شق و مستی شد
		که عشق ضد خرد جمع آن نمی‌بینم

در این خمار کسی جرعه‌ات نمی‌بخشد
		یقین که لاف خری در جهان نمی‌بینم

بلی سفینة حافظ پر از گزاف بود
		بضاعت عرفا غیر آن نمی‌بینم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:896.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:897.txt">حافظ شكن</a></body></html>بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم
		که من گم شده این ره نه بخود می‌پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند
		آنچه استاد ازل گفت بگو می‌گویم(1) 

من اگر خارم اگر گل چمن آرایی هست
		که از آن دست که می‌پروردم می‌رویم

دوستان عیب من بیدل حیران مکنید
		گوهری دارم و صاحبنظری می‌جویم

خنده و گریة عشاق ز جای دگر است
		می‌سرایم شب و وقت سحر می‌مویم
-------------------------------------------------------------
1) اعتراف بر عقاید جبریه.بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم
		چون شدم اهل خرد راه بخود می‌پویم

نیستم طوطی بی‌عقل و خرد ای شاعر
		آنچه شد میل و دلم خواست بخود می‌گویم

گر ز استاد ازل گفتة من شد جبر است
		این غلط باشد و این یاوه نه من میمویم

تو بخود می‌روی و این راه غلط ای شاعر
		گفت جبری که من این ره نه بخود می‌پویم

جبر کفر است و ستم نسبت جور است بحق
		آنچه دین گفت بگو با دل و جان آن گویم

در پس آینه طوطی صفتت داشته پیر
		گفته گر سر سپری بهر تو من دل جویم

من نه همچون چمنم بی خرد و بی‌ادراک
		هستیم هست ز حق لیک بخود ره جویم

این مثل‌های تو استاد ازل کی گفته
		مثلی را که ز شرعست بیاور سویم

تو اگر خواری اگر گل تو ز خود بافته‌ای
		من نبافم ز خود و مثل تو را بد گویم

حافظا عیب کنندت که مزن لاف و مگو
		گوهری دارم و صاحب نظری می‌جویم

برقعی گفتة حافظ نه چو گوهر باشد
		گرد کفریست که از صفحة دین می‌شویم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:899.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:900.txt">حافظ شكن</a></body></html>بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
		فلک را سقف ‌بشکافیم ‌و طرحی ‌نو در اندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
		نسیم عطر گردانرا شکر در مجمر اندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
		من و ساقی بهم سازیم و بنیادش بر اندازیم

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما بمیخانه
		که ‌از پای خُمت ‌یکسر بحوض کوثر اندازیم

یکی از عقل میلافد یکی طامات می‌بافد
		بیا کاین داوری‌ها را به‌ پیش داور اندازیم

چو دردستت رودی ‌خوش ‌بزن ‌مطرب ‌سرودی ‌خوش
		که ‌دست‌افشان ‌غزل‌خوانیم‌ و پاکوبان ‌سر اندازیم

صبا خاک وجود ما بآن عالی جناب انداز
		بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

سخندانی و خوش خوانی نمی‌ورزند در شیراز
		بیا حافظ که ما خود را بمُلک دیگر اندازیمبه هر حال چون پدرم فاقد مال دنيا بود، در تعليم و تربيت ما استطاعتي نداشت، بلكه به بركت كوشش و جوشش مادرم كه مرا به مكتب مي فرستاد و هر طور بود ماهي يك ريال به عنوان شهريه براي معلم مي فرستاد، درس خواندم.
مادرم «سكينه سلطان» زني عابده، زاهده و قانعه بود كه پدرش حاج شيخ غلامرضا قمي صاحب كتاب رياض الحسيني است و مرحوم حاج شيخ غلامحسين واعظ و حاج شيخ علي محرر برادران مادرم مي باشند و كتاب «فائدة المماة» را شيخ غلامحسين نوشته است. به هر حال مادرم زني بود بسيار مدبره كه فرزندانش را به توفيق إلهي از قحطي نجات داد. و در سال قحطي يعني در جنگ بين الملل اول كه ارتش روسيه وارد ايران شد، اين بنده پنج ساله بودم.
هنگام كودكي و رفتن به مكتب مورد توجه معلم نبودم، بلكه به واسطه‌ي گوش دادن به درس اطفال ديگر، كم كم, خواندن و نوشتن را فرا گرفتم. و در مكاتب قديمه چنين نبود كه يك معلم براي تمام شاگردان يك اتاق درس بگويد بلكه هر كدام از اطفال درس اختصاصي داشتند. نويسنده چون شهريه مرتب نمي دادم درس خصوصي نداشتم، فقط در پرتو درس اطفال ديگر توانستم پيش بروم و حتي دفتر و كاغذ مرتبي نداشتم بلكه از كاغذهاي دكان بقالي و عطاري كه يك طرف آن سفيد بود استفاده مي كردم، ولي در عين حال بايد شكر كنم كه كلاسهاي جديد با برنامه هاي خشك و پرخرج به وجود نيامده بود. زيرا با اين برنامه هاي جديد هر طفلي بايد چندين دفتر و چندين كتاب داشته باشد تا او را به كلاس راه بدهند، اما همچو مني كه حتي يك قلم و يك دفتر در سال نمي توانستم تهيه كنم چگونه مي توانستم دانش بياموزم.صحنة میکده‌ها خلوت درویشانست
		مایة یوزه‌گری حشمت درویشانست

