ی فتح دهیم

وام حافظ بگو که باز دهند
		کرده‌ای اعتراف و ما گوَهیم(1) 
-------------------------------------------------------
1) گوَهیم = گواه (شاهد) هستیم.باز گفتی که عبد پادشهیم
		طالب سیم و زر بخاک رهیم

گر تو را کیسه خالی است بگو
		بحر تزویر و غرقة گنهیم

شاه گوید ملاف ای حافظ
		ما نگهبان صد چو تو سپهیم

شاه گوید مخواه دام از ما
		کم تملق نما که ما ندهیم

خود بکن کار و صنعتی حرفه
		کن رها ما کهیم(1)  یا که شهیم

دام حافظ بگو که بر چند
		خود نگهدار افسر و کلهیم

برقعی خوان از این غزل عرفان
		ما باین دام پای خود ننهیم
----------------------------------------------
1) که = کهتر، کمتر.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:834.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:835.txt">حافظ شكن</a></body></html>دوش سودای رخش گفتم ز سربیرون کنم
		گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم

نکته نا سنجیده گفتم دلبرا معذور دار
		عشوة فرمای تا من طبع را موزون کنم

من که ره بردم بگنج حسن بی‌پایان دوست
		صدگدای همچو خود را بعد ازین قارون کنم

ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن
		تا دعای دولت آن حسن روز افزون کنمدوش گفتم شاعرا وهم از سرت بیرون کنم
		باز از عشق درم شاعر تو را مجنون کنم

با مه صاحب قران یعنی وزیری باز گو
		سیم و زر ده تا ز عشقت چهره را گلگون کنم

گر مرا راهی بود نزد وزیر و اخذ زر
		صدگدای همچو خود را بعد از این دلخون کنم

گفتی ای صاحب قران از بنده حافظ یاد کن
		تا دعای دولتت از یُمن زر افزون کنم

بر طمع بهتر دعایش می‌کنی تا یاد نقد
		باز در نقدش همی گوئی طمع را چون کنم

او چه داند گر کند یادت فراموشش کنی
		گوید او پس به که از درگاهت بیرون کنم

برقعی بنگر باین عرفان که شد عشق درم
		از برای سیم و زر گوید کدام افسون کنم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:837.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:838.txt">حافظ شكن</a></body></html>حجاب چهرة جان می‌شود غبار تنم
		خوشا دمی که ازین جهره پرده بر فکنم

مرا که منظر حور است مسکن و مأوی
		چرا بکوی خراباتیان بود وطنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
		که با وجود تو کس نشنود ز من که منمدر این غزل اگرت با خدا است این سخنت
		بیان شرک هویدا ز نفی این بدنت

که جز وجود تو باشد خدا نه آن جان است
		نه او شوی چه بتن باش یا برون ز تنت

اگر که پیر بود قصد حور منظر تو
		سرا و مسکن او هست مسکن و وطنت

سرای او بودت باغ و گلشن و رضوان
		که چون تو مرغ خوش الحان او و او چمنت

ولیک پیر نه هستی دهد نه بر دارد
		مگر بوحدت صوفی تو او شوی و منت

چنین عقیده‌ي(1) ز هر کفر و شرک بدتر شد
		که تو جهان شوی و هم خدا خویش تنت

هزار حیف که عمری بیاوه سر کردی
		گزاف و لاف و دگر خدعه ریخت از دهنت
-------------------------------------------------------------
1) اشاره به عقیدة وحدة الوجود است.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:840.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:841.txt">حافظ شكن</a></body></html>گر چه عید رمضان آمده دین پا بر جا است
		مَی حرامست بهَر ماه نمی ‌باید خواست

