ه گشت جبری
		مستی خود از الست(2)  گیرد
-----------------------------------------------------------
1) بشست = اشاره به شست ماهی گیری است؛ کنایه از این است که پیران مریدان را شکار می کنند.
2) بعضی از صوفیه ادعا دارند که ما از روز الَست (روز اول) مست آفریده شده ایم و از خویشتن اختیاری نداریم، علامه برقعی رحمه الله این نظریة پوچ آنها را در این ابیات مورد انتقاد قرار می دهد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:508.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:509.txt">حافظ شكن</a></body></html>سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
		بدست مرحمت یارم در امیدواران زد

خیال ‌شهسواران پخت شد و ناگه دل ‌مسکین
		خداوندا نگه ‌دارش که بر قلب ‌سواران زد

در آب ‌و رنگ ‌و رخسارش ‌چه ‌جاندادیم ‌و خونخوردیم
		چو نقشش ‌دست‌ داد اول‌ رقم ‌بر جانسپاران ‌زد

نظر بر قرعة توفیق و یُمن دولت شاه است
		بده کام دل عاشق که فال بختیاران زد

شهنشاه مظفر فرّ شجاع ملک و دین منصور
		که جود بیدریغش خنده بر ابر بهاران زد

از آن ساعت که جام می بدست او مشرف شد
		زمانه ساغر شادی بیاد می گساران زد

دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق حافظ
		که ‌چرخ این ‌سکة دولت بنام شهسواران زدسحرگاهی دلم فارغ لبم چون دم ز قرآن زد
		بشد توفیق حق یارم در امیدواران زد

بگفتم حال ‌دنیا چیست و این مردم‌ چرا حیران
		چرا این قلب و دل‌ها را هوای نفس و شیطان زد

چرا این شاعران هر دم ز عشق شاه و جام می
		همی آرند در دیوان مگر دیوی بدیوان زد

چرا از رنگ و خط و خال می‌بافند و نی کاری
		چرا آن چشم مست یار راه هوشیاران زد

کدام ابله بشعر آورد این آئین عیاری
		که بیرون برد تقوی را ره شب زنده داران زد

خیال شهسواران را چرا در شعر می‌آرند
		چرا بیخود شهی از جود بر قلب سواران زد

بآب ‌و رنگ و رخسار شهان شاعر دهد جان ‌را
		برای ما چه نفعی شد که دم از جانسپاران زد

چگونه خرقة پشمین بدام افکند شاهان را
		مگر موئی ازین خرقه ره خنجر گذاران زد

چرا توفیق و عشق خود همه از شاه می‌داند
		چرا عاشق بهر شاه است و راه شهریاران زد

چگونه عاشق حق ‌فکر حق ‌نبود مگر شاهش
		خدا باشد که جودش خنده بر ابر بهاران زد

تعالی الله که ذات حق بود بیزار ازین شاعر
		خصوصاً شاعری که دم ز میخواری یاران زد

چو جام می ‌بدست شاه می ‌بیند همی گوید
		زمانه ساغر شادی بیاد می‌گساران زد

ازآن ساعت ‌ز شاعر این غزل ‌دیدم ‌بخود گفتم
		عجب ننگی بهر شاعر از این شاعر بایران زد

تو هان ای ‌برقعی ‌ایندم ‌جوابش گو ز لطف‌ حق
		که حقا سکة همت بنامت لطف یزدان زد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:52.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:53.txt">حافظ شكن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:511.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:512.txt">حافظ شكن</a><a class="text" href="w:text:513.txt">أیضا حافظ شکن</a></body></html>مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید
		که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

ز آتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
		موسی آنجا بامید قبَسی می‌آید

هیچ‌ کس ‌نیست ‌که در کوی ‌تو اش ‌کاری ‌نیست
		هر کس اینجا بامید هوسی می‌آید

جرعة ده که بمیخانة ارباب کرم
		هر حریفی ز پی ملتمسی می‌آید

یار دارد سر صید دل حافظ یاران
		شاهبازی بشکار مگسی می‌آیدآنکه آید نه مسیحا نفسی می‌آید
		سامری(1)  خرقه و پولس(2)  عسسی می‌آید

شاعرا چون نفس پیر بمیراند دل
		پیر مغ کی چو مسیحا نفسی می‌آید

آنکه انفاس بدش باعث گمراهی تست
		کی ز انفاس بدش بوی کسی می‌آید

داد و فریاد مکن شاعر صوفی که منم
		آنکه از فال تو فریاد رسی می‌آید

آتش وادی ایمن(3)  تو مکن میکده را
		خرم از کفر تو بسیار و بسی می‌آید

آتش وادی ایمن نبود آتش پیر
		بس تو خود خرمی ار خر مگسی می‌آید

مرحبا برقعیا کز قلمت هر روزی
		از خرد رد یکی بو الهوسی می‌آید
----------------------------------------------------------------------------------
1) سامری = همان کسی که بنی اسرائیل را در نبودن موسی (ع) گمراه نمود؛ و در سورة طه: 85 صراحتا نام سامری آمده است که او قوم موسی را گمراه نمود.
2) پولس همان شخصی است که مذهب مسیح را تغییر داد و آن را مسخ کرد.
3) وادی ایمن همان وادی است که موسی علیه السلام شعله ی آتش را در آن دیده بود که در قرآن (طه: 9- 12، نمل: 7 -8، قصص: 29- 30) نیز بدان اشاره شده است. و علامه برقعی رحمه الله به حافظ شیرازی میگوید تو حق نداری میکده را به وادی مقدس طوی تشبیه بدهی.آتش پیر تو از شعلة شیطان بر خاست
		که انا الله ز منصور کسی می‌آید

تو کجا وادی ایمن تو کجا موسی پاک
		موسی آنجا بامید قبسی می‌آید

طعن و تحقیر رسولان خدا کفر بود
		کی بمیخانة مغ جز تو کسی می‌آید

هیچ کس نیست که در کوی مغ و پیر آید
		هر کس آنجا برود بر هوسی می‌آید

کس نگوید بخدا منزل معشوق کجا است
		مگر آن خر که بگوشش جرسی می‌آید

شاعرا درگه میخانه مگر رب شما است
		که حریفی ز پی ملتمسی می‌آید

پیر میخانه رها کن که خودش بیمار است
		از خدا خواه شفا تا نفسی می‌آید

بلبل عقل تو مغلوب هوا و هوس است
		نشنوی نغمة او کز قفسی می‌آید<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:515.xml">156</a><a class="folder" href="w:html:518.xml">157</a><a class="folder" href="w:html:521.xml">158</a><a class="folder" href="w:html:524.xml">159</a><a class="folder" href="w:html:527.xml">160</a><a class="folder" href="w:html:530.xml">161</a><a class="folder" href="w:html:533.xml">162</a><a class="folder" href="w:html:536.xml">163</a><a class="folder" href="w:html:539.xml">164</a><a class="folder" href="w:html:542.xml">165</a><a class="folder" href="w:html:545.xml">166</a><a class="folder" href="w:html:548.xml">167</a><a class="folder" href="w:html:551.xml">168</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:516.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:517.txt">حافظ شكن</a></body></html>در ازل پرتو حسنت ز تجلی دمزد
		عشق پیدا شد و آتش بهمه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
		عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد 
		برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

حافظ آن روز طربنامة عشق تو نوشت
		که قلم بر سر اسباب دل خرم زددر ازل قدرت حق چون ز تجلی دمزد
		خلقت عقل نمود و بسر آدم زد

دیو چون خواست کند جلوه بزد آتش عشق
		چون ملک عشق نگیرد بتو نامحرم زد

عقل می‌خواست که نوری بدهد عالم را
		عشق پیدا شد و آتش بهمه عالم زد

مدعی خواست که خاموش کند اشعة عقل
		وحی حق آمد و تأیید خرد را دم زد

دیو چون خواست بِچَه افکند این آدم را
		راه را کج نمودی و به پیچ و خم زد

شاعر آن روز که اشعار طربرا می‌خواند
		مجلس رقص شهان بود و دل خرم زد

دیگران از ره عشق و هوس و ننگ شدند
		برقعی بود قلم در ره فکر و غم زد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:519.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:520.txt">حافظ شكن</a></body></html>ساقی ار باده ازین دست بجام اندازد
		عارفان را همه در شرب مدام اندازد

ای خوشا حالت ‌آن مست که در پای حریف
		سر و دستار نداند که کدام اندازد

زاهد خام که انکار می و جام کند
		پخته گردد چه نظر بر می خام اندازد

روز در کسب هنرکوش که می خوردن روز
		دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد

آن زمان وقت می صبح فروغست که شب
		گرد خرگاه افق پردة شام اندازدبملازمان سلطا