ین نغمه و تار خوش نباشد
		وین لفظ نکار خوش نباشد

گر یار خدا است رخ ندارد
		وین گفتن یار خوش نباشد

ور یار هوا است این تظاهر
		در شعر و شعار خوش نباشد

از باده مگو که باده ننگست
		با وعدة نار خوش نباشد

تصنیف مخوان که کار رقاص
		در روز شمار خوش نباشد

رقصیدن عاقل و مسلمان
		در شهر و دیار خوش نباشد

دلباختن رجال دانش
		بر نقش و نگار خوش نباشد

بی‌وزنی شاعران بی‌مغز
		نی کار و نه بار خوش نباشد

بیعاری و رقص چون حرامست
		جز صبر و قرار خوش نباشد

با شاه مگو ز لاف جانم
		از بهر نثار خوش نباشد

بر برقعی شریف تصنیف
		ناگشته دچار خوش نباشد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:407.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:408.txt">حافظ شكن</a></body></html>صوفی ار باده باندازه خورد نوشش باد
		ورنه اندیشة این کار فراموشش باد

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
		آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود
		شرمی از مظلمة خون سیاوشش باد

گر چه از کبر سخن با من درویش نگفت
		جان فدای شکرین پستة خاموشش باد

بغلامی تو مشهور جهان شد حافظ
		حلقة بندگی زلف تو در گوشش بادصوفی و قطرة می فضلة چون موشش باد
		فضلة موش بهر قدر خورد نوشش باد

آنکه یک قطره ز می خورد شد از عقل بدور
		چون ‌عروسی است که‌ شیطان لعین‌ دوشش باد

پیر صوفی بخاطر قطرة می کرد حلال
		دست شیطان لعین هر دو در آغوشش باد

حافظ ار عاشق حق بود نمی‌گفت بشاه
		شرمی از مظلمة خون سیاووشش باد

عاشق سیم و زر و با شه ترکان گوید
		جان فدای شکرین پستة خاموشش باد

چشم حافظ ز طمع پر شده از روی شهان
		ورد او ذکر شد و چشم خطا پوشش باد

نرگس مست شهش کرد اشارت زر و سیم
		گر چه از ملت بیچاره فراموشش باد

برقعی از طمع این شاعرتان گشته غلام
		حلقة بندگی شاه در گوشش باد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:410.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:411.txt">حافظ شكن</a></body></html>حافظ ز جام و باده مکن خون بکام ما
		تا کی براه وسوسه آری عوام ما

حقرا که صورتی نبود در پیاله‌ها
		ابلیس رخ نموده تو را بهرِ دام ما

تو در پیاله صورت ابلیس دیده‌ای
		این بی‌خبر ز دانش و راه و مرام ما

ما در پیاله دوزخ اشرار دیده‌ایم
		ای بی‌خبر ز قهر حق و این قیام ما

ما بی‌خبر ز شرب مدام تو نیستیم
		مستی مکن زبان مگشا بر ملام ما

این لذت کثیف برای تو لذتست
		حاشا که نیست در خور عالی مقام ما

لذت نباشد آنچه بآتش کشد تو را
		تا کی کنی تمسخر شیخ و کلام ما

یک دل بعشق زنده نشد خدعه کم نما
		آن هم ز عشق نعمت حاجی قوام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعلم
		این است قول حکیم و نیکو امام ما

دریای اخضر فلک و کشتی و هلال
		کی از طمع غریق شود در حرام ما

ترسی که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست
		نان حلال شیخ ز آب حرام ما

هر صرفه‌ای که است بود در حلال و بس
		کم طعنه زن بدین و مبر احترام ما

اشکی فشان زدیده تو حافظ بسا شود
		بر نعمتی رسی و کنی ترک نام ما

این طعن و لعن عارف و صوفی ما بر دین
		این برقعی ببین و بگیر انتقام مادر نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
		حالتی رفت که محراب بفریاد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
		موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
		شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

مطرب از گفتة حافظ غزلی نغز بخوان
		تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمدآن نمازی که ز ابروی بتان یاد آمد
		نی نماز است بود طعن و ز بیداد آمد

