نگین
		اگر چه شاعر بیدین ز ما رهبر نمی‌گیرد

عجب از شاعر مسکین زند دم از می و ساقی
		مگر ترسی ورا از خالق اکبر نمی‌گیرد

برو صوفی باین دلق و بر این خدعه بزن آذر
		که نزد حق‌شناس این دو بکامی بر نمی‌گیرد

بود شاعر چو دیوانه گهی خندد گهی گرید
		بجز عشق و جنون شاعر ره دیگر نمی‌گیرد

شده معشوق او دنیا که با افسون ورا خواهد
		بجز دنیا و مافیها بدل دلبر نمی‌گیرد

بگو از من باین رندان که مستی از قضا نبود
		که مستی ز اختیار آنکه جز ساغر نمی‌گیرد

چه‌ بُد رندی ‌که‌ خود بازی ‌بچشم ‌مست‌ هر شاهی
		که‌کس سیم و زر شاهان از این بدتر نمی‌گیرد

سرد چشمی ازین مهوش دل ‌و دینت زده ‌آتش
		که دیگر پند و اندرزی تو را در سر نمی‌گیرد

خدا و منعم دیار و نگار شاعران شاه است
		بکس جز او نمی‌گوید زر از دیگر نمی‌گیرد

بدین شعر تر حافظ ز خالق من عجب دارم
		چرا آتش نمی‌بارد باین دفتر نمی‌گیرد

عجب‌تر آنکه قومی با چنین ‌تصریح ‌زر خواهی
		تو را با شاعر دنیا طلب همسر نمی‌گیرد

عجب نبود اگر وقری بشعرت شاه نگذارد
		چه اورا چون تو بسیار است وزیر پر نمی‌گیرد

نه هر شعر گزافی شاعرش لائق بزر باشد
		که عاقل یاوه را چون دُرّ و چون گوهر نمی ‌گیرد

تو خود از عُجب پنداری که لافت ‌شعر تر باشد
		حقیقت بین خرافترا بشعر تر نمی‌گیرد

برو ای برقعی حق را ز شعر محولاتی جو
		کسی از شعر فاسد نکتة زو بهتر نمی‌گیرد
-----------------------------------------------------------------------
1) آتش.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:434.xml">130</a><a class="folder" href="w:html:437.xml">131</a><a class="folder" href="w:html:440.xml">132</a><a class="folder" href="w:html:443.xml">133</a><a class="folder" href="w:html:446.xml">134</a><a class="folder" href="w:html:449.xml">135</a><a class="folder" href="w:html:452.xml">136</a><a class="folder" href="w:html:455.xml">137</a><a class="folder" href="w:html:458.xml">138</a><a class="folder" href="w:html:461.xml">139</a><a class="folder" href="w:html:464.xml">140</a><a class="folder" href="w:html:467.xml">141</a><a class="folder" href="w:html:470.xml">142</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:435.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:436.txt">حافظ شكن</a></body></html>آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
		صبر و آرام تواند بمن مسکین داد

من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
		که عنان دل شیدا بلب شیرین داد

خوش ‌عروسی‌ است ‌جهان از ره ‌صورت ‌لیکن
		هر که پیوست بدو عمر خوشش کابین(1)  داد

گنج زر گر نبود گنج قناعت باقی است
		آنکه آن داد بشاهان بگدایان این داد

در کف غصه دوران دل حافظ خون شد
		از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد
------------------------------------------------------------------
1) کابین = مهریه.آن که ما را بجهان هوش و روان و دین داد
		بهر دفع شعرا این دل ما تسکین داد

قصة شاعر همه از رنگ و گل و رخساره
		این همه مدح و ثنا را بقوام الدین داد

من همان روز که دیوان تو دیدم گفتم
		که مریدان تو را حمق و دل سنگین داد

بعد ازین دست من و دامن اسلام و خرد
		تو و اوهام و خرافات که آن بیدین داد

بد عروسی است‌ جهان گول مخور جان ‌عزیز
		لیک شاعر دل خود باخت و باو کابین داد

حافظ ار معتقد گنج قناعت بودی
		در هر خانه نمی‌رفت نمی‌کرد این داد

در کف غصة دوران دل حافظ خون شد
		از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد

عجب از حمق کسی شعر تو عرفان داند
		برقعی داد ز بی‌فکری آن مسکین داد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:438.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:439.txt">حافظ شكن</a></body></html>پیرانه سرم عشق جوانی بسر افتاد
		وان راز که در دل نهفتم بدر افتاد