زاهد ار جان گرامی ندهد جا دارد
		طعنة رند و طرب کردن رندان بیجا است

باید آن باده خور مست ملامت گردد
		که ورا می‌خوری و عشق ‌و هوا عین خطا است

باده نوشی تو و زهد فروشی کسان
		هردو عیب ‌است‌یکی کمتر و یک بیش جفا است

مکر کم کن که می از زهد ریا به باشد
		فتنة خلق مشو رخصت عصیان بی‌پا است

باب ترجیح گشودن بمعاصی رندی است
		اگر این باب شود شرع و دیانت بفنا است

اگر این باده شرابست بود فسق و حرام
		لیک در زهد ریائی همه حرمان جزا است

ور بود بادة صوفی که بود شرک جلی
		زانکه رب همه ‌یکرب بود آنهم که خداست

اخذ ارباب بقرآن بصراحت شرکست
		من ندانم که همین شیوة صوفی چه رواست

گر ریا شرک خفی هست ولی ‌در عمل است
		این نه از دین بخطا رفته ولی مزد هبا است

شرک صوفی برسول است و بدین و بخدا
		پس اگر فهم بود بهتر ازین باده ریا است

هم شما مرد ریائید و نفاق ای عرفاء
		بجز از عالم سر عالم دین نیز گوا است

فرض ایزد نبود آنچه گذارد صوفی
		فرض ‌پیر است و بدستور وی این فرض بپا است

حافظا طعن و تمسخر ز شما عین بدیست
		عجبا بد نکنم چیست چه بد نزد شما است

فرض ایزد بکن و بد مکن و باده منوش
		گر تو گوئی که روا نیست بگوئیم رواست

حافظا باده خوری عیب و بد و وزر بود
		خلل عقل بود باده ز نفس و ز هوا است

تو بعیب دگران داخل هر عیب مشو
		تو مکن خدعه مگو مردم بی‌عیب کجا استنماز شام غریبان چو گریه آغازم
		بمویه‌های غریبانه قصه پردازم

بیاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
		که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم

خرد ز پیری من کی حساب بر گیرد
		که باز با صنمی طفل عشق می‌بازم

هوای منزل یار است آب زندگانی ما
		صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم

ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت
		مرید حافظ خوش لهجة خوش آوازمتمام فکر من آنست همت آغازم
		که تا بکوی هدایت علم بر افرازم

خدا بده مددی همرهان من مددی
		که از جهان ره این صوفیان بر اندازم

تو شاعرا مکن اغوا دگر چو پیر شدی
		بعشق و مستی تو کی بعقل میتازم

چو قوم لوط مبر غیرت جوانان را
		مگو که با صنمی طفل عشق می‌بازم

اگر صنم پرست شدی کن رها تو ایران را
		گذار تا بصمد یکدمی بپردازم

هزار لعن باین عشق و طفل بازی تو
		دگر مگو که ز اسلام و اهل شیرازم

گهی تو عاشق پیران و گاه اطفالی
		بگو که نفس و هوا گشته‌اند دمسازم

برو مغنی هر بزم رقص(1)  کمزن لاف
		مگو که زهره زند چنگ را بآوازم

بدین خرافت شعری ستاره نیست غلام
		بگو بفاجرة زهره نام می‌نازم

بگو بخلق کند افتخار حافظتان
		که اهل رقص و دگر لهجه و خوش آوازم

نگر تو برقعیا این چنین بود عرفان
		مخور تو گول اگر گفت معرفت بازم
------------------------------------------------------------
1) در این بیت علامه برقعی رحمه الله از حافظ شیرازی به مُغنی هر بزم رقص (آواز خوان هر مجلس رقص) تعبیر می نماید.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:843.xml">260</a><a class="folder" href="w:html:846.xml">261</a><a class="folder" href="w:html:849.xml">262</a><a class="folder" href="w:html:852.xml">263</a><a class="folder" href="w:html:855.xml">264</a><a class="folder" href="w:html:858.xml">265</a><a class="folder" href="w:html:861.xml">266</a><a class="folder" href="w:html:864.xml">267</a><a class="folder" href="w:html:867.xml">268</a><a class="folder" href="w:html:870.xml">269</a><a class="folder" href="w:html:873.xml">270</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:844.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:845.txt">حافظ شكن</a></body></html>هر چند پیرو خسته دل و ناتوان شدم
		هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
		بر مُنتهای همت خود کامران شدم

در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت
		با جام می بکام دوستان شدم

ای گلبن جوان بر دولت بخور که من
		در سایة تو بلبل باغ جنان شدم

اول ز حرف لوح وجودم خبر نبود
		در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم

آن روز بر دلم در معنی گشاده شد
		کز ساکنان کوی درگة پیر مغان شدم

قسمت حوالتم بخرابات می‌کند
		چندان که این چنین زدم و آنچنان شدم

من پیر سال و ماه نیم یار بیوفا است
		بر من چو عمر می‌گذرد پیر از آن شدم

دوشم نوید داد و عنایت که حافظا
		باز آ که من بعفو گناهت ضمان شدمهر چند من ز فکر و خرد پهلوا