ز من اکنون بشنو شاعر و دیوانة پیر
		هر عبادت که تو کردی همه بر باد آمد

بادة صافی خود دور کن از صحن چمن
		بین که از ظلم تو هر مرغ بفریاد آمد

بسکه در طرف چمن باده و می بردی تو
		زین حرام نجست لرزه بشمشاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌ناید
		مگر آن صوفی بی‌بهره ز دین شاد آمد

ای جوانان ز هنر بهره نخواهید گرفت
		تا که این رقص هنر گشت و طرب یاد آمد

این نباتات ز پیوند ترقی کردند
		این بشر بی‌ثمر و بار که آزاد آمد

هر درختی ندهد میوه بسوزانندش
		ای خوشا آن بشری کز شجر ارشاد آمد

حافظ بس بود این مطربی و لاقیدی
		چند گوئی که ز عهد طربم یاد آمد

برقعی پند بگو وعظی و اندرز بگو
		گر تو را همتی و ذوق خدا داد آمد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:413.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:414.txt">حافظ شكن</a></body></html>عشق تو نهال حیرت آمد
		وصل تو کمال حیرت آمد

بس غرقة حال وصل کاخر
		هم بر سر حال حیرت آمدای عشق بنال غیرت آمد
		ای عقل ببال غیرت آمد

بس غرقة خال وصل و حیرت
		هشیار و بحال غیرت آمد

حیرت بگذارد عشق و مستی
		چشمی تو بمال غیرت آمد

تا چند ز خدعه‌های غربی
		بس کن ز شمال غیرت آمد

هم وصل حماقت است و واصل
		آنجا که کمال و غیرت آمد

از هر طرفی بدفع دشمن
		آواز جلال غیرت آمد

شد منهزم عار و ننگ و پستی
		آنجا که نهال غیرت آمد

لیکن ز خیال شاعرانه
		عشق و نه مجال غیرت آمد

هان برقعیا مخوان تو تصنیف
		بشتاب و تعال(1)  غیرت آمد
-----------------------------------------------------
1) تعال = بیا.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:416.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:417.txt">حافظ شكن</a></body></html>دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد
		کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد

خاک وجود ما را از آب باده گل کن
		ویران سرای دل را گاه عمارت آمد

بر تخت جم تاجش معراج آسمانست
		همت نگر که موری با این حقارت آمد

دریاست مجلس شاه دریاب وقت دریاب
		هان ایزیان رسیده وقت تجارت آمد

آلود‌ه‌ای تو حافظ فیضی ز شاه در خواه
		کان عنصر سماحت بهر طهارت آمدآصف بود پیمبر اهل طهارت آمد
		از خالق سلیمان بهرش امارت آمد

نامش بهر وزیری ز اهل ستم نگنجد
		ای شاعر خیالی کز تو جسارت آمد

این فاسقان عیاش کی گشته‌اند آصف
		آصف کجا و عشرت، عشرت خسارت آمد

خاک وجود خود را انداختی بدوزخ
		تا با شراب و باده از تو شرارت آمد

رندان لایبالی از بس ز یار گفتند
		ویران شده است ایران ننگ و حقارت آمد

معیوب گشته دلها زین خرقه‌های ننگین
		کو مرد پاک دامن وقت طهارت آمد

امروز گشته پیدا آن کفرهای پنهان
		بربابیان و صوفی صدر و امارت آمد

بین شاعر طمیع کار خود را نموده چون مور
		خست نگر که شاعر با آن حقارت آمد

جم‌ کافر است و تاجش فخری بمشرکانست
		گویا که کفر و وزرش بر تو بشارت آمد

آلوده‌ای تو حافظ فیضی ز شاه در خواه
		زیرا تو را ز یزدان دوزخ اشارت آمد

ای برقعی چه گوئی با جاهلان گمراه
		بیدار کن تو ایران وقت تجارت آمد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:419.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:420.txt">حافظ شكن</a></body></html>دیریست که دلدار پیامی نفرستاد
		ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
		پیکی ندوانید و پیامی نفرستاد

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
		هیچم خیر از هیچ مقامی نفرستاد

حافظ بادب باش که واخواست نباشد
		گر شاه پیامی بغلامی نفرستاد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:43.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:44.txt">حافظ شکن</a></body></html>شاعر که بهر شاه سلامی بفرستاد
		دیریست که اشعار تمامی بفرستاد

صد مدح فرستاد بهرشاه و وزیری
		عاشق بهمه گشت و پیامی ب