از راه نظر مرغ دلم گشت هوا گیر
		ای دیده نگه کن که بدام که در افتاد

بس تجربه کردیم درین دیر مکافات
		با درد کشان هر که در افتاد ور افتاد

گر جان ندهد سنگ سیه لعل نگردد
		با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاداز عشق خدا شاعر ما بی‌خبر افتاد
		چون عشق هوا بُد بجوانی بسر افتاد

پس شاعر ما عاشق حق نیست مسلّم
		وان خدعه و تزویر و نفاقش بدر افتاد

از راه نظر مرغ دلش گشت هوا گیر
		ای اهل خرد کی بخدا این نظر افتاد

دردا که از این شاعر مسکین سیه روی
		بس طعن باسلام که در هر گذر افتاد

هر طعنه و تحقیر بدین از شعرا بود
		قانون خدا از شعرا در بدر افتاد

بافندگی این شعرا زهد و ورع برد
		بس رند و نظر باز که بر یکدیگر افتاد

ما تجربه کردیم در این دار مکافات
		با دردکشان هر که در افتاد سر افتاد

چون آن که بیاورد یکی تحفة الأخیار
		شد آیة حق مرجع قم با اثر افتاد

دیگر بشدی خالصی(1) آورد کتابی
		کم آنکه بدین پایه شد و پر گهر افتاد

دیگر ز صفاهان بخراسان بشد و مکتب قرآن
		زو جلوه نمودی و بحکمت شرر افتاد

دیگر چه مقدس بنوشتی چو حدیقه
		شد مفخر اسلام و به صوفی ضرر افتاد

دیگر بشدی صاحب میزان مطالب
		آثار زبان و قلمش پر درر افتاد

زینگونه بر انگیخت خداوند هزاران
		تا حق بشدی ظاهر و باطل خطر افتاد

تا نوبت حافظ شکن و برقعی آمد
		با نیش قلم حمله بهر کور و کر افتاد

بس تهمت و تهدید بر او ریخت و لیکن
		با ولد علی هر که در افتاد ور افتاد

از عو عو گرگان و سگان ترس نباشد
		شیران نهراسند که خر عر و عر افتاد

چون طینت بد علت کفر بشری نیست
		از نیت و از سوء عمل بد بشر افتاد

این حافظ با خنده که می‌بافت بدنیا
		در زیر لحد خون دلش در جگر افتاد
------------------------------------------------------------
1) اشاره به آیة الله خالصی از مراجع شیعه در نجف می باشد که برای اصلاح و بیداری مردم تلاشهای فراوان نمود.ره ثواب کجا و ره عقاب کجا
		ره صلاح کجا و ره خراب کجا

نه نسبت است برندی صلاح و تقوی را
		که راه نفس کجا و ره کتاب کجا

کسی که حق طلبد دیر و خانقه نرود
		سماع و رقص کجا و ره ثواب کجا

یکی زعشق زند دم یکی ز دین و خرد
		ببین حساب کجا است و ناحساب کجا

یکی باَمر پیر بود دیگری بامر خدا
		ببین تفاوت ره از کجا است تا بکجا

یکیست طالب کوثر یکی خوش است بمَی
		که هوشیار کجاست و دلخراب کجا

یکی بسعی و عمل می‌رود یکی در خواب
		جزای دیدة بیدار و پر ز خواب کجا

براه صومعه و دیر پیر چندین چاه
		چرا روی بکجا با چنین شتاب کجا

هواپرست ریاکار رند کی داند
		ره صواب کجا یا که ناصواب کجا

طمع مدار ازین برقعی تو باده و جام
		شراب ناب کجا پور بو تراب کجا<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:441.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:442.txt">حافظ شكن</a></body></html>نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند
		نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر کسی که کله کج نهاد و تند نشست
		کلاه داری و آئین سروری داند

هزار نکته باریکتر ز مو اینجا است
		نه هر که سر نتراشد قلندری داند

تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن
		که خواجه خود روِش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم
		که در گدا صفتی کیمیاگری داند

وفای عهد نکو باشد ار بیاموزی
		و گرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بقد و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد
		جهان بگیرد اگر دادگستری داند

در آب دیدة خود غرقه‌ام چه چاره کنم
		درین محیط نه هر کس شناوری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم
		که آدمی بچهیی شیوة پری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
		که لطف طبع و سخن گفتن دری داندنه هر که پرچمی افراخت رهبری داند
		ن