
		جمله ننگست و شستنم هوس است

برقعی نی چو حافظ و خیام
		شعر مردانه گفتنم هوس است<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:257.xml">74</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:258.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:259.txt">حافظ شكن</a></body></html>دین و دل بردند و قصد جان کنند
		الغیاث از جور خوبان الغیاث

خون ما خوردند این کافر دلان
		ای مسلمانان چه درمان الغیاثالأمان از شعر و عرفان الغیاث
		الغیاث از عشق بافان الغیاث

دین و آئین را نمودندی خراب
		نیست یک حقگو در ایران الغیاث

غیرت و عفت برفت از مردمان
		نیست یک مصلح بدوران الغیاث

دین ما بردند این لامذهبان
		بس زدندی طعن ایمان الغیاث

الامان ای صاحبان فضل و علم
		الامان از شعرسازن الغیاث

هر زمان دیوان شعری منتشر
		می‌شود بر ضد قرآن الغیاث

از سبک مغزی شاعر مسلکان
		گشته‌ام سوزان و گریان الغیاث

برقعی جهل و خرافات و چرند
		این بشر را نیست پایان الغیاثعقول این بشر چون بست ناقص
		در ادراک حقائق نیست خالص

بعقل خود چه استقلال جستند
		ره ادراک حق بر خویش بستند

چو عقل خویش را قاصی ندیدند
		بخود هر یک طریقی برگزیدند

همه این اختلافات از عقول است
		خطاها در تخطی از رسول است

یکی شد فلسفی لایبالی
		یکی شاعر ز افکار خیالی

یکی صوفی و وحدت(1) اعتقادش
		یکی پند حلول و اتحادش

همه کور و کراند اندرین راه
		همه باو هم می‌گویند الله

همه با دین حق کردند بازی
		یکی با عشق دیگر شعرسازی

یکی شد غرق اندر و هم عرفان
		یکی از فلسفه بافد بدکان

یکی بافد بهم چون سبزواری
		یکی دارد ز اسفارش خماری

یکی دوها مرا نامیده برهان
		همی اسفار او شد ضد قرآن

یکی زد طعن بر آیات اخبار
		که تقلید است اخذ وحی و آثار

برای رشدشان حق نقشه ریخت
		رسولان و امامان را بر انگیخت

رسولان را معلم حق فرستاد
		عقول و انبیا شاگرد و استاد

هر آن شاگر کز استاد بگریخت
		بوهم خود هزاران نقش بدریخت

قال علی(ع):«مَن استقلّ بِعَقلٍ ضَلّ(2) » تعجب از آنکه مذهب انبیاء را فرا نگرفته دنبال فلاسفه می‌رود و بخیال آب بسراب می‌افتد. 
گمان کردند عقل از خود تمام است
		بهر ره پا گذارد بر مرام است

گمان کردند تعقیب از رسولان
		بود تقلید نی تحقیق و امعان

ندانستند کاین تأیید عقل است
		نه تقلید است کان بر محض نقل است

عجب‌زآنان که مسلم خویش خوانند
		تعلم ز انبیاء تقلید دانند

نشد تقلید نقل فیلسوفان
		بشد تقلید اخذ گفت قرآن

نشد تقلید اخذ و هم یونان
		ولی تقلید شد نقل از رسولان

مگر گفتار حق خالی از عقل است
		و یا اوهام والاتر ز عقل است
---------------------------------------------------------------------------------------
1) اشاره به عقیدة وحدت الوجود (از عقاید و خرافات صوفیه) است، نه اتحاد و همدلی بین مسلمانان.
2) کسی که مستقلانه به عقل خویش عمل کند (و شریعت را کنار بگذارد) گمراه شده است. <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:261.xml">75</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:262.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:263.txt">حافظ شكن</a></body></html>توئی که بر سر خوبان عالمی چون تاج
		سزد اگر همة دلبران دهندت باج

لب تو خضر و دهان تو آب حیوانست
		قد تو سرو و میان تو موی و گردن عاج

فتاده در سر حافظ هوای چون تو شهی
		کمینه ذرة خاک در تو بودی کاجتوئی که بر سر دیوان عالمی چون تاج
		سزد اگر همه با خنده‌ها دهندت باج

ز سر هوا و هوس را نیفکنی بیرون
		توئی که مستی و بیعاریت گرفته رواج

برفته مدح تو هر جا که بوده شاه و وزیر
		همه برای ثنا خوانی تو داده خراج

ز حرص و آز و طمع شاعرا همی گوئی
		قد تو سرو و میان تو موی و گردن عاج

فتاده در سر حافظ هوای چون تو شهی
		که از عطای زرت می‌رسد مرض بعلاج

تو لاف بین عوض کار و صنعتی گوید
		کمینه ذرة خاک در تو بودی کاج

چرا فتاده‌ای ای برقعی برنج و تعب
		که بت پرست خیالی نمی‌شود چون حاج<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:265.xml">76</a></body></h