حقه و خدعه طلسمی است عجیب
		فتح آن در یَدِ پر حیلت درویشانست

قعر دوزخ که همه پر شده از استعمار
		منظری از چمن نزهت درویشانست

آنچه دل می‌شود از صحبت آن تار و سیاه
		زیبقی هست که در صحبت درویشانست

آنچه نزدش بنهد تاج تکبر شیطان
		لافهائی است که در سیرت درویشانست

مجری باطل و هم ملعبة استعمار
		کمک کفر هم از خدمت درویشانست

هر زیادیّ و کمی یافت شود اندر دین
		همه از حیلت و از بدعت درویشانست

ذلتی را که ز غم باشد و نی ننگ و زوال
		آن گدائیست که در فطرت درویشانست

خسروانیکه همه صاحب زورند و ستم
		سببش لشکر و جمعیت درویشانست

آنچه شاهان بجفا مطلبند از زور و سیم
		خواسته‌هائی ‌است‌ که ‌در حسرت درویشانست

گر نبی گفته که الفقرُ فخری
		فخر خود گفته نه بر هیئت درویشانست(1) 

تنبلی، سستی و بیدردی و ننگ
		این صفاتی است که در حالت درویشانست

از افق تا بافق لشکر جهل است ولی
		هرچه جهل است ‌همه حکمت درویشانست

ای توانگر بفروش آن چه تو خواهی نخوت
		بهر تو چاکری و منت درویشانست

گنج قارون که فرو رفت هنوز از پی آن
		همه جا فحص همه شرکت درویشانست

حافظا ذلت و موت ابدی می‌خواهی
		منبعش خانقه و نکبت درویشانست

بین که حافظ چه تملق کند از آصف عهد
		برقعی لاف و ملق عادت درویشانست

چه روایات و چه آیات ز حق رسول
		همه در پستی در ذلت درویشانست(2) 
------------------------------------------------------------------------
1) قال النبی(ص): «الفقرُ فَخری» ولم یَقل فخرُ اُمّتی (پیامبر (ص) فرموده اند: فقر و تنگدستی افتخار من است و نفرموده اند فخر امت من است.
2) مانند حدیث: کاد الفقرُ أن یکون کفرًا و الفقرُ سواد الوجه.بیا دانش بیندوزیم و ساغر را بر اندازیم
		بَریم اوهام ملت را و طرحی نو در اندازیم

شراب و باده و مَیرا چو خاک اندر زمین‌ ریزیم
		بعطر جان فزای دین دماغ خود تر اندازیم

چو شاعر فتنه انگیزد که خون عاقلان ریزد
		ز دانش شعرها سازیم و بنیادش بر اندازیم

تو و ساقی و صد یاغی و هر صوفی تریاقی
		همه این لشکر ابلیس را دست و سر اندازیم

بهشت عدن اگر خواهی بیا کن ترک میخانه
		که از دین و خرد راهی بحوض کوثر اندازیم

جحیم ار طالبی شاعر روان‌شو سوی میخانه
		که از پای خمت با سر بدوزخ یکسر اندازیم

حکیم از عقل میلافد تو هم از عشق می‌بافی
		بینداز این همه از دین وگر نه ما ور اندازیم

یکی از عشق میلافد یکی طامات می‌بافد
		اگر دین و خرد داری بیا تا داور اندازیم

صبا خاک وجود شرابشاه با ستم انداز
		بباشد تا که ما هر دو بدوزخ اندر اندازیم

چه ‌در شیراز و در هرجا نمی‌خواهند کذب‌ و لاف
		مگر آن کس که عارف شد بر آن بدم