ا نتوان کرد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:29.xml">حرف الف</a><a class="folder" href="w:html:66.xml">حرف باء</a><a class="folder" href="w:html:73.xml">حرف تاء</a><a class="folder" href="w:html:256.xml">حرف ثاء</a><a class="folder" href="w:html:260.xml">حرف جیم</a><a class="folder" href="w:html:264.xml">حرف حاء</a><a class="folder" href="w:html:268.xml">حرف خاء</a><a class="folder" href="w:html:272.xml">حرف دال</a><a class="folder" href="w:html:628.xml">حرف راء</a><a class="folder" href="w:html:665.xml">حرف زاء</a><a class="folder" href="w:html:687.xml">حرف سین</a><a class="folder" href="w:html:703.xml">حرف شین</a><a class="folder" href="w:html:753.xml">حرف عین</a><a class="folder" href="w:html:763.xml">حرف غین</a><a class="folder" href="w:html:767.xml">حرف فاء</a><a class="folder" href="w:html:771.xml">حرف قاف</a><a class="folder" href="w:html:778.xml">حرف کاف</a><a class="folder" href="w:html:788.xml">حرف لام</a><a class="folder" href="w:html:807.xml">حرف میم</a><a class="folder" href="w:html:941.xml">حرف نون</a><a class="folder" href="w:html:979.xml">حرف واو</a><a class="folder" href="w:html:1001.xml">حرف هاء</a><a class="folder" href="w:html:1038.xml">حرف یاء</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:281.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:282.txt">حافظ شكن</a></body></html>بسر جام جم آنگه نظر توانی کرد
		که خاک میکده کحل بصر توانی کرد

مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
		بدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد

گدائی در میخانه طرفه اکسیریست
		گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد

بعزم مرحلة عشق پیش نه قدمی
		که سودها کنی ار این سفر توانی کرد

گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
		بشاهراه حقیقت گذر توانی کردتو وهم جام جم آنگه بدر توانی کرد
		اگر ز باده تو صرف نظر توانی کرد

مباش با می و مطرب که در جهان دو در
		بسا که زندگی بی‌خطر توانی کرد

گدائی در میخانه بدترین نکبت
		مباش احمق اگر ترک شر توانی کرد

نظیر طرفة حافظ بود گدائی او
		گر اخذ حاجت خود از بشر توانی کرد

بخور زری که تو خود یافتی و یاوه مگو
		ز لاف‌ها و تملق حذر توانی کرد

تو خاک زر کن و با آن بساز بر شاهان
		طمع میار که خاکی بسر توانی کرد

منه قدم بره عشق و مستی ای عاقل
		بجد و جهد رها این شرر توانی کرد

بیا که ترک شرور و خطا و کبر و غرور
		ز فیض دانش اهل بصر توانی کرد

تو کز طریقت خود دمزنی و میبافی
		کجا ز کوی شریعت خبر توانی کرد

غبار راه خدا لاف شعر و عرفان است
		غبار ره بنشان تا گذر توانی کرد

ولی تو بهوا و هوس پی شعری 
		طمع مدار که کار دگر توانی کرد

من این نصیحت و افسانه نشنوم حافظ
		حقیقت تو همه بار خر توانی کرد

اگر ز وحی و خرد برقعی نشانی داشت
		بشاهراه حقیقت سفر توانی کرد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:284.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:285.txt">حافظ شكن</a></body></html>سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
		آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود
		طلب از گم شدگان لب دریا می‌کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
		کو بتأیید نظر حل معما می‌کرد

گفت آن یار کزو گشت سردار بلند
		جرمش آن بود که اسرار هویدا می‌کرد

آن همه شعبدة عقل که می‌کرد آنجا
		سامری پیش عصا و ید و بیضا می‌کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
		دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بود
		او نمیدیدش و از دور خدایا می‌کردسال‌ها بود که ابلیس تقلا می‌کرد
		بهر گمراهی ما دیدة خود وا می‌کرد

آنچه در جام بود جمله ز اوهام بود
		طالب پیر بُد و وهم تمنا می‌کرد

تا کند گیج بشر را و بتسخیر کشد
		طلب از دولتیان لب دریا می‌کرد

کمک از گبر و یهود و مغ و ترسا می‌خواست
		یاری از امت بیچارة بت‌ها می‌کرد

تا که خاموش کند نور حق راه هدی
		سامری منتخب از امت موسی می‌کرد

سعیها کرد ولی کوشش بی‌حاصل بود
		جستجو از کمک و یار مهنا می‌کرد

عاقبت چون نتوانست بر پیر بشد
		کو بتزویر و ریا حل معما می‌کرد

دیدمش خرم و خندان و همی رقص کنان
		بدلش صورت آن پیر تماشا می‌کرد

گفتم این پیر بد اندیش مگر جام جم است
		گفت او هر چه بخواهی ز خود انشا می‌کرد

کفر و تزویر و ریا و حقه و هم خدعه و مکر
		هر چه هر کس کنند او یکسره تنها می‌کرد

آنکه اسرار رموزات همه کفر جهان
		صفحة خاطر او جمله مهیا می‌کرد

همچو حلاج که از کفر سرِ دار بشد
		جرمش آن بود که اسرار هویدا می‌کرد

گرچه اسرار بگفت آنکه سردار بشد
		لیک اسرار زنادیق هویدا می‌کرد

حافظا سامری و آنکه سردار برفت
		همه یک رشته و هر یک گرهی وا می‌کرد

آن دو حقا که بدیدند جزای خود را
		حافظ از یاریشان و زر تقاضا می‌کرد

وحی شیطان تو چون باز مددها بنمود
		هر که شد پیر چو آن یار قضایا می‌کرد

فیض روح القدس از بهر من و تو نبود
		خواجه را بین که غلط‌های چه بیجا می‌کرد

با گر غره مشو خدعه مکن جاهل را
		کی دیگرها بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

از اگر تا بوقوع از فلکست تا بزمین
		ورنه هر بی‌سر و پا دعوت عیسی می‌کرد

او نبی بود نبی را بود آن شیمه ز حق
		نی چو آن زادة منصور که اغوا می‌کرد

حمق‌ شعری که چسان جلوه دهد سامریش
		گوید او پیش عصا و ید و بیضا می‌کرد

بی‌دل و با دل و یا دور و دگر هم نزدیک
		این خدا با همه شد هر که خدایا می‌کرد

بی‌سوادی تو نگر خدعه ببین می‌گوید
		او نمیدیدش و از دور خدایا می‌کرد

برقعی صوفی با دل که خدا می‌ مپسند
		او نه حق است باو دیو تجلی می‌کرد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:287.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:288.txt">حافظ شكن</a></body></html>دوستان دختر رز توبه ز مستوری‌کرد
		شد بر محتسب و کار بدستوری‌کرد

آمد از پرده بمجلس عرقش پاک کنید
		تا نگویند حریفان که چرا دوری ‌کرد

مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق
		راه مستانه زد و چارة مخموری‌ کرد

نه بهفت آب که رنگش بصد آتش نرود
		آنچه با خرقة زاهد می انگوری ‌کرد

حافظ افتادگی از دست مده زانکه حسود
		عِرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرددوستان عقل دگر از شعرا دوری‌ کرد
		زانکه شاعر ز خرد دوری و مهجوری ‌کرد

آمد از پردة عفت بدر و بافت بهم
		ره مستانه زد و توبه ز مستوری کرد

بهوا و هوس آمیخت همه هستی خود
		طعنه بر زاهد و تعریف ز مخموری‌ کرد

قصد حافظ ز مَی و باده بود آب نجس
		خود بگفتی که چها آن می انگوری‌کرد

حافظا خیز و مینداز خود ترا که مریض
		عِرض و مال و دل و دین بر سر رنجوری کرد

برقعی لاف و گزاف شعرا شد ز غلو
		لیک حافظ همه جا لاف ز مغروری ‌کرد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:290.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:291.txt">حافظ شكن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:30.xml">1</a><a class="folder" href="w:html:33.xml">2</a><a class="folder" href="w:html:36.xml">3</a><a class="folder" href="w:html:39.xml">4</a><a class="folder" href="w:html:42.xml">5</a><a class="folder" href="w:html:45.xml">6</a><a class="folder" href="w:html:48.xml">7</a><a class="folder" href="w:html:51.xml">8</a><a class="folder" href="w:html:54.xml">9</a><a class="folder" href="w:html:57.xml">10</a><a class="folder" href="w:html:60.xml">11</a><a class="folder" href="w:html:63.xml">12</a></body></html>صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
		بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان
		دیگر بجلوه آمد و آغاز ناز کرد

حافظ مکن ملالت رندان که در ازل
		ما را خدا ز زهد و ریا بی‌نیاز کردصوفی که خدعه کار خود آن حقه 