text:819.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:820.txt">حافظ شكن</a></body></html>بتیغم گر کشد دستش نگیرم
		وگر تیرم زند منت پذیرم

کمان ابروی ما را گو مزن تیر
		که پیش دست و بازویت بمیرم

بفریادم رس ای پیر خرابات
		بیک جرعه جوانم کن که پیرم

من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
		ز بام عرش می‌آید صفیرم

چو طفلان تا کی ای واعظ فریبی
		بسیب بوستان و جوی شیرم

بسوزان خرقة تقوی تو حافظ
		که گر آتش شوم در وی نگیرم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:83.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:84.txt">حافظ شكن</a></body></html>ز اشعارش زند هر دم بتیرم
		زند دم هر دمی از گبر پیرم

بنام ابرو و آن چشم پیرش
		بگوید کفرها کلب کبیرم

جوانی خواهد از پیر خرابات
		بگوید بهر پیران من فقیرم

همی گوید منم شام و سحرگاه
		ز اصطبل خران آید نفیرم

وگرنه هاتف عرشی برقاص
		کجا تصنیف را گوید صفیرم

چو عجل سامری گفتا فریبم
		گروهی بر خُوار(1)  و بر نفیرم

تو را کی باشد ای مفتون طامات
		ز سیب بوستان و جوی شیرم

برای مثل تو قرآن بگفتی
		بود ناری ز نیران سعیرم

مزن بر واعظان طعنی خدا گفت
		ز نهر من لبن جاریست شیرم

تو را بس باشد آن یک جرعة تلخ
		که پیرت می‌دهد شد دستگیرم

بسوزان خرقة صوفی تو حافظ
		که از دامش الهی مستجیرم

چرا تو خرقة تقوی بسوزی
		بگو دینی نباشد دل پذیرم

بسوزان پس کتاب حق که داده
		از این تقوی لباس ناگزیرم
----------------------------------------------------
1) خُوار = صوت و آواز گوسالة سامری؛ اشاره به آیة کریمه: ﴿عِجْلاً جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ﴾  (اعراف: 148) می باشد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:822.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:823.txt">حافظ شكن</a></body></html>زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
		ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
		سر مکش تا نکشد سر بفلک فریادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
		غم اغیار مخور تا نکنی نا شادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
		یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهرة شهر مشو تا ننهم سر در کوه
		شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و بفریادم رس
		تا بخاک در آصف نرسد فریادم

چون فلک جور مکن تا نکشی حافظ را
		رام شو تا بدهد طالع فرخ زادم(1)
---------------------------------------------------------
1) در نسخة دیوان حافظ با مقدمه و تصحیح محمد بهشتی بیت آخر این غزل چنین آمده است:
حافظ از جور تو حاشا که بنالد روزی
مـن از آنروز کـه در بـند تـو ام آزادمدینت از یاد مبر تا نروی از یادم
		کفر بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور توبه نما تا نخوری خون جگر
		سر مکش ز امر خدا ورنه رود فریادم

داخل حلقه مشو حلقة صوفی دام است
		صید این دام مشو تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو داخل هر لانه مشو
		پیرو پیر مرو ای پسر ناشادم

بندة نفس شدی عاشق دلبند شدی
		چون بگفتی که من از هر دو جهان آزادم

بندة پیر مشو درگة آصف تو مرو
		همچو حافظ تو مگو طالع فرخ زادم

برقعی عارف ما خاک درِ آصف شد
		بزن این ریشة عرفان که کنی دلشادم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:825.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:826.txt">حافظ شكن</a></body></html>عمریست تا من در طلب هر روز گامی ‌می‌زنم
		دست شفاعت هر دمی در نیکنامی می‌زنم

بی‌ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود
		دامی براهی می‌نهم مرغی بدامی می‌زنم

تا بو که یابم آگهی از سایة سرو سهی
		گلبانگ ‌عشق از هرطرف ‌بر خوش‌خرامی ‌می‌زنمبهر مرید شاعران هر روز گامی می‌زنم
		از بهر هشیاری‌شان هر روز نامی می‌زنم

یک‌روز عشق‌ و عاشقی ‌یک‌روز شعر و موسیقی
		یک روز هم حافظ شکن از شعر لامی می‌زنم

تا بو که یابد آگهی از گفتة یک دفترم
		آگه شود اندر برم داد تمامی می‌زنم

یک گمرهی از صوفیان شاید شود از مؤمنان
		من داد ایمان و یقین از هر کلامی می‌زنم

ای‌شاعر بی‌دین من گفتی که هستم اهل‌فن
		دامی براهی می‌نهم مرغی بدامی می‌زنم

لیکن کجا ز اقرار تو یک عارفی هشیار شد
		من طبل هشیاری‌شان هر صبح و شامی می‌زنم

اشعار تو حجت بود بر گمرهی پیروان
		بر گمرهی مرشدان بانک مدامی می‌زنم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:828.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:829.txt">حافظ شكن</a></body></html>بشری إذا السلامة حلت بذی سلم
		لله حمد معترف غایة النعم

آن خوش خبر کجا است که این ‌فتح مژده‌ داد
		تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم

از باز گشت شاه چه خوش طرفه نقش بست
		آهنگ خصم او بسرا پردة عدم

ای دل تو جام جم بطلب ملک جم مخواه
		کاین بود قول بلبل بستان سرای جم

ساقی چو یار مه رخ و از اهل راز بود
		حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه همفی قلبک الضلالة یا حامدَ الدرم(1) 
		جانداده‌ای بشاه که گیری ازو نعَم

برگشت شاه بهر تو شر دگر دهد
		از کشتگان ظلم بگو نی ز ذیسلم

شاعر تو جام جم مطلب جام را بریز
		لعنت بهر دو باد و بدستانسرای جم

جم کیست جام او تو رها کن بامر حق
		کاین بود قول سیّد و سالار هر امم(2) 

صوفی گری ز گبر هویدا شد ابتدا
		ورد تو یا جم است و یا وصف جام جم

شاعر مگو که شاه نباشد ز اهل راز
		حافظ مخور تو باده و کم گو تو یاوه کم

شیخ و فقیه ما نبود اهل می چو پیر
		کم طعنه زن بما و مزن در غرق قدم

ای برقعی بگوی که تُب قَبلَ مَوتِک
		الآن قد نَدِمتَ وما یَنفعُ النَّدَم(3) 

یا سیِّدی تعال أَغِث شاعرَ العَجم
		قَد صار فی السعیر حَفیفًا مِن الظلم(4) 
---------------------------------------------------------------
1) ای ستایش کنندة درهم (مال و ثروت) در قلب تو گمراهی است.
2) سیّد و سالار هر اُمم (سردار و پیشوای همه امت ها) جناب نبی کریم(ص) اند که از نوشیدن شراب به شدت نهی فرموده اند.
3) تُب قَبل مَوتک ... = پیش از فرا رسیدن مرگ توبه نما، حالا (هنگام مردن) پشیمان شدی در حالیکه پشیمانی در هنگام مرگ هیچ سودی ندارد.
4) ای سردار من! بیا و به شاعر عجم کمک کن، به سبب مظالمی که مرتکب شده در جهنم عذاب می شود.
روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخواست
		می ‌بمیخوانه بجوش آمد و میباید خواست

توبة زهد فروشان گران جان بگذشت
		وقت رندی و طربکردن رندان بر جاست

چه ملامت بود آن را که چو ما باده خورد
		این نه عیب است بر عاشق رند و نه خطاست

باده نوشی که درو روی و ریائی نبود
		بهتر از زهد فروشی که درو روی و ریا است

ما نه مردان ریائیم و نه حریفان نفاق
		آنکه او عالم سراست بدین حال گوا است

فرض ایزد بگذاریم و بکس بد نکنیم
		ور بگوئید روا نیست بگوئیم رواست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
		باده از خون رزانست نه از خون شما است

این نه عیبست کز این عیب خلل خواهد بود
		ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجا است

حافظ از چون و چرا بگذر و می نوش ولی
		نزد حکمش چه‌ مجال ‌سخن ‌چون‌ و چرا است<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:831.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:832.txt">حافظ شكن</a></body></html>گر چه ما بندگان پادشهیم
		پادشاهان ملک صبح گهیم

گنج در آستین و کیسه تهی
		جام گیتی نما و خاک رهیم

شاه بیدار بخت را همه شب
		ما نگهبان افسر و کلهیم

شاه منصور واقف است که ما
		روی همت بهر کجا که نهیم

دشمنان را ز خون کفن سازیم
		دوستان را